نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم روزمره زندگی بفراموشی سپرده شوند

نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم روزمره زندگی بفراموشی سپرده شوند

زندگی جانباز 30%در یک حمام متروکه در رو ستای عباس آباد ورامین 

 ورامین، روستای عباس آباد، انتهای روستا، یک حمام متروکه...

 آدرس محل زندگی جانباز نابینای جنگ تحمیلی است ...

که سابقه 210 روز حضور در جبهه دارد. ...

جانبازی که اگر روستاییان غذایی به او ندهند شاید از گرسنگی جانش را از

دست بدهد. ...


 

جانباز نابینا

  به گزارش خبرنگار مهر، پس از گذشت 22 سال از جنگ تحمیلی

و ایجاد سازمانی دولتی برای حمایت و دفاع از حقوق جانبازان

و خانواده شهدا و ایثارگران این پرسش در جامعه مطرح است که

 چرا هنوز شاهد زندگی رقت بار گروه زیادی از جانبازان جنگ تحمیلی

 وایثارگران هستیم؟

اخباری همچون زندگی یک جانباز شیمیایی (کارتن خواب)

در خیابانهای تهران، هزاران جانباز روستای نسار دیره و سردشت بدون پزشک

 و کلینیک، عدم پذیرش فرزندان جانبازان زیر 50 درصد در مدارس شاهد،

اعتراض جانبازان به کمیسیونهای تعیین درصد جانبازی،

 ماجراهای واردات خودرو و تحویل خودرو به جانبازان و صدها خبر دیگر

 در سالهای اخیر تیتر رسانه های کشور بوده است

 بی آنکه پاسخی از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران داده شود.

غلامعلی ظفرعلی جانبازی افغانی است که هفت ماه و 23 روز

سابقه حضور در جبهه دارد و حدود دو سالی است که در حمامی متروکه

در حاشیه شهر ورامین زندگی می کند.

این جانباز 48 ساله سالهاست که در تاریکی زندگی می کند 

و از ناحیه دو چشم نابیناست

رزمنده چالاک گردان مقداد تیپ محمد رسول الله (ص)

 امروز در سایه سهل انگاری مسئولان زندگی می کند....

امروز در سایه سهل انگاری مسئولان زندگی می کند....

امروز در سایه سهل انگاری مسئولان زندگی می کند....

 وقتی از او پرسیدم پدرجان آیا مدرکی داری که ثابت کند در جبهه بودی

 و جانباز شدی؟

جانباز نابینا

از زیر پتویی که سالها شسته نشده بود کیسه حاوی مدارکش را بیرون آورد

و گفت: همین کاغذ پاره ها از زندگی من مانده است.

کارت شناسایی سابقه جبهه با مهر بسیج که تمامی سوابقش را ثبت کرده

 بود همراه با برگه ای که بنیاد جانبازان گواهی می داد ...

غلامعلی ظفرعلی دارای 30 درصد از کار افتادگی است....

از این جانباز افغانی پرسیدم : چه آرزویی داری گفت:

مرگ تنها آرزوی من است. ...

جایی را نمی بینم....

 کسی را ندارم ...

حتی همسرم هم سالهاست از من جدا شده...

 و فرزندی ندارم و مسئولان هم مرا فراموش کرده اند ...

و در این حمام متروکه بیتوته کرده ام و هرشب منتظرم یا درندگان مرا پاره

 کنند و یا ماری یا گزنده ای مرا نیش بزند...

 آیا مرگ توقع زیادی است؟

به راستی اگر حاج رضا باصری فرمانده گردان مقداد ظفرعلی را پیدا

 نمی کرد کسی سراغی از این کهنه سرباز هشت سال دفاع مقدس

 می گرفت؟ ...

روایت جانبازانی مانند غلامعلی ظفرعلی سالهاست در کشور تکرار

می شود. فرمانده اش که پیگیر پرونده اوست می گوید:

نهایت پاسخی که به من دادند این بود:

 باید تحت پوشش کمیته امداد قرار بگیرد.

پیرمرد گوشهایش سنگین شده بود

و یک سوال را چند بار تکرار می کردم.

برای پاسخ به هر سوال کمی تامل می کرد و بعد پاسخ می داد.

پس از هر مرتبه پاسخ دادن به سوالاتم می گفت:

 حالا چکار می کنند، وضع من تغییر می کند؟

 نه می توانستم قولی بدهم و نه او را امیدوار کنم ....

زیرا گزارشها و گفتگوهایی مانند شرح حال ظفرعلی را بارها نوشته ام 

اما وضعیت زندگی آنها هیچ تغییری نکرده بود....

پیراهنش را بالا زد و گفت:

جوون لاغر شدم...

ولی یک روز بدن قوی داشتم ...

و به تنهایی با تیربار یک گردان را حریف بودم.

 ظفرعلی در حالی که با تیربار از ورود تانکهای عراقی به خط مقدم جلوگیری

 می کرده بر اثر اصابت گلوله تانک مجروح شده بود.
 
به او گفتم آقا ظفرعلی چای داری؟

گفت: نه برای چند روز قبل است....

 بعد از زیر پتو یک کیسه کوچک بیرون آورد و گفت:

 یک تکه نان و یک عدد گوجه دارم برای شام... بفرمائید شام...

وقتی که از این جانباز نابینا خداحافظی می کردم...

 غروب شده بود و او با چوب دستی که به دست داشت لنگان لنگان ...

مرا تا درب حمام بدرقه کرد....

باور کنید افسانه...

 نیست واقعیت است ...

پس وای برما...

جانباز بنزین فروش

جانباز بنزین فروش

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهدای ایران ،

 خبر گزاری فارس اعلام کرده ...

سیف‌الله شمبدی، جانباز ۱۰ درصدی هندیجانی

در هندیجان اظهار داشته:

 ۴۵ سال سن دارم و سال‌های زیادی را در جبهه‌های جنگ

 مشغول دفاع از شرف و ناموس ملت و کشورم بودم.

وی در پاسخ به اینکه از چه راه کسب معیشت می‌کند افزود:

 برای کسب شغل و کار مناسب به هر در و پیکری زده‌ام اما

 تاکنون شغل مطلوبی پیدا نکرده و به ناچار بنزین می‌فروشم.

شمبدی اضافه کرد:

ادامه این کار با سن و سال و شرایط جسمی من مغایرت دارد

 اما مجبور به انجام آن هستم

زیرا تنها از این طریق خرج خانواده‌ام را تأمین می‌کنم.

وی خاطرنشان کرد:

هر روز ساعت‌های زیادی را در خیابان سپری می‌کنم

و امیدوارم که دستی برای خرید بنزین به سویم دراز شود.

به گفته این جانباز تاکنون هیچ مسئول و یا ارگانی وی را مورد

 حمایت قرار نداده است.

وی با بیان اینکه من فقط نام جانباز را با خود یدک می‌کشم،

تصریح کرد: به بنیاد شهید مراجعه کرده اما می‌گویند ...

هیچگونه مزایایی شامل حالم نمی‌شود.

شمبدی با بیان اینکه به وضعیت جانبازان باید بیش از پیش

 رسیدگی شود، گفت:

 به‌خاطر درصد جانبازی ۱۰ درصدی‌ام از حمایت

 مسئولان مغفول مانده و با همه شرایط سخت و ناملایمات

روزگار کنار می آیم.
این جانباز هندیجانی با بیان اینکه درآمد حاصل از یارانه دولتی

کفاف یک سوم مخارج زندگی‌اش را نیز نمی‌دهد، گفت:

در برخی از ماه‌ها برای پرداخت اجاره خانه با شرایط دشواری

 مواجه می‌شوم.

وی دارای شش فرزند بوده و به گفته خودش تنها در پی شغلی

 برای تأمین مخارج زندگی‌اش است.

رشادت‌های شهدای دفاع مقدس کوله‌‌باری بسیار با ارزش از

 آرمان‌های اصیل اسلامی است که ...

باید از آن کوله‌بار بهترین استفاده را ببریم؛

 امیدواریم مسئولان با توجه بیشتر و گوشه چشمی به اینگونه

 افراد که از جان و مال خود برای دفاع از خاک و شرافت میهن‌

اسلامی‌مان گذشتند سعی در برطرف‌سازی مشکل آنها کنند.

این مردم همواره چشم طمع دشمنان را کور کرده و با تشکیل

 بسیج مردمی چون سایر نقاط ایران، مستحکم‌ترین ارگان

نظامی و فرهنگی را در برابر دشمن ایجاد کردند.

به راستی شهدا و رزمندگان دوران دفاع مقدس در قهقهه

مستانه‌شان و در شادی وصول عند ربهم یرزقون‌شان

 با گذشتن از آب، خاک و جان خود، در جهان چه خیره کننده

درخشیدند....

آنان بزرگترین اسطوره‌های تاریخ ایران اسلامی را تشکیل داده 

و با مقاومت جانانه خود متجاوزان به خاک مقدس ایران را

شکست داده و نابود کردند

و امروز رزمندگان ادامه دهنده راه شهدای جنگ تحمیلی

هستند.

هرگاه دشمن چشم طمعی به خاک ما داشته،

ملت ایران با ایستادگی همه جانبه که آن را از شهدای

هشت سال جنگ تحمیلی آموخته بودند،

 مواجه شده و دست آنها را از این خاک کوتاه کردند.

لازم به ذکر است از این نمونه جانبازان وایثار گران متاسفانه زیادند...

امروز نیز دشمنان کشورمان پس از ناکامی در جنگ سخت

افزاری به جنگ نرم افزاری روی آوردند و در این راستا اقدامات

بسیاری انجام دادند و نهادهای فرهنگی، طلاب و روحانیان به

ویژه بسیجیان جان بر کف اسلام چون گذشته با ترویج بصیرت

و آگاهی در جامعه، چون سدی استوار در برابر دشمنان قد علم

 کرده‌اند.

نوشته شده توسط هیات خانواده شهدا و ایثارگران در 20:52

آقایان مسئول ببینید !

با سلام :

دوستان عزیز مطالب زیر را با دقت تمام مطالعه بفرمائید

 سپس نتیجه گیری بفرمائید!

دوستان عزیز مسئول سیاستهای فرهنگی کشور !

شورای محترم عالی انقلاب فرهنگی !

 به نتیجه سیاست گذاریهای فرهنگی اتخاذ شده بنگرید ...

