روز وصل دوستداران ياد باد!
| نوشته شده توسط علي محمد ساريخاني اراكي |
|
. یادقرارگاه ها بخیرکه بی قرار ، بی قراری بود. یاد مقرهایی بخیر که درآن ، صبحگاه حضور برپا می شد و عشق پرورش می یافت و بازوی اخلاص را ورزیده می کرد. یاد ایستگاه های صلواتی بخیرکه استراحتگاه شقایق وعندلیبان غزل خوانی بودندکه ملائک ،شیداگر شیدائی معرکه های عشقش بودند. یاد خودروهای بهشتی بخیر که اندوه دل را صدا می زد و پرستوهای مهاجر راسوار برمرکب خود می کردودرجاده های صراط ازمیان دوزخ به مقصد می رساند. یادجاده هایی بخیرکه انسان رابی پروا از بی راهگی ا نحراف و چند راهگی نجات می داد وبه تا بلوی راه جاودانگی راهنمایی می کرد. یاد سنگرها یی بخیر که مفصل ترین مهمانی های اخلاصی بودن را بدون هیچ خرج و مخارج کلان ترتیب می داد. یاد خاکریزهایی بخیر که چاله هایش گودال های لغزش و اشتباه را صاف می کرد.یاد حسینیه هایی بخیرکه شاهد حضوراهل البیت (ع) واهل بلا بودند. یاد سنگر هایی بخیر که آسایش شب های آن به هزاران شب دیگر می ارزید، سنگرهای استراحتی که شب ها درآن ، آسایش زمین میخورد و غفلت می گریخت و آخرین آشیانه پرستوها می گشت. آری منزل و ماوای بستانی ها بخیر که مزرعه عشق بودند و سوسنگرد که آن همه شقایق را در دل خودجای داد و از ویرانی ها به آبادانی ولاله کاشت تااز ویرانی دل جلوگیری کند. یاد خونین شهری بخیرکه تمام شهرداران آسمان به زیبا سازی اش پرداختند تا خرمشهری دیگر شود تاکارون واروندرود که هزاران دل عاشق را در خود جای دادند درتلاطم عشق بازی درحسرت بمانند. شلمچه ای که کبوترهای بی نشان را در جای جای گوشه وکنارخود منزل داد و کانال ماهی هايي که به زیبایی تمام آکواریوم های روی زمین پایان می داد. این باغ رضوان وابوالخصیب بود که شاهدان کربلا های 4و5 می شدند. این جزیره مجنون بود که شاهد جنون عشق می شد تا جزیره مینو ستاره های زمینی را به عروج فرستد. آری این ام القصربود ، اهالی ویلاهایی که هرگزبه خود ندیدند؛ فاو،راه وفا ، تعهد و بندگی را می آموزد و هور العظیم، عظمت وبزرگی را محک می زند تا خورعبد الله، میزان عبد و بندگی انسان رابرملا کند. یاد میمک و مهربانی بخیر. آنگاه که ارتفاعات کله قندی شیرینی جهاد را تعریف می کرد. این قلاویزان بود که نرده بان عروج می شد ورضا آباد خشنود ازخشنودی خدا وبندگانش می شد. آنگاه که چنگوله برای شهادت، قلب ها را مرتب چنگ می زد ، شاخ شمیران بود که شاخ غرور درون ما را چند بارمی شکست . یاد دربندیخان که به عافیت جویان در بند ، راه را می بست تا سید صادق بزرگی وصداقت را تجربه کند بخیر. یاد عملیات ها یی که صحنه نقش آفرینی امامان و ائمه بود بخیر . یاد نقشه هایی که فلش های خدا یابی روی آن رسم می شد بخیر. .یاد قطب نما هایی که روی مقصداصلی انسان دست می گذاشت ومنطقه پرواز را نشان می داد ،بخیر. یاد معبرها ،معبرهای میدان مینی که راه عبورازمرزخاک تا آسمان را نشانمان می داد بخیر .