و خود و خدای تان را ناظر بر اعمال خود ببینید...

 آنگاه به مسئولیت خویش در حفظ ونگهداری نظام الهی جمهوری اسلامی

ایران که به برکت مجاهدت های امام راحل و خونهای مقدس هزاران شهید -

هزاران جانباز -هزاران آزاده وهزاران رزمنده ومجاهد است  واقف شده

و اقدام عاجل کنید و بت های شیطانی را از فرهنگ انقلاب اسلامی بزدائید

و بشکنید این بت ها را قبل از آنکه در محضر خدا و شهدا و امام شهیدان بشکنید !

 حقیرودوستانم هرچه در توان داشته باشیم فریاد خواهیم کشید که اسلام ناب

محمدی(ص) با این فرهنگ باب شده شیطانی بعضی از دنیا پرستان

سنخیت ندارد ...

و برای فرهنگ الهی ایثار و شهادت ...

و فرهنگ علوی بسیجی ...

جان بی مقدار حقیر ودوستانم با توشه زخمها و بال و پری شکسته از ...

سودای جان در مکتب 8 سال دفاع مقدس

فدای اسلام ناب محمدی(ص)

، فرهنگ ایثار و شهادت ،

و فرهنگ ناب علوی بسیجی باد !

بت ها را بشکنید ! اینها بت های شیطانی است !  

  خوش بحال ایثارگران عزیز !

زندگی مادر 5 جانباز ...

در زیرزمینی که شهرداری انباری محسوب کرد !

 فرخ امینی صالح پور یکی از هزاران مادر شهیدی است که :

با آنکه 5 جانباز تقدیم انقلاب کرده امروز با جسم بیمارش مجبور است

به دلیل مشکلات مالی در زیر زمین کثیف و محقر خانه ای در ...

محله شاد آباد زندگی کند .

  آقای مسئول ؟؟؟

آیا تا به حال با تور سیاحتی پا برهنگان این مملکت که به صدقه سر آنها شما

امروز رئیس شده اید به گردش رفته اید ؟ !

 بیائید یک بار هم شده از آن صندلی مخملتان پائین آمده و با اتوبوس فقرا

همراه شوید و ببینید کجا می بردتان

ببینید آن مادرانی که هزاران شهید و جانباز را در دامان خود پرورش داده اند

در کدامین دخمه زندگی می کنند ؟!  

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شهدای ایران ،

فرخ امینی صالح پور یکی از هزاران مادر شهیدی است ...

که با آنکه 5 جانباز تقدیم انقلاب کرده امروز با جسم بیمارش...

مجبور است به دلیل مشکلات مالی ...

در زیر زمین کثیف و محقر خانه ای در محله شاد آباد زندگی کند .

 این مادر 77 ساله به مدت 3 سال است که ...

در این مکان استیجاره ای زندگی می کند

و به دلیل کمبود اکسیژن موجود در فضای زیر زمین ....

چندین بار بیهوش شده است. 

 نکته تاسف بار دیگر این است که ...

بارها از طرف شهرداری تهران برای ایشان اخطاریه صادر شده است که

 این مکان انباری بوده و مجوز مسکونی ندارد .  

 اما سوالی که در اینجا مطرح می گردد این است که

وظیفه کدام ارگان است به خانواده های شهدا و جانبازان رسیدگی نماید ؟

آیا بایدبرویم سراغ سازمان های هوانوردی و تربیت بدنی که کسی جوابگو

باشد . 

آقایان مسئول ببینید !

 زندگی مادر 5 جانباز نباید این باشد! 

والله قیامت باید پاسخ داد...

و چه خوش گفت و حسبک داء آن تب ببطنة و حولک اکباد تحنّ الى القدّ

« تو را این درد بس که شب با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى

 باشند در آرزوى پوست بزغاله ‏اى »

اشعاری از مادرم حضرت زهرا بمناسبت ایام ((فاطمیه))

 

.۱ كشتى پهلو شكسته پشت در پهلو گرفت ....... شاعر: محمدعلي شهاب

كشتى پهلو شكسته پشت در پهلو گرفت
ساحلش مسمار در شد موج از هر سو گرفت

خون چكان از سينه‏ اش دنبال حيدر مى ‏دويد
يك قدم برداشت اما دست بر پهلو گرفت

چون گرفتند از گل ريحانه احمد گلاب
ميخ در از قطره‏ هاى خون آن گل بو گرفت

بوى گل پيچيد در گلخانه ‏اى آتش زده
غنچه‏ اش بر يارى او، سجده‏ اى نيكو گرفت

انتقام مصطفى را دشمنش در كوچه‏ ها
با غلاف و سيلى اش از چهره و بازو گرفت

پرده دار عصمت حق آمده خانه ولى
آنچنان نيلى شده كز همسرش هم رو گرفت

آفتابى در دل شب در ميان خاك شد
قامت ساقى شكست و دست بر زانو گرفت

 

۲. ماه دلسوخته پر زد، همه جا غوغا شد ....... شاعر: سيد محمدضياء قاسمي

ماه دلسوخته پر زد، همه جا غوغا شد
آسمان با غم و با غربت خود تنها شد

آسمان آمد و سر را به لب چاه گذاشت
باز هم چشم پر از روشني اش دريا شد

شب پوشيده ز مه را کمي از خود پس زد
ابر در حنجره اش سوخت، زبانش وا شد

ماه من! رفتي و کس نيست ببيند که چنين
آسمان بي تو گرفتار شب يلدا شد

ماه من! هيچ دلي پنجره اش را نگشود
تا ببيند چه شبي پيرهن گل ها شد

ماه بالي زد  و در لحظه ي سنگين خسوف
نيمه ي تار و کبودش ز افق پيدا شد

مرقدش محو شد از چشم زمين قرن به قرن
اين خسوف از همه سو، قسمت اين دنيا شد

 

۳. با خدا بيگانه ايم ما كجا و فاطمه ....... شاعر: پروانه نجاتي

با خدا بيگانه ايم ما كجا و فاطمه
غرق در افسانه ايم ما كجا و فاطمه

فاطمه يك زن نبود فاطمه يك عشق بود
مهربان مانند رود ما كجا و فاطمه

كوثري از نور بود همنشين حور بود
نور نور نور بود ما كجا و فاطمه

لَمعه ي افلاك بود او زني بي باك بود
كي اسير خاك بود؟ ما كجا و فاطمه

با نبي همرنگ بود با علي همسنگ بود
مرغ شب آهنگ بود ما كجا و فاطمه

باوري نيلوفري، رنگ و بويي كوثري
مادري مثل پري، ما كجا و فاطمه

امشب از زهرا پرم، موجم از دريا پرم
خوابم از رؤيا پرم ما كجا و فاطمه

 

۴. پير خرد به محفل تو خردسال بود ....... شاعر: جواد محمدزماني

پير خرد به محفل تو خردسال بود
استاد عشق، بي مددت بي کمال بود

بي تو زمين، جهنّم نارنج درد بود
بي تو بهشت، باغچه ي سيب کال بود

گفتند: نقد مهريه ات آب بوده است
يعني تمام زندگي تو زلال بود

اشکي اگر به گونه ي معراجي ات نشست
بال فرشتگان خدا دستمال بود

مدح تو خارج از قفس واژه هاي ماست
اينها که گفته ايم تماماً مثال بود

 

۵. به يك نگاه دلم را خراب كن بانو ....... شاعر: محمد مرادي

به يك نگاه دلم را خراب كن بانو
و در تمام دلم انقلاب كن بانو

خيال ديدن تو دلنواز و رؤيايي است
بيا بيا و مرا غرق خواب كن بانو

هزار بار دعا كردم آرزوي تو را
بيا دعاي مرا مستجاب كن بانو

هنوز هم لب مردان كربلا تشنه است
تو كوثري، تو بيا فكر آب كن بانو

بدون خواهش تو مهديت نمي آيد
خودت بيا پسرت را مجاب كن بانو

هنوز هم نفسي مي كشد در اينجا عشق
بيا كه زنده بماند، شتاب كن بانو

خونین شهر چطور خرمشهر شد؟؟

 

صدام حسین رییس‌جمهور عراق، از همان ماه‌های ابتدایی تولد جمهوری اسلامی ایران دست به تحرکاتی علیه ایران زد و در حقیقت جنگ اعلان شده‌ای را آغاز کرد. او با توسل به افراد خود فروخته ضد انقلاب بمب‌گذاری و کشتار مردم بی‌دفاع خوزستان را در پیش گرفت. از مهر 1358 هـ. ش تا شهر یور 1359 هـ.ش که جنگ رسماً آغاز شد، بیش از 20بار  مردم بی‌دفاع خرمشهر، طعم تلخ بمب‌گذاری و کشتار بی‌رحمانه را چشیدند.

غروب روز 31 شهریور، از شدت گلوله‌هایی که بر سر خرمشهر می‌ریخت کاسته شده بود. گویی دشمن نفسی تازه می‌کرد تا دوباره کشتار مردم را از سر بگیرد. تا آن ساعت ده‌ها تن از مردم بی د‌فاع کشته و صدها نفر مجروح شده بودند. بیمارستان‌ها مملو از مجروحین بود.

برخی از مردم، هر آنچه از ملزومات زندگی می‌توانستند، بر می‌داشتند و حتی با پای پیاده به سوی اهواز و دیگر شهرهای مجاور روانه می‌شدند.

محمد جهان‌آرا، فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر دستور داده بود تا همه پاسداران شهر در مقر سپاه جمع شوند. آنها در سالن غذاخوری مقر سپاه دور هم جمع شدند. جهان آرا لب به سخن گشود:

- بچه‌ها، تمام تعلیماتی که دیده‌ایم برای چنین روزی بوده است.

پس از این سخنان نیروهای داوطلب روانه مرز شدند.

دو تیپ 26 و 6 زرهی عراق از سوی شلمچه به سوی جاده خرمشهر- اهواز در حرکت بود. پاسگاه‌ها شلمچه، حدود و خین زیر آتش بود. مهمات و اسلحه مدافعین شهر اندک بود. در سومین روز تهاجم عراقی‌ها پس از سقوط دژ مرکزی، از دو محور جاده شلمچه به پل نو و نهر عرایض، به سوی خرمشهر حرکت کردند تا جاده خرمشهر اهواز را اشغال کنند.

صبح چهارمین روز، تانک‌ها با آرایش هلالی شروع به پیشروی کردند، ایرانی‌ها به موشک‌انداز آر، پی، جی هفت به جان تانک‌ها افتادند. در روزهای پنجم، ششم و هفتم تجاوز، دشمن موفقیت‌ها دندان‌گیری به دست نیاورد. به همین خاطر فرمانده‌هان تیپ 33 عراق در هشتم مهر، قبل از طلوع آفتاب جلسه‌ای تشکیل دادند. در این جلسه، بندر خرمشهر به عنوان محل پیشروی تعیین شد.

با طلوع خورشید نبرد نابرابری در بندر آغاز شد. شصت کماندوی عراقی به داخل بندر نفوذ کردند. نیروهای مدافع با این که هشت نفرشان شهید شده بود، دشمن را به عقب راندند. روز دهم مهر جنگ تن و تانک در دروازه‌های ورودی خرمشهر در گرفت.

در این روز بچه‌های آغازجاری در محور بندر مقاومت کردند. مدافعین شهر، آن روز 9 تانک، 3 خودروی حامل توپ 106 را منهدم کردند یا به غنیمت گرفتند. پس از این مقاومت بود که نیروها به عقب بازگشتند تا دمی بیاسایند. آسایشگاه آنان مدرسه «دریا بدرسایی» بود. شام خوردند و در حیاط، مدرسه دراز کشیدند. تا این که آرام آرام خواب‌شان برد. ساعت حدود ده شب بود که کسی وارد مدرسه شد. محمد نورانی را صدا زد و گفت:

- در بندر هیچ‌کس نیست. خودت را برسان آنجا.

نورانی دلش نیامد بچه‌ها را بیدار کند. بیرون رفت تا شاید کسان دیگری را برای مقاومت در بندر بیابد. ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. ستون پنجم گزارش مدرسه را به دشمن داده بود. گلوله توپی وسط بچه‌های خسته‌ای که به خواب رفته بودند، فرود آمد. چهار نفر در دم شهید شدند و عده دیگری مجروح و بیهوش و بعضی با موج انفجار به اطراف پرت شدند.

عراقی‌ها تا 19 مهر همچنان در دروازه‌های شهر و حوالی آن متوقف شدند. 23 مهر ماه برای خرمشهر روز سرنوشت‌سازی بود.خبرهایی که از پیشروی دشمن می‌رسید، نشان از قریب‌الوقوع بودن سقوط شهر می‌داد. از مقاومت مدافعین بندر و پلیس راه کاسته شد و پادگان دژ به طور کامل سقوط کرد.

نیروهای دشمن با پیشروی در عمق شهر و در خیابان فردوسی به مسجد جامع نزدیک شدند. در روز 29 مهر، عراقی‌ها طرحی را به اجرا درآوردند تا تصرف پلی که خرمشهر را به آبادان متصل می‌کرد، شهر را به جنگ در آورند.

در اولین دقایق بامداد 2 آبان ماه طرح هجوم نهایی به اجرا درآمد. سی تا چهل نفر از مدافعین شهر در مقابل انبوه سربازان عراقی مقاومت می‌کردند. لحظه به لحظه از تعدادشان کاسته می‌شد. جهان‌آرا تعدادی را که در نقطه دیگر جنگیده و برای استراحت به مقر برگشته بودند، به خیابان فرا خواند. او با بی‌سیم به آنها گفت:

- بچه‌ها بیایید که شهر دارد سقوط می‌کند.

اما تعداد نیروهای مهاجم بیش از آن بود که توان مقاومت داشته باشند. 25 سرباز و افسر پادگان دژ تا  پای جان در این خیابان ایستادگی کردند اما تمام آنها به شهادت رسیدند یا به اسارت درآمدند.

دشمن با به کارگیری 5 گردان خود را به ساختمان فرمانداری رساند و بر پل خرمشهر مسلط شد. اوایل شب، ساختمان فرمانداری به محاصره نیروهای ایرانی در آمد. اواخر شب، عراقی‌ها یورش سنگینی را دوباره آغاز کردند و ساختمان فرمانداری را بازپس گرفتند.

حالا دشمن قصد تصرف آخرین نقطه امید شهر را داشت. آنها خود را به مسجد جامع نزدیک کردند. روز سوم آبان دشمن به نزدیکی‌های مسجد جامع رسید. شهر در آستانه سقوط کامل بود فرماندهان ارتشی دستور عقب‌نشینی دادند.

بچه‌های خرمشهری حاضر به تخلیه شهر نبودند. پل در تسلط کامل عراقی‌ها بود. بچه‌های خرمشهری در خیابان 45 متری که به فلکه فرمانداری می‌رسید، سنگر گرفته بودند و آخرین گلوله‌های خود را شلیک می‌کردند.

شب مقاومت ها فروکش کرد و دشمن بر شهر مسلط شد. چند نفر که باقی مانده بودند به گشت و گذار در شهر پرداختند تا کسی در شهر به جا نماند. آنها برای آخرین بار سراغ مسجد جامع رفتند. در و دیوار آن را بوسیدند و با مسجد وداع کردند. تنها راه خروج از شهر، راه باریکی از زیر پل بود. یکی از بچه‌های خرمشهری با تیربار مواضع دشمن را هدف قرارداد تا شاید از حجم آتش آنها بکاهد و بقیه از زیر پل عبور بگذرند و شهر را ترک کنند. او آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کردند و دست آخر خود به شهادت رسید. ساعت ده صبح چهارم آبان ماه شهر سقوط کرد. در آن سوی کارون، بغض یکی از بچه‌ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهرش فریاد کشید:

- خرمشهر صدای مرا می‌شنوی؟ خرمشهر، به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم! آزادت خواهیم کرد.

ترس از هجوم چتر بازارها، دشمن را واداشت تا خودروهای اسقاطی را به حال ایستاده درآورد و در نقاط بسیاری تیرآهن نصب کنند تا مانع از فرود چتر بازها شود.

در آن ساعتی که «ارتشبد صدام حسین!» مست و دیوانه فرماندهان ارتش از هم گسیخته‌اش را در صبح روز سوم خرداد سا ل1361- درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر- زیر شلاق ناسزا و فحش گرفته بود، صدای بی‌سیم در قرارگاه کربلا برخاست جوانی بود با لهجه اصفهانی که علی صیاد شیرازی را کار داشت. او با کد و رمز به فرماندهی قرارگاه کربلا گفت که می‌تواند با نیروهایش که 70نفر بیشتر نبودند خط عراق را بشکند و وارد خرمشهر شود. این جوان، حسین خرازی فرمانده 25 ساله تیپ 14 امام حسین(ع) بود. گرما در راه بود. به همین خاطر، فرماندهان یگان‌های سپاه و ارتش، شبانه روز به طراحی حمله پرداختند تا هر چه زودتر عملیات آغاز شود. در پایان دو هفته، قرارگاه کربلا اهداف عملیات را چنین اعلام کرد:

اهداف:

1- انهدام نیروهای دشمن حداقل با استعداد بیش از 2 لشگر

2- آزادسازی خرمشهر و هویزه و پادگان حمید

3-آزدسازی حدود 6000 کیلومتر مربع از سرزمین‌های اسلامی  با بیرون راندن نیروهای دشمن.

پس از جلسه‌های مختلف و بحث و بررسی و تبادل نظر بین فرماندهان سپاه و ارتش عبور از رودخانه کارون بهترین شیوه غافلگیری انتخاب  شد. پس از کامل شدن طراحی عملیات، سه قرارگاه قدس، فتح و نصر تشکیل شدند و قرارگاه مرکزی کربلا فرماندهی کل عملیات را به عهده گرفت.

تصویر کلی طرح عملیات چنین شد، از جبهه راست قرارگاه قدس، جبهه‌میانی قرارگاه فتح و در جبهه چپ قرارگاه نصر باید به دشمن حمله می‌کردند.

پس از بحث‌های فراوان، قرار شد عبور از رودخانه کارون و ایجاد جبهه گسترده و حمله وسیع به عنوان طرح عملیات به یگان‌های مختلف اعلام شود.

24 ساعت قبل از عملیات، در هشتم اردیبهشت، مسوول اطلاعات قرارگاه کربلا در جلسه‌ای آخرین وضعیت دشمن را چنین بر شمرد:

در طول دو هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی در طول 2هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی تا شمال خرمشهر آرایش گرفته است.

فرماندهان تصمیم گرفتند که ظرف 48 ساعت بر روی رودخانه کارون پل احداث کنند و عملیات آغاز شود. اگر دشمن تحرکات خود را شدت می‌بخشید و تجمع نیروهای خود را گسترش می‌داد، قطعاً عملیات با شکست رو به رو می‌شد.

در همین ایام مردم فلسطین مورد یورش رژیم صهیونیستی قرار گرفته بودند. به همین خاطر، فرماندهی قرارگاه کربلا نام «الی ‌بیت‌المقدس» را برای عملیات برگزید.

به سبب هم‌زمانی عملیات با میلاد حضرت امیرالمومنان(ع) رمز عملیات « علی بن‌ابیطالب(ع» در نظر گرفته شد.

 نهم اردیبهشت 1361، 30دقیقه پس از ساعت 24 ناگهان صدای فرماندهی قرارگاه کربلا در بی‌سیم تمام یگان‌ها طنین انداخت:

 «بسم‌الله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت ناس... از قرار گاه مرکزی به کلیه یگان‌ها... یا علی بن ابی‌طالب، یا علی بن ...»

یگان‌های عملیاتی با شنیدن صدای محسن رضایی و سرهنگ علی صیاد شیرازی به سوی اهداف تعیین شده یورش بردند.

روز اول که به پایان رسید نیروهای ایرانی، زمینی به مساحت 800 کیلومتر مربع را در غرب رودخانه کارون به تصرف درآورده بودند. همین ماجرا کافی بود تا تعادل دشمن را بر هم زند.

قبل از عملیات، عراقی‌ها از یورش رزمندگان خبر داشتند اما پیش‌بینی نمی‌کردند که آن‌ها بتوانند از رودخانه عبور کنند، بلکه می‌پنداشتند از محور شمالی مورد حمله قرار بگیرند.