خودمان هم می دانیم که یک بیابان وچند خاکریزو یک غروب نمی تواند اینچنین تمام هستی مان را به بازی بگیرد ،که بیابان بسیار است ومی دانیم مشتی خاک ویک غروب، کالائیست که همه جا یافت ميشود.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یاد آرایش آن ستونی بخیر که نیمه های شب در پیچ وخم خاکریزها با آرامشی آرام ، آرام حرکت می کرد و آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخندی ، عهد اخوت را میسر می کرد ودر ماندن خود ورفتن یاران دربهت و مبهوتی و خاموشی خود باقی می ماند. آری رفتند یاران چابک سواران . و باز هم خدایا چاره ای ، درمانی ، راهی یادآن لحظا تی که نماز در سنگر شروع می شد و گویا دربهشت خدا به پایان می رسید یادش بخیر. به فدای آن غروبی که دربیابان های شلمچه بوی غربت را با غربت غروبش همراه می ساخت تا خاکریزی که خاکش مرهون خون شهیدان است ، بوی عطر پیراهن یوسف را برای بینا یی چشم یعقوب صفتان ارمغان برد و برمشام رساند.آری اگرتا این حد از شلمچه گفتیم ،حقیقت امر این است تا بدانیم معنای ساختن با دنیا وشهر چیست . اینجا حماسه وگذشت معنا ندارد و ایثار نوعی ساده لوحی به شمار می رود وسبک ترین واژه پاکی درپوچی است .اینجا گناه کردن مانند آب خوردن است و خیانت به رفیق قاموس جاودا نه است و مال دنیا ،هدف مردم شده است . لذا واژه محبوبیت و ایثار، ازخودگذشتگی واژه های گنگ و نامفهومی است ! آخر چرا ؟ خواننده عزیز به خداوندی خدا قسم هرچه از ایثارگران بگوئیم بازهم کم گفته ایم؛ رزمندگان درآخرین لحظات نیز با هم شوخی و گفتگو می کردند؛ موقع عملیات که می شد همدیگر را به آغوش می کشیدند ، یکی حلالیت می طلبید؛ دیگری مشغول دعا بود؛ یکی در سجده مشغول حمد و ثنای خدا بود و در فکر آزادی از این دنیای وانفسا بود و اگر در این زمانه این گونه باشیم ، خوب است ،از نظر خود نه ازنظر دیگران ، از نظر دیگران دیوانه ای بیش نیستی ، پس ما دیوانه ای بیش نیستیم چون بر خاک شلمچه بوسه میزنیم .گوئی دیوار پاک کعبه را می بوسیم ، ما راه را گم کرده ایم ، ما بی عرضه ها روزی همه چیز داشتیم همه چیز برایمان مهیا بود ، شهداء بارها وبارها برایمان گفتند : این سفره را روزی جمع می کنند و من و تو غافل از آن خواهیم بود و متوجه حضورش نخواهیم شد و بسیجیان موقع تیر و ترکش خوردن تا آخرین لحظه خنده بر لبا نشان جاری بود ، آری وقتی صحبت از صداقت و پاکی می شود، الگو های همچون شهیدان کاوه نبیری ، یعقوب صیدی ، حاجی آقا اکبرزاده ، عزت اله مرادی (داش عزت)، محمد صادق رادمرد ، ابوالفضل اسدی (داعی) ، ابوالفضل حسینخانی و.......که در روح و جسم وجان هرانسانی که بفهمد نقش می یابد اصلا بهتر است بروید و از شلمچه بپرسید تا از جدیت و شجاعت مردانگی بسیجیانی برایتان بگوید و از حماسه آنها برایتان اندامی بسازد که ما درگفتنش عاجز می مانیم . آری نیـازی به گـفتـن شــلمچه نیست وقـتـی شهـیدان مـقیمی و اسـدی و دیگرشهیدان درکنجی آرام می گرفتند و ساعتها نمی شد فهمید که در سجده هایشان خوابند یا بیدار، یا شهید شده اند ، باید قلم وکاغذ برداشت و از خوبی های آن نوشت که چهره معصومشان ظاهر شود. تا با راز نهان ومظلومیت مردی آشنا شویم که هر وقت احساس دل تنگی می کرد به گوشه ای می نشست و به درب خانه اش خیره می شد و آن شلمچه علی (ع) بود. شما را به اشکهای پاک آن دختر معصوم که شبها سجاده مادر را در گوشه ای می گشود و به یاد مادر و به جای مادر بر آن نماز می گزارد . لبخند های مصلحتی علی (ع) بعد از دفن زهرای اطهر (س) بود که برای دلداری بچه ها و لبخند هایی که حکایت از دل سوزان و مالا مال از خون داشت . نگذارید یاد بچه های جنگ از دلها زدوده شود. نگذارید خاطرات شهداء ازضمیر دلهای پاکتان ودلهای غفلت زده ما به فراموشی سپرده شود. حال ای شهیدان می خواهیم کمی با شما صحبت کنیم؛ بهتربگوئیم درد ودل کنیم، چقدر سخت است حال عاشقی که نمی داند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه؟