تا روز 16 اردیبهشت که 5 روز از عملیات می‌گذشت، نیروهای ایرانی به ترمیم رخنه‌ها و ایجاد جبهه‌ای واحد در مقابل عراق پرداختند. حسن باقری (افشردی) فرمانده قرارگاه نصر بعدها در مصاحبه‌ای درباره مرحله اول عملیات گفت:

برادران رزمنده ما توانستند آن شب (شب اول) در دل تاریکی با شناسایی‌های دقیق که قبلاً انجام داده بودند، حتی از جاده آسفالت اهواز- خرمشهر هم رد بشوند.

ساعت 30/11 دقیقه شب 16 اردیبهشت، مرحله دوم عملیات آغاز شد نیروهای قرارگاه فتح (جبهه ‌میانی) با یک خیزجانانه خود را به دژمرزی رساندند.

در این مرحله رزمندگان ایرانی به مرز بین‌المللی رسیدند و محاصره خرمشهر را شدت بخشیدند تا جایی که دشمن شروع به تخلیه تدریجی نیروها‌یش کرد.

از سوی دیگر دشمن از هویزه، پادگان حمید و حومه اهواز عقب نشستند و جاده اهواز- خرمشهر آزاد شد.

با این که نیروهای ایرانی 9 روز بی‌امان جنگیده بودند، مرحله بعدی در ساعت 10 شب نوزدهم اردیبهشت آغاز شد.

مرحله سوم عملیات با هدف آزادسازی خرمشهر توسط نیروهای دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد.

روز 20 اردیبهشت نیروهای ایران کاری از پیش نبردند و تنها در 3 کیلومتری خرمشهر مستقر شدند.

علی صیاد شیرازی و محسن رضایی دقایقی را در اتاق جنگ قرارگاه کربلا تنها شدند. صیاد گفت: اگر خرمشهر را محاصره کنیم، در گام بعدی، پس از آنکه گردان‌ها به بازسازی خود پرداختند، می‌توانیم آن را تصرف کنیم.

محسن رضایی حرف او را تایید کرد. اما چگونه باید شهر محاصره می‌شد؟ تنها راه محلی بود بین شلمچه و خرمشهر که دشمن تمام توانش را به کار گرفته بود تا از آنجا با نیروهای ایرانی مقابله کند.

شامگاه یکشنبه اول خرداد 1361 با رمز یا محمد بن عبدالله (ص) مرحله چهارم عملیات آغاز شد یگان‌های قرارگاه فتح پس از درگیری با دشمن و پیشروی موفق شدند خود را به پلیس راه خرمشهر برسانند. نیروهای قرارگاه فجر نیز پل نو را تصرف و به سوی اروند پیشروی کردند. نیروهای قرارگاه نصر نیز در امتداد مرز، ضمن پیشروی و پاکسازی منطقه به سوی جنوب به حرکت در آمدند.

حالا خرمشهر به محاصره درآمده بود. با طلوع خورشید روز دوم خرداد حلقه محاصره تنگ‌تر شد.

بعد حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه اعلام کرد که ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه تسلیم دست روی سرگذاشته‌اند، بی‌شمار است.

هلیکوپتر هوا نیروز ارتش برخاست تا گزارش کاملی از وضعیت شهر به فرماندهی قرارگاه اعلام کند. خلبان فریاد می‌زد:

تا چشم کار می‌کند توی خیابان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها بر سر منتظر اسارت‌اند!

ساعتی از ظهر نگذشته، موعد پیروزی فرا رسید. 575 روز بود که خرمشهر در چنگال دشمن اسیر بود. حالا وقت آزادی بود. نیروهای ایرانی ساعت 13 وارد شهر شدند.

ساعت 14 خبر آزادی خرمشهر مردم سراسر ایران را به خیابان‌ها کشاند.

خرمشهر شهر خون آزاد شد.......

اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندند تا نمازشکر بر جای بیاورند.

در گوشه‌ای بهروز مرادی (خرمشهر سبزه‌رویی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود، بر روی تابلویی نوشت:

خرمشهر جمعیت 36 میلیون نفر.

تا شامگاه روز سوم خرداد، شهر پاکسازی شد. مردم ایران آن روز ساعت‌ها در خیابان‌ها و کوچه ها به شادی و سرور پرداختند. بودند کسانی که اشک شوق می‌ریختند و بازگشت این پاره تن وطن را به یکدیگر تبریک می‌گفتند.

در کنار این همه شادی و سرور، پیام امام (ره) خسته نباشید دلچسبی بود به همه آنهایی که 23 روز مردانه جنگیده بودند تا خرمشهر را آزاد کنند.

روح همه شهدای خرمشهر شاد و یادشان گرامی باد....


منبع:سایت تبیان

فکه یا مکه....بگو عشق آباد

 

با راهیان نور....بسوی نور

فکه.....منطقه عمومی فکه ، رملی و سرزمین شن های روان است ، در آغاز جنگ وقتی فکه سقوط کرد، نیروهای پاسگاههای جنوب فکه محاصره شدند و با زدن به بیابان عقب نشینی کردند.اما عده ای در هنگام عقب نشینی راه گم کرده و در اثر تشنگی شهید شدند. در 3 عملیات  فتح المبین ، طریق القدس و والفجر مقدماتی با عبور از رمل ها به دشمن حمله شد که در دو عملیات اول این ابتکار رمز موفقیت بود.اما عملیات والفجر مقدماتی ، خاطره تلخی را در پی داشت .این زمین علاوه بر آنکه مشهد تعداد قابل توجهی از رزمند گان اسلام شد شهادت دو فرمانده بزرگ جنگ یعنی سرداران  شهید حسن باقری و مجید بقایی و همچنین مقتل نویسنده بزرگ جنگ شهید سید مرتضی آوینی نیز هست.......


شرف المکان بالمکین...شرافت تمام مناطق عملیاتی به شهداییست که در آنجا حضور دارند.

سلام بر شهدای فکه....میگن اینجا مکان مقدسی است که 120 شهید گردان حنظله لشکر 27 محمد

رسول الله زیارت نامه عشق خواندند از اجساد مطهرشان چیزی نماند جز تکه استخوان و

پاره پاره های لباس خونین قمقمه های آب و کلاههای سوراخ سوراخ و چفیه های رنگین

که هم سجاده نمازشان و هم گلگون کفن خونینشان شد......سلام بر رمل های سوزان

فکه ...همه آنهاییکه که فکه رفته اند میدانند که بسختی میشود روی شن های آنجا

راه رفت خصوصا اگر ظهر باشد انگار دانه های شن دارند پرواز میکنند از داغی

...فکه حکایتی از وادی خشک و سوزان بقیع... و رزمندگان ما چه مظلومانه این دردها

را بجان تحمل کردند....فکه یعنی 5 روز تشنگی و بعد آسمونی شدن....واقعا کدوم یک

از ما میتونیم توی گرمایی به این طاقت فرسایی 5 روز تشنه بمونیم؟؟

وقتی قدم به خاک فکه می‌گذاری و نگاهت را روی تپه‌ها و رملستان‌های آن می‌لغزانی،

بهت و حیرتی غریب فضای دلت را می‌گیرد. غمی بزرگ بر جانت می‌افتد و احساس

حقارت همه وجودت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. یک بیابان و چند تپه ماهور و فرشی

از سیم خاردار ومین و باد گرمی که آرام آرام در پیچ وخم تپه‌ها در حرکت است. نه،

اینها نمی‌تواند آدمی را تا این حد درماتم خویش بنشاند. عطر دل‌انگیزی که در این فضا

می‌پیچد از خاک و آهن نیست.این شن‌های روان نمی‌توانند زانوان هستی آدمی را این

چنین به لرزه افکنند باید چشم وگوش دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا

بود. فضای سنگین فکه، یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به

شهادت جانبازی خویش فرا خواندند انسان‌های پاک که حلاج وار با خون خویش

وضوی عشق کردند و سر به سجده شکر بردند. این است اصل ماجرا. این است

راز بزرگ سرزمین شن‌های روان، این است فکه.


امسال برنامه کاروان منظم نبود بنابراین بعضی از مکانهای عملیاتی رو ندیدیم مثل فکه و چزابه ....اما سال 89 سعادت داشتم همه مکانها برم فکه رو وقتی دیدم که ساعت 3بعد از ظهر رو نشون میداد یعنی اوج داغی رمل ها خیلی ها چند قدم نیومده کفش بپا کردند چون واقعا حرکت سخت بود اما منو دوستم و چند نفر دیگه با اینکه انگشتانمون تاول هم زد اما بخاطر همدردی با شهدا تحمل کردیم ...محل شهادت سید مرتضی آوینی با یادبود شیشه ای در میانه مسیر مشخص بود و بنری از عکس و جمله ای از آن بزرگوار که نوشته بود:شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار این غفلتی که من و تو را در خود گرفته است ظلمت قیامت است......

راه خونین همه شهیدان پررهرو باد....


دوکوهه خط تقسیم خدایی...

 

با کاروان راهیان نور .....بسوی نور

دوکوهه...پادگانی در شمال اندیمشک که در دوران دفاع مقدس بعنوان مهمترین پایگاه آمادگی رزمندگان اسلام درآمد.این پایگاه عقبه ی تیپ محمد رسول الله (ص)در عملیات فتح المبین بود و پس از آن نیز به محل دائمی واختصاصی لشکر محمد رسول الله تبدیل شد.دوکوهه در نیمه دوم 1360 توسط سردارشهید حسن باقری از امیر شهید صیاد شیرازی تحویل گرفته شد.این مکان محل استقرار سرداران شهید احمد متوسلیان،حاج ابراهیم همت ،رضا چراغی،عباس کریمی،محمود شهبازی ،محسن وزوایی، علیرضا نوری،سعید مهتدی، سعید سلیمانی و بسیاری از فرماندهان و رزمندگان اسلام است.این مکان امروز به عنوان یکی از مهمترین مناطق حضور مردم و بازدید کنندگان از خوزستان است...........

از دفتر خاطرات فروردین 90:

 وقتی رسیدیم دوکوهه نزدیک ظهر بود اونجا یک راوی برامون از دوکوهه گفت از زمان اعزام رزمندگان، از شرایط زندگی بعضی افسران کنار خانواده هاشون توی این پادگان و از ستارگان دوکوهه شهید همت و شهید احمد متوسلیان.....اونجا یک نمایشگاه هم گذاشته بودن بنام علمداران دوکوهه که خیلی خیلی جالب و متفاوت از نمایشگاههای دیگه بود خصوصا بخشی که از زندگی شهید همت سفره عقد و مراسم ساده ازدواجش درست کرده بودن و آموزش گام به گام تا خوشبختی واقعی که یکی از راهنمایان نمایشگاه به ما جوانان با سرمشق از زندگی شهدا آموزش میداد...و عبور از پل خوشبختی که ماکتش آدم رو یاد پل شناور کنار اروند مینداخت...من که استفاده کردم دست همه عزیزانی که اون برنامه رو چیده بودن درد نکنه اجرشون با شهدا انشاالله.....

چادری ها زهرایی نیستند! اگر....


چادري ها زهــرايي نيستند! اگر پهلويشان درد دين نداشته باشد... اگر لبشان ذكر غريب مادر نداشته باشد...اگر مردي براي هفت آسمان خالق يكتا نداشته باشند...اگر محسني را براي پشت دَر،عليي را با فرق بشكافته براي محراب خونين مسجد كوفيان نداشته باشند...اگر زينبي را براي كربلاي پسرش مهدي نداشته باشند...اگر ذكر لب زينبشان چيزي جز «ما رايت الا جميلا» باشد...اگر عدو را با سياهي چادرشان به خاك سياه نكشانند...

اگر سياهي چادرشان حرمت خون شهيدان را به عالميان ننماياند...اگر همتي و باكري و كاظمي و مفقودالاثري را براي راه حسين بن علي(ع) نداشته باشند....اگر "سربند يا زهـــــــــــرا" را بر پيشاني علويان خود گره نزنند...اگر چادرشان مجوز ورودشان به زير خيمه ي نيمه سوخته ي "مــــادر" نباشد...اگر فكرشان،هدفشان،راهشان،نگاهشان،عشقشان و حجابشان فاطمي نباشد...

به یاد شهید نوجوان بهنام محمدی

 

کس ز راز رفتنش خبر نداشت

سیزده بهار بیشتر نداشت

در شناسنامه اش دست برده بود

یعنی اینکه چاره ای دگر نداشت

هیچ بچه ای به سن و سال او

زین میان جرات سفر نداشت

عزم جزم کرده بود - می رود

ذره ای گمان در او اثر نداشت

آنچنان یقین در او شکفته بود

آنچنان که "شاید" و "اگر" نداشت

تا شب اجابت دعای خویش

از خدای عشق دست برنداشت

سال ها گذشت و نامه ای رسید

از پرنده ای که بال و پر نداشت

سال های بعد پیکری رسید

پیکری که دست و پا و سر نداشت

 شاعر:عبد الحسین رحمتی

شهید مهدی باکری

 
دست‌خط امام خمینی برروی عکس شهید مهدی باكری
میاندوآب شهری سردسیر در آذربایجان غربی است كه آب و هوای سردش مردمی محكم و پرصلابت بار می‌آورد. او در همان دوران كودكی مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد. خانواده اش همگی مذهبی بودند و برادر بزرگش «علی» در یك گروه مخفی علیه رژیم شاه مبارزه می‌كرد.
مهدی سال آخر دبیرستان بود كه نیروهای ساواك برادرش علی را در یك درگیری به شهادت رساندند و این واقعه، تأثیر بزرگی بر روحیه او گذاشت. از آن پس مهدی همچون برادرش وارد مبارزه مستقیم با رژیم شد و فعالیت های انقلابی خودش را آغاز كرد.
یك سال بعد از آن كه دیپلمش را گرفت در كنكور ورودی دانشگاه تبریز قبول شد و تحصیلاتش را در رشته مهندسی مكانیك شروع كرد، اما تحصیل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابی اش نشد . در آن سالها برادرش حمید كه به خارج از كشور رفته بود برای استفاده انقلابیون اسلحه تهیه می كرد و مهدی در مرز تركیه اسلحه ها را از او می گرفت و به ایران می آورد . با آن كه این فعالیت ها كاملاً مخفی انجام می شد ، ساواك به مهدی مشكوك شده بود و او را زیر نظر داشت . چند بار هم او را احضار كرد ولی هر بار مهدی با زیركی و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هیچ سرنخی از او به دست بیاورند.
درس دانشگاهش كه تمام شد باید به سربازی می رفت . پس مهندس جوان راهی پادگان شد. اما ورودش به پادگان مصادف بود با شروع وقایع انقلاب اسلامی و او كه دل در گرو انقلاب داشت فرمان امام خمینی (ره) را مبنی بر فرار سربازان از خدمت نظام اجابت كرد و از پادگان گریخت. از آن پس تا بیست و دوم بهمن 57 زندگی اش مخفیانه بود . در این دوران فعالیت های انقلابی اش را ادامه می داد و تا آنجا كه می توانست به حركت انقلابی مردم كمك می كرد.
انقلاب كه پیروز شد مهدی باكری خود را یكسره وقف تثبیت نظامی كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در سازماندهی آن كمك كرد . در شهرداری مشغول به كار شد ،‌به جهادسازندگی رفت و جالب است كه از هیچ كدام حقوق نمی گرفت . اما شروع جنگ مسیر اصلی او را مشخص كرد . « سپاه » مهمترین جایی بود كه مهدی می بایست تمام نیروی خود را در آنجا صرف كند . چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدی ازدواج كرد . با معرفی یكی از دوستانش با خانم صفیه مدرس آشنا شد . یك ملاقات ساده زندگی مشترك آن دو را پی ریزی كرد و از پی آن جشنی بسیار ساده گرفتند كه در خور زندگی عارفانه شان باشد . مهریه همسرش یك جلد قرآن بود و یك اسلحه كمری : «میان ما آنچه پیوندمان می دهد ایمان به خداست و مبارزه در راه او .»
مهدی ازدواج كرده بود اما بیشتر وقتش در جبهه می گذشت . مدتی بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه ای گرفت تا كنار هم باشند ، اما اهواز كیلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوری همچنان ادامه داشت .
در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه مهدی باكری معاون تیپ نجف اشرف بود و در همین عملیات بود كه از ناحیه كمر زخمی شد . اما زخم كمر او را از پا نینداخت . یك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت . در عملیات رمضان فرمانده تیپ عاشورا بود . در این عملیات نمایشی مقتدرانه از فرماندهی جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نیفتاد .
عملیات بعدی مسلم بن عقیل بود . حالا دیگر تیپ عاشورا تبدیل به لشگر شده بود و فرماندهی اش را مهدی بر عهده داشت . این لشگر توانست بخشهای مهمی از خاك میهنمان را از دست نیروهای بعثی خارج كند . بعد از آن عاشوراییان آذربایجان در عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یك و چهار حماسه ها آفریدند و ضربه های مهلكی بر پیكر دشمنان متجاوز وارد كردند .
در عملیات خیبر « حمید »‌برادر مهدی به شهادت رسید . مهدی حتی برای شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد . او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پیش از برادر به شهادت نرسیده است اما دل تنگی او دیری نپایید . در بیست و پنجم اسفند سال 1363 وقتی كه نیروهای رشید لشگر عاشورا در عملیات بدر در ساحل دجله با دشمن پنجه در پنجه انداخته بودند ، گلوله ای میان پیشانی او نشست و او را از عالم خاك رهانید . پیكرش را در قایقی گذاشتند تا به سوی دیگر دجله ببرند ، اما در میانه راه یك گلوله آرپی جی قایق را در هم شكست و مهدی به همراه امواج دجله رفت تا به دریا بپیوندد .

تصویر بالا متعلق به شهید مهندس مهدی باكری است كه حضرت امام بر روی آن با دستخط خودشان جمله ای را نوشته اند:

بسمه تعالی
خداوند شهدای عزیز ما را رحمت فرماید.
روح الله الموسوی الخمینی
عزيزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشيم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنايت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌. ...‌بدانيد اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.
 هميشه به ياد خدا باشيد و فرامين خدا را عمل كنيد‌. پشتيبان و از ته قلب مقلد امام باشيد‌.
اهميت زياد به دعاها و مجالس ياد اباعبدالله (ع‌) و شهدا بدهيد كه راه سعادت و توشه آخرت است‌.
 همواره تربيت حسيني و زينبي بيابيد و رسالت آنها را رسالت خود بدانيد‌. و فرزندان خود را نيز همانگونه تربيت كنيد كه سربازاني با ايمان و عاشق شهادت و علمداراني صالح و وارث حضرت ابوالفضل (ع‌) براي اسلام بار بيايند‌.

(فرازهایی از وصیتنامه شهید مهدی باکری)

شهیدی که بر دلم نقش بست....

میگن وقتی با بابا رفت جنگ من 5ماهه بودم و پسرش تازه چاردست و پا میرفت. زمان رفتن تا جاوید الاثر شدنش به چند ماه نکشید اونقدر سریع اتفاق افتاد که هیچکس باور نکرد.هنوزم کسی تاریخ دقیقه پرکشیدنش رو بیاد نداره .پسرش هیچ خاطره مشترکی از پدر بیاد نداره که واصه تنهایی هاش تسکین خاطر باشه و بخاطر همین لابلای خاطرات دوستان و آشناییان دنبال تصویر واضحی از پدر میگرده تصویری که همه حکایت از طبع شوخ و روحیه شاد و سرزنده اون داره ....بابام و عمو مهدی دو دوست جدانشدنی بودن همه میگن اونها از بچگی دوستای خوبی بودن تا سربازی و ازدواج وآخرشم جنگ که شد نقطه جداییشون...بابا هروقت یاد اون روز آخر میفته بغض میکنه اما غرور مردانش نمیذاره اشکش جاری بشه میدونم تو دلش حتما خودشو سرزنش میکنه چرا دلتنگیش باعث شد یک هفته زودتر بیاد مرخصی اگه بامرخصی اونم موافقت نمیشد و مثل عمو مهدی میموند تو منطقه شاید الان اون جای عمو آسمونی شده بود یا لحظه شهادتش کنارش بود یا   اینکه لااقل میتونست نشونی از پیکر بینشانش داشته باشه....یا شایدم حسرت اینو میخوره چرا با اینهمه خاطره هیچ وقت عکسی دونفره از هم نگرفتن ...همسنگراش گفتن اونو دیدن که رفته تو سنگر کمین وسط محاصره تانکهای عراقی و صدای انفجار تانک عراقی رو هم شنیدن اما کسی برگشتنشو ندید اثری هم از پیکرش پیدا نشد الان نزدیک 32 ساله ....32 سال چشم انتظاری خیلی سخته...بابا بعد اون سال که جنگ هم تموم شد دیگه هیچ وقت نرفت منطقه شاید دلشو نداشت محل شهادت دوستشو ببینه نمیدونم ....اما از وقتی که من توی این 2سال با کاروان راهیان نور رفتم کلی براش از تنگه چزابه عکس و فیلم گرفتم و اونم با علاقه میشینه و خاطراتشو تعریف میکنه و بهم توضیح میده اونجا قبلا چه شکلی بوده... حالا امسال ابراز علاقه کرده که با ما بیاد جنوب خیلی خوشحالم اگه خدا بخواد و همه چیز جور بشه امسال در کنار پدر روایت جدیدی از روزهای حماسه و دلیری رو خواهم شنید و تصویر زیباتری از عمو مهدی و همه همسنگرای آسمونیش رو بچشم خواهم دید .....انشاالله و تعالی 

دلنوشته های یک رزمنده.....