با شما هستیم شهداء! گمان می کردیم گذشت زمان، هوای سرزمین پاکتان را ازسرمان خواهد برد ، اما امان از غفلت ، دوری شما روز به روز بیشتر دلمان را خون می کند وهنوز که هنوز است هر آب خنکی که می نوشیم بیاد لبهای خشکتان در شلمچه اشک می ریزیم و هنوز که هنوز است، هر سوز سرمایی را که حس می کنیم زود تر از همه، یادمان در پی ستونهای پیاده روی کوه های سربه فلک کشیده ودره های عمیق کردستان و پاهای سیاه وکبود شده می افتد. هنوز که هنوز است وقتی غذا می خوریم به یاد دعاهای سر سفره شما می افتیم . هنوز که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم و خوشحالیم چشمانمان روزی رد چشم چشمتان را می گرفت وبر شما خیره می شد. خدارا شکر و سپاس که چشمانمان با صحنه های ناپاک آشنا نشد و پاهایمان در مسیرگناه ره نیافت و مجالس گناه را نشناخت و پایی که برسجده گاه شهداء بوسه زد هنوز با کسانی رفت وآمد دارد که مثل خودمان داغدیده و تنهایند و شاد و مسرور از آنیم که هنوز که هنوز است وقتی غروب می گیرد مرغ خیالمان پر می کشد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خونین و لحظاتی که دست تقدیر ما را از شما جدا ساخت تا یاد شما و خاطرات دنیای پاکتان امید خیالمان گردد تا به امید وصل کوی شما ایستادگی کنیم و منتظر شفاعت و نغمه سرایی شما شهیدان بمانیم. چه خوشا به حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغی زقفس پریـده بـاشـد پر و بـال مـا برید ند و در قفس گـشودند چه رها چـه بسته مرغی که پرش بریده باشد اما ای شهیدان شما علی الظاهر دلیل ندیده اید که اوقات پراجرتان را یاد ما کنید. چه بگوئیم راستی چگونه حرف دلمان را فریاد زنیم تا بدانید بر ما چه می گذرد ؟ مگر خود شهداء نمی گفتند ستون های شب عملیات، ستون گردان نیست بلکه ستون عشق ودل بستن به طریقی است که دلهای سوخته ای با خمیر مایه های اشک و سوز ،گره خورده است . چرا پس از گذشت این همه سال هیچ سراغی ازما نمی گیرید ؟ حال که شب و روز ما بر شما عیان شده است وتمام نا گفته ها و نا نوشته ها یمان را می خوانید و تمام ناپیداهایمان را می بینید و تمام کردارمان را و ........ می دانید؟! اگر قطره اشکی اندک دور از چشمهای نامردمان ، روی گونه هایمان می لغزد شما می دانید چه خاطره هایی از ذهنمان می گذرد و آسمان را ابری می کند و اگر در برابر کسانی که آرزوی گریستن ما را دارند به مصلحت لبخند بر لبانمان نقش می بندد. شما میدانید این لبخند معجزه آتش سوزانی است که در قلبمان جای گرفته است . اگر به غروب علا قه داریم شما میدانید چرا ؟ اگر به عمق بیابانها می نگریم شما می دانید چرا؟ اگر به امید رویایی سر به با لین می گذاریم شما می دانید چرا؟ اگر به بلندای کوهی می نگریم شما می دانید چرا؟ قصه، قصه دیگری است که اگر چشم به افق می بندیم شما بدانید چرا ؟ آری شما می دانید که قضیه زندگی ما ورق پاره ای است که بارها و بارها برش کرده اید و ما اینجا از شما هیچ نمی دانیم و از همان وقتی که آخرین نغمه یا حسین تان را شنیدیم دیگر انگیزه نغمه دل انگیزتان را گم کرده و همان تصویر چهره های خوبتان و آن سجده های طولانیتان در یاد مان مانده بود که سنگ لحد دیواری شد تا نظاره رویتان را برای همیشه از ما دریغ کند ، آری از آن به بعد دیگر از شما خبری نشد. نمی دانیم وقتی دلتان می گیرد ، چه می کنید؛ کجا میروید؛ اصلا دل شما نیز می گیرد؟! در آنجا، در آن محفل گرمتان سخنی ازما می شود یا نه ؟! آیا از مدینه فاضله ای که ساختید شلمچه ،فکه ،طلا ئیه ،کرخه ،کارون ، چزابه ، شیلر ، شیاکو و....... یادی، نغمه ای اشکی می شود ؟ آری به راستی که یاد امام و شهدا ء دل را می برد. کربلا، کربلایی که وقتی به خون غلتیدن را یادمان داد و لذتهای مادی دنیا را فراموشمان ساخت تا چشم از دنیا فرو بندیم. اگرطالب وعاشق جبهه شدیم همه و همه به خاطر نفسهای گرم و صفا و صمیمیت بچه های رزمنده و شما شهیدان بود که محیطش را با نام ابا عبدالله(ع) و ابالفضل (ع) وحضرت زهرا(س) معطر کرده بودید. یاد پشت نوشته های پشت پیراهن بچه ها که نوشته بودن (آمده ایم تا انتقام سیلی زهرا را بگیریم) بخیر. |