 
دلم گرفته است ، یاد جبهه ها بخیر !

آن وقت ها که بچه ها ، از دیوار خاکریزها بالا می رفتند و در میدان مین پرستو میشدند.

آنها که رفتند ، ستاره شدند و من در زمین با کلمه ای کلنجار میروم

دریغا !

مثل آن ها نبودم که ماندنی شدم. روی فرش کویر قهوه می خورم.

تلویزیون رنگی در کنارم، بازی کامپیوتری سرگرمی جالبی است

به خودم می آیم.

حس میکنم در فضای " حقوق هماهنگ " خواب رفته ام.

قاب عکس دوستانم

در اتاقم خاک می خورد

برایم هیچ نمانده است

جز لحظه ای نماز و گلزاری بی زایر

متروک مانده ام

کسی به دلم سرکشی نخواهد کرد و باورهای فطرت فراموش شده اند.

خدا روی اقاقیها رنگین کمان پخش میکند و ما گیرنده هایمان ضعیف شده است.

چه کسی باید به اندوه ستاره ها چشمک بزند؟ چه کسی به ماه نگاه میکند؟

نماز شب چند رکعت است؟ سحر چه رنگی است؟!

آنان که آکنده از سحر بودند ، چادرهایشان را از جوار ده ما برچیدند.

اندوه ها کهنه شدند.بیا برای عکس شهدا قاب نو بخریم و روی گل های

شانزده ساله آب بپاشیم.


میشنوی هر روز صدایمان میزنند؟

پوتین های گلی را بیاورید دوباره ببوسم و کنار چادرهای خیس دو قطره

اشک بکارم.
امشب نوبت نگهبانی کیست؟ کدام گروهان رزم شب دارد؟ اسم شب

چیست؟یکی نیست این پیشانی بند را برایم ببند؟!


دیروز با هم بودیم

امروز – اما – کنار خاکش زانو زدم

چقدر کوچک بود !

پلاکش را می گویم.

او حتی با آن ذکر میگفت ، چه قدر روشن بود

پیشانی اش

از ملکوت وام گرفته بود. و وقتی می خندید ، سایه اندوه ، چشمانش را

قاب میگرفت.


برق نگاهش دلم را ربود

وقتی می خندید ، به فکر بانک نبود و اصلا خودش را نمی گرفت و نمیگفت

کجای عملیات با نام او مهر می خورد.


پلاک گم شده و چند استخوان پیدا شده

میگویند: یادگار اوست

امروز- اما – دانه های اشکم را میشمارم و با سجاده مخملش صورتم را

خشک میکنم.


زیر باران خیس می خورم و غروب پادگان چقدر دلگیر است . . .


منبع:سایت نصر19

اینجا شلمچه است

 

سرزمینی است که ملائک در آن

 

 سجده می کنند و برای بوسه

 

 زدن بر خاکش از هم سبقت میگیرند.

شلمچه خلاصه عشق است و قطعه ای از بهشت ، شلمچه ، آینه ایست که تمام جبهه با خاکهای سرخش در آن می درخشد. و دریچه آسمانی است که از آن بوی رشادت و عطر دلنواز شهادت میوزد.

شلمچه تندیس زیبای عشق است که در میدان ایثار قد کشیده است . شلمچه شهر شهود و شهادت است . شلمچه مثنوی بلندایثار است و فرودگاه عشق و عروجگاه دل . صحرای خشکی که دریای مواج خون و اشکهای عاشقانه در تربت پاکش دارد با قلب خونینی که هنوز زیبا و دلنواز می تپد و خون غیرت و مردانگی را در رگهای این دیار می دواند و حدیث بلند حیات با عزت را زمزمه می کند. زمین خاکی شلمچه ، زیباتر از آبی آسمان است چرا که شلمچه قتلگاه مرغان عاشقی است که برای وصال بی قرار بودند و از کوچه پس کوچه های منیت و مادیت رهیده و به شهر دلگشای معنویت و شهادت دل بستند.

آری ! شلمچه شاهنامه بلند شهادت است ، دیوان عاشقی است ، شعرهای سرخ ، با واژه های خون ، به وزن عشق و قافیه هایی از جنس قلب پاره پاره عاشقی و در قالب غزل عشق و مثنوی بلند شهادت » ، دیوانی که شکسته دلان عارف با قلم استخوان و مرکب خون و با خط شکسته عروج نوشتند و این صفحه طلایی تاریخ ایران اسلامی را با خون دل تهذیب شده شان تذهیب کردند. آری ! شلمچه کتاب است ، خواندنی ترین کتاب حماسه . شلمچه آسمان است سرشار از ستاره های سرخ .شلمچه بهار است لبریز از گلهای محمدی ،شلمچه دریاست ، مواج از موجهای عاشقی .

شلمچه بازار است ، بازار عشقبازی و جانبازی ، شلمچه تابلو است تابلوی حماسه و عرفان که بر تارک تاریخ ایران اسلامی می درخشد. جایگاه اهل زیارت است نه اهل زر ، زیارتگاه دلدادگانی که خود زائرانی بودند که در نیمه راه سفر عاشقی پرپر شدند و به مولای عشق پیوستند و زیباترین حدیث بندگی را با بندبند وجودشان و با قطره قطره خونشان نوشتند. یعقوبهای بی قراری که برای رسیدن به یوسف زیبای شهادت بی قراری می کردند و زلیخای دنیای نتوانست آنها را مفتون خویش کند. آنان که هنوز از دشمن نفس خویش رها نشده اند و دلشان در تصرف شیطان است چگونه می توانند قدر مجاهدانی را بدانند که در کوله پشتی دلشان جز عشق و ایثار نبود. آنان باید بدانند که شلمچه و شهیدانش و شاهدان و شائقان و مشتاقانش خورشید بی غروبند ، چرا که عاشورا و عاشورائیان آفتاب آسمان عشقند که هیچ ابر آلوده و تاریک یزیدی نمی تواند جلوی تابش آنها را بگیرد.


دعای سبکبالان

 
در اين دعاي دسته جمعيتان براي دلم من هم دعا كنيد...
 
 كنار سنگرهاي نيمه شبتان ذره اي

جا براي من هم وا كنيد...

جلسه محاکمه سید مرتضی…

جلسه محاکمه سید مرتضی…

فروردین ۱۹م, ۱۳۹۱ سوزن بان-->

بسم الله الرحمن الرحیم

آنچه مشاهده خواهید کرد سخنرانی شهید سید مرتضی آوینی در سمیناری است تحت عنوان بررسی سینمای پس از انقلاب که توسط دانشکده سینما تئاتر در اسفند ماه سال ۱۳۷۰ برگزار شد. روزهای اولیه سمینار به ادای چند سخنرانی در همان فضا و متناسب با توقعات مستمعین گذشت. اما سخنرانی سید مرتضی آوینی “غیر منتظره” بود. خودش بعدها درباره شرایط خاص قرائت این سخنرانی نوشت:

«نوبت من بود. خانم نجم -ناظم جلسه- اعلام کرد:”و حالا به سخنان سردبیر محترم ماهنامه سوره آقای سید مرتضی آوینی…” لابد همه منتظر بودند که من هم بروم و بنا بر آداب روشنفکری سخنانی چند در مدح سینمای ایران و سینماگرانش بگویم و در جهت حفظ پرستیژ سخنانی بگویم که با مشهورات و مقبولات جوامع روشنفکری مخالفتی نداشته باشد. اما من همین متن را خواندم. از روی کاغذ، خیلی بد و با تپق فراوان. بعدها دوستان گفتند ” متن را همانطور خواندی که نریشن های روایت فتح را. مظلومانه و محزون.” اما در هنگام سوال و جواب و یا بهتر بگویم بازجویی، بسیاری از معترضان به لحن خشن سخنانم اعتراض کردند و از جمله کسی برایم نوشته بود: “جناب برادر عارف، آقای آوینی! لطفا بفرمایید اخلاق اسلامی درباره وقاحت چه نظری دارد؟” یعنی که لحن سخنان من وقیحانه بوده است. جماعت عجیب برآشفته بودند.»

.
فیلم سخنرانی شهید آوینی:          با حجم ۴۷ mb (مستقیم)        با حجم ۲۰ mb (غیر مستقیم)
.
فیلم جلسه پرسش و پاسخ:          با حجم ۷۴ mb (مستقیم)        با حجم ۲۰ mb (غیر مستقیم)
.
دریافت فایل صوتی سخنرانی + جلسه پرسش و پاسخ:                با حجم ۸ mb (غیر مستقیم)
.
این مطلب در آستانه سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم و به منظور نمایاندن چهره کاری و تخصصی این شهید بزرگوار که کمتر نزد عامه مردم نمایش داده شده درج شد. فیلم ها از دو سایت وزین شهید آوینی و فتیان استخراج شدند. برای آشنایی بیشتر با شهید آوینی سری به اینجا بزنید.

نماز اول وقت در شلوغی مترو

نماز اول وقت در شلوغی مترو

تصویری که مشاهده می کنید دیروز (چهارشنبه)  از ایستگاه مترو امام خمینی ره گرفته شده است
این در هنگامی بود که دقایقی قبل صدای اذان مغرب در مترو شنیده شده بود



نماز امیرالمومنین

 در معرکه صفین        

امیرالمؤمنین علی علیه السلام در جنگ صفین در حال جنگ، گاه‌به‌گاه به خورشید نگاه می‌کرد. ابن عباس دلیل این کار را پرسید. امام فرمود:«می‌خواهم بدانم کی ظهر می‌شود تا نماز بخوانیم.»
ابن عباس گفت:«مگر حالا وقت نماز است؟ ما در حال جنگیم!»
امام فرمود:«ما برای نماز می‌جنگیم!»


آیت الله مصباح یزدی : مرحوم علامه طباطبائی و آیت الله بهجت از مرحوم آیت الله قاضی (رحمة الله علیهم) نقل می کردند که ایشان می فرمودند :

اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند! (و یا فرمودند: به صورت من تف بیاندازد!)

اول وقت، سرّ عظیمی است، (حافظوا علی الصلوات) خود یک نکته ای است غیر از (أقیموا الصلاة) اینکه انسان اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند، فی حد نفسه آثار زیادی دارد ولو حضور قلب هم نباشد.




 
به نظرم این از هر کسی ساخته نیست در این تهران و این وضیعت مترواش...!
احتمال زیاد می توانیم بگویم این نمازگزار ایمان و اخلاص زیادی دارد که  ...
خدایا ما را از نمازگزاران و اقامه کنندگان ان قرار بده!
بنده هم بعد از دیدن آن صحنه تحریک شدم که نمازم را نگذارم نیم ساعت بعد که به مسجددانشگاه امام صادق ع می رسم، بخوانم و من هم همین جا در مترو بخوانم که متاسفانه نه وضوخانه ای یافتم نه نمازخانه ای....
 کاش مترو نماز خانه داشت ....

ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...





ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...


فکر می کردم همه ی مردم یا بیشتر آنها دچار فراموشی شده اند. فکر می کردم از آن نوجوان 12 ساله تا پیرمرد 70 ساله که رفتند تا حالا 20 سال بعد از رفتنشان در آرامش و آسایش زندگی کنیم؛ همه را ؛ این اپیدمی فراموشی برده است از یاد مردم .
اما نزدیکی های عید وقتی همه اسیر خاک شلمچه و طلائیه شدیم فهمیدم ما هنوز هم فراموشی نگرفته ایم...
رفتیم ، رفتیم و هوایی شدیم .
شنیدیم تپش های قلب مشتاقمان را به دیدار یارانی رفتیم که سجده کردن بر خاکشان را در تمامی لحظاتمان تمنا کرده بودیم.
رفتیم تا از شهیدان عیدی بگیریم. تا سال جدیدمان را با نور وجود آنها تحویل کنیم. رفتیم تا روحمان را راهی معراج کنیم و کوله های دل بستگی مان را میان سیم خاردارها بگذاریم و بگذریم از هرچه تعلق است.
دلمان رفت و از تعلق ها پاکیزه گشتیم. رفتیم و مجنون شدیم و آواره ی خاکریزها.

در میان خاکریزها به دنبال نشانی از ملکوتیان گشتیم و نشان را در خاطرات هم رزمشان یافتیم:
مردی از دیار نور که هر آنچه در خاک به دنبالش بودیم را به ما هدیه داد که برایمان گفت شرط آزادگی را و پاسخ داد به نماز نیاز ما.

بر خاک شلمچه نشستیم و خود را معطر کردیم و گفت برایمان از شفاعت نامه ای که در شب عملیات همه آن را امضا کردند که هر کس شهید شد شفاعت دیگر دوستانش را کند. از امضایی که گلچین شد و از میان تمام شاهدان راه ملکوت را پیش گرفت .
رفته بودیم که چه کنیم؟، چه بگوییم؟، چه بشنویم؟
تجلیل کنیم یا عبرت بگیریم و پیمان ببندیم؟
تجدید خاطره کنیم یا گریه کنیم؟





میرقاسم لطیف زادهنفر اول نشسته - سمت چپ


او گفت و ما عبرت گرفتیم .گفت و ما پیمان بستیم. گفت و ما در سکوت و تنهایی مان فکر کردیم و عهد بستیم
او گفت و ما گریه کردیم. و گفت که زیباترین و پریقین ترین امضا برای میرقاسم لطیف زاده بود
گفت که میرقاسم نوجوانی 16ساله بود، ریز نقش و کوچک بود. درس می خواند و می جنگید. نوجوانی که نماز شبش ترک نمی شد

.نوجوانی که مشق خون می کرد .همه را برای نماز شب بیدار می کرد
به شهر نمی رفت تا مبادا فضای شهر تمام معنویات جبهه را از او بگیرد. از رزمندگانی گفت که تمام نمازها را به جماعت می خواندند .

هر کدام از آنها برای ما وصیت نامه ای را به امانت گذاشته بودند و تمام تأکید آنها به بحث ولایت فقیه و حجاب بود و ما به درسی که باید گرفت فکر می کردیم ،به وظیفه ای که بر دوش ما بود می اندیشیدیم.
برایمان از فضای الهی جبهه ها گفت ، از سفره های پر اخلاصی که شروع و پایانش با دعا بود و جز نان خشک و کمپوت چیزی در آن نبود.
و گفت برایمان از گردان امام سجاد(ع)، از گردانی که بعد از گذشت چند روز گروهان شد ، از گروهانی که دسته شد و از دسته ای که نفر شد، و 6 نفر باقی ماندند برای نگه داشتن یک خط !
یکی از آن 6 نفر میرقاسم بود (وقتی به او گفتند چرا قرآنت را تند تند می خوانی گفته بود وقت تنگ است!)
پسر نوجوانی که با بالاترین درجه ی یقین قرآنش را خواند و به سمت سنگرش رفت و چشم هایش را بست و راهی آسمان شد و به ما گفت که اینجا ماندن را گریزی نیست و رفتن را نیز هم...
و اگر در جستجوی مقصد عروجی راه یکی ست:
چشم هایت را به روی زمین ببند!
تا راهی آسمان شوی...

بخش فرهنگ پایداری تبیان

اینجا دهلاویه است!

به همه بگو اینجا دهلاویه است!


شرح شکن زلف خم اندر خم جانان

کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

این جمله اینجا معنا می شود . اینجا که میعادگاه جان و جانان است . اینجا که هنوز خاکش بوی خون میدهد. اینجا که هر لیلایی ، لیلایی را کنار گذاشته و در پی لیلا رخی مجنون شده .
براستی که لیلا اینجا بوی مجنون میدهد...!!!
حقیقت جویان ...!! کجا دنبال حق می گردید ...؟! چرا به دور خود ...؟!
بیایید ... بیایید ... حق اینجاست ...!
جویندگان علم را بگویید ، لابلای کتابها دنبال علم نگردند .
کتابها را بسته و اینجا بیایند . اینجا تجلی خانه ی علم الهی است .



به سالکان بگویید ، آتش در خرقه زنند و از کنج حجره بیرون آیند .
عرفان به پای این یادمان چکیده است .
ظرف دل بیاورند ، پر کنند و ببرند . هر کس به اندازه وسعش ....!!
اینجا دهلاویه است ...!!!
تاجران را بگویید تجارتخانه ها را تعطیل کرده ، به اینجا بیایند .
اینجا بازاری بی ضرر است .
هر چه بیاورند به نرخ بالایی به فروش میرسد .هر چه بفروشند سود دارد . سود کلان ...!!!
اگر دل بیاورند ، جان میبرند ؛ اگر جان بیاورند ، جانان ...!!
به اهالی قلم بگویید ، قلم ها را شکسته و اینجا بیایند .

اینجا بیایند و سرانگشت را در رمل های داغ فرو برند ، سپس به آسمان بنگرند و بگویند :
بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله .
آنگاه بر دشت روان ، بقلمی روان بنویسند :
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است
بنویسند :
ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون
بنویسند تا ماندگار بماند خط سرخ شهادت .
دهلاویه

دهلاویه روستایی است در 12 کیلومتری غرب سوسنگرد که طی روزهای 27/7 تا 23/8/59 یکی از نقاط درگیری نیروهای خودی و دشمن بود و بین آنها دست به دست می شد تا آن که در 24/8/1359 دهلاویه اشغال گردید.
در 26/3/60 نیروهای شهید چمران طی عملیاتی دهلاویه را آزاد کردند، لیکن دشمن با حملات خود این روستا را مجدداً اشغال کرد.
در این عملیات فرمانده نیروهای خودی (ایرج رستمی) به شهادت رسید و هنگامی که دکتر چمران فرمانده ستاد جنگ های نامنظم برای معرفی فرمانده جدید عازم دهلاویه شد، در پشت کانال این منطقه (مکان فعلی یادمان) بر اثر اصابت گلوله خمپاره دشمن به شدت مجروح شد و هنگام انتقال به اهواز به شهادت رسید.
بعد از این عملیات، دشمن با وجود در اختیار داشتن دهلاویه آن را تخلیه کرد و در غرب آن مستقر شد. به این ترتیب روستای دهلاویه از دشمن خالی شد، در حالی که در تصرف خودی نیز قرار نگرفت تا این که در 27/6/60 در عملیات شهید آیت الله مدنی، این روستا آزاد شد.
از آن هنگام تا عملیات (8/9/60) غرب دهلاویه خط مقدم نیروهای خودی بود.


فراوری: رها آرامی
بخش فرهنگ پایداری تبیان
منابع :
قطعه ای از دستنوسته سیدرضا موسوی
ویژه نامه راهیان نور


خاطرات سفر عشق


بسم رب الشهداء و الصدیقین

امروز برای شهدا وقت نداریم ای داغ گل لاله تورا وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما اندازه یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن بی غیرت ما خانه نشین است بهر سفرکرببلا وقت نداریم
هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم خوب است ولی که ما وقت نداریم
 
20سال گذشت و امسال سال نود توفیق دوباره یار شد تا برای بیستمین مرتبه به دیار عاشقان و کربلای ایران رفتیم ولی چه افسوس که خیلی زود می گذرد هر سال سعی میکنیم بهتر از قبل باشیم تا توجه بیشتری شهدا به ما داشته باشند تا سال خوبی را پشت سر بگذاریم "
صبح بود که ما دریادمان اروند بودیم ، واقعا حال وهوای خوبی داشت هم جای زیبایی بود دیدن دریاچه اروند و به یاد اوردن خاطرات سال های قبل و قهرمانی هائی که سر بازان امام زمان-ع- در اینجا داشتند.
به حدی که الان هم می خواهند روی یکی از عملیاتهای بزرگ در مراحل بالای نظامی کار کنند روی این عملیات کار می کنند که چگونه در بهمن ماه سال 1364ایران توانست از این دریاچه وحشی که در برخی ایام مخصوصا درزمستان سرعت اب به 80کیلومتر در ساعت می رسد و با انواع رادارهائی که سیا و موساد در اختیار صدام گذاشته بود وبه ادعای خودشان اگر ایرانیها یک دمپائی را جا به جا می کردند از دید رادارهای ما دور نبود شما اینهمه غواص را جا به جا کردید و عملیات بزرگی کردید و توانستید از دریاچه ائی که با انواع موانع امنیتش را تحت پوشش قرار داده بودند به فاو برسند و انجا را که برای عراقی ها خیلی اهمیت داره به خاطر نزدیکی به بصره مرکز اقتصادی عراق بیش از یک سال در تصرف خود در اورند و و دست اخر با انواع نامردیها که از بمبهای شیمیائی استفاده کردند توانستند ایران را متقاعد کند در مقابل اعتراف عراقی ها به شجاعت ایرانیها فاو را باز پس بگیرند . بله چه زیبا فرمود امان شهدا((که اگر اسلام به ما اجازه می داد ما کلیدهای بصره را هم فتح می کردیم اما ما متجاوز نیستیم و فقط می خواهیم حقانیت خودمان را ثابت کنیم)).
به برخی که نگاه می کردیم بار اولی ها بودند به حال انها غبطه می خوردیم که چگونه با شهدا انس گرفته اند (همانهائی که به گفته گوینده اخبار صداو سیما دو ونیم(5/2)میلیون نفر امسال به سرزمین کربلای ایران رفتند و که طبق امار انها70% انها برای بار اول بود که راهی این سر زمین می شدند ) و در گوشه گوشه این سر زمین با همان لباسهائی که برای عید خریده بودند و از تمیزی برق می زد روی زمین می نشستند و با شهدا سخن می گفتند ، گویا یافته بودند کلام قران را که شهدا را رفیقهای خوبی در این دنیا می داند و این افراد هم دنبال این بودند که برای خود رفیقی پیدا کند که طاقت شنیدن درد دلهای انها را داشته باشد و از همه غم و غصه هائی که برای انها تعریف می کنند خسته نشود و غر نزند.
در این میان من بودم و دوست داشتم با بعضی از انها صحبت کنم که چرا به این سر زمین امدند و حاضر هستند حتی در گرمای خوزستان اینگونه با شهدا عشق بازی کنند لذا سراغ یکی از انها که لباس رزمی تکواندو هم داشت رفتم و پرسیدم : برادر می توانم چند لحظه وقتتان را بگیرم ؟
کمی مکث کرد که گویا هنوز حرفهایش با شهدا تمام نشده بود قبول کرد که با من هم همراهی کند.
من هم خوشحال از اینکه رفیق خوبی پیدا کرده ام کنارش نشستم روی زمین و صحبتها را شروع کردم.
گفتم : دوست عزیز من از طلبه های قم هستم و اگر میشود شماهم خودتان را معرفی کنید؟
گفت: من هم حسینی هستم و از تهران امده ام که امسال برای بار چهارمین بار است با دوستانم که از شاگردان باشگاه من هستند امده ام؟
پرسیدم دوست عزیز چند سالته؟ ودر کدام ورزشگاه کار می کنید؟
گفت : 43 سال و در ورزشگاه منتظران مهدی –علیه السلام- که حدود300 شاگرد دارم و این 20نفر را با خانواده انتخاب کرده ام و همراه خود آورده ام برای کارهای نمایشی رزمی و از بچه های ما کسانی هستند که اولین مدال طلای کشور را اورده اند
n بعد اون را هم صدا زد(سهیل بیا اینجا) یکی از بچه ها هم که با لباس رزمی بود امد پیش استادش و گفت بله استاد حسینی کارم دارید؟
n استاد حسینی گفت این حاج اقا از رفیقهای من سئوال کرد که من هم شما را صدازدم
من هم سلام کردم و گفتم سلام قهرمان به کربلای ایران خوش امدی
گفت : سلام حاج اقا ممنونم .
از استاد حسینی پرسیدم . استاد چرا این بچه هارا اوردید و اینکه هر 4 سال با گروهی از بچه های خودتان می ائید چه قصدی دارید و چرا اینجا را برای تعطیلات عید انتخاب کرده اید؟
گفت : ما در تهران خوب با بچه ها کار می کنیم و بچه های ما درهمین سن کم به مراحل خوبی رسیده اند مثلا همین اقا سهیل خودمان 9 سال است که زیر نظر خدم کار کرده و توانسته دان 4 تکواندو را بیاورد اما انچه برای من مهم است این است که باید ورزشکارهای ما علاوه بر یادگیری خوب فنون رزمی روحیه پهلوانی هم داشته باشند تا بتوانند از سربازان خوب امام زمان باشند خودم از امام صادق خوانده ام که حضرت می فرماید : یاوران مهدی-عج- فقط از خدا می هراسند و شهادت می طلبند وهمواره ارزو می کنند که در راه خدا کشته شوند .
- استاد خوب مطالعه هم دارید من هم در تائید فرمایش شما جمله شهید همت یادم افتاد که می فرماید: امام زمان با گروهی از شهدا قیام میکنند
(استاد حسینی) بله شهدا ما اینگونه بودند وبه نظر من کسی که بتواند اینگونه باشد اون پهلوان است و ورزشکار باید پهلوان هم باشد لذا بچه ها را می اورم که با این پهلوانها اشنا شوند تا پهلوان بار بیایند .
استاد حرفهایت من را یاد شهید ابراهیم هادی جانشین اصلاعات عملیات جبهه غرب انداخت که هم کشتی گیر خوبی بود و هم فوتبالیس ورزمی کار خوبی بود به حدی که حتی در جبهه هم تیم فوتبال راه انداخته بود و بعضی موقع مسابقه کشتی هم برقرار میکرد و خیلی خوب است این چند روز این کتاب را با هم بخوانیم یادتان باشد وقتی به محل استراحت برگشتیم یادم بیاوری تا این کتاب را خدمتتان بدهم.
- ممنون حاج ااقا حتما خیلی خوب است این گونه کتاب ها را در باشگاه هم داشته باشیم ، اگر کتابهای دیگری هم در زمینه ورزشی یادتان هست بفرمائید تا تهیه کنیم و در باشگاه بگذاریم تا هم بچه ها و هم خودمان بخوانیم
چشم حتما برایتان چند کتاب دیگر هم مانند کشتی در میدان جنگ و فوتبالیست قهرمان را که خاطرات برخی شهدا مانند شهید کاظمی و دیگر شهداست را روی کاغذی می نویسم و در اختیارتان قرار می دهم
استاد به من که خیلی خوش گذشت و لی شما ببخشید که شما را از این حال وهوا معنوی که داشتید در اوردم برای اخرین سئوال اگر بخواهید اخرین جمله خودتان را بفرمائید و بعد ما با اجازه شما باید برای زائران شهدا گمنام اروند سخنرانی داشته باشیم از خدمتتان مرخص شویم و عد با شاگردان شما صحبت کنیم.
استاد حسینی برای اخرین جمله کمی فکر کرد وبعد با احساس غربت دوری از صاحب باشگاه خودشان
(به قول خود استاد صاحب باشگاه امام زمان بود) گفت :((یامهدی، در بهاری که پر از معجزه و احساس است؛ هفت سینم سین سیمای تو را کم دارد))
 


ما رفتیم برای سخنرانی و توضیح اروند که توجهات الهی را ذیل ایه شریفه
((إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِكَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي‏ كُنْتُمْ تُوعَدُونَ (فصلت-30))
و حماسه مقدس عملیات والفجر 8و توسل رزمندگان به خدا صحبت کردم و مجدد برای صحبت های دوستانه با برخی دوستان رفتم.
سراغ اقا سهیل رفتم که استاد حسینی معرفی کرده بود و اولین مدال طلا را در تکواندو رشته نونهالان اورده بود . واقعا بچه با صفائی بود در عین شیطنتهای زیرکانه که برخی از همشاگردیهایش را ذله کرده بود و بچه ها دنبالش بودند که به قول معروف جشن پتو براش بگیرند و در کنار ساحل اروند حالشو جا بیاورند .
گفتم سهیل چه کار کردی که بچه ها دنبالت می گردند.
- هیچی حاج اقا داشتند تمرین می کردند من رفتم چند تاشون رو هل دادم تو اب بقیه هم خندیدند اینها لجشون گرفته
سهیل ورزشکار که دیگران را اذیت نمی کنه؟
حاج اقا شوخی کردم ما با هم همیشه شوخی میکنیم تازه من هم ارشد انها هستم و با بچه ها خیلی صمیمی هستم انها هم با من شوخی میکنند .
خوب سهیل جان با ما چطور ، ما هم میتوانیم با شما صمیمی شویم؟
حاج اقا ما هم دوست داریم با شما رفیق شویم.
- پس دیگه نمی خواهد رسمی باشی من مرتضی هستم شما هم سهیل از این به بعد می توانی ممنو مرتضی صدا کنی
- باشه اقا مرتضی.
- سهیل سال چندم است که اینجا می ائی؟
- سال دومم است
سال اول چطور بود که امسال هم اینجا امدی؟
- سال اول که خیلی خوش گذشت ، اصلا اینجا یک طور دیگه ای است ؛ اینجا ادم حس میکنه به خدا نزدیکتره اینجا همه با هم خوب هستند و همدیگر را هم خیلی تحویل می گیرند ایکاش همه در تهران اینطور بودند نه اینکه اصلا به یاد همدیگر هم نباشند.
- سهیل جان حرفهای خیلی خوبی می زنی با این سن کمت ولی خیلی فهمیده هستی . راستی چند سالته؟
- من 13 سالمه
- عجب دان چهار تکواندو و13 سال از کی ورزش را شروع کردی؟
- از 4سالگی با همین استاد حسینی از همون اول زیر نظر استاد حسینی بودم
- اذیت نمی شدی 4سالت بود این همه تمرین و مسیری که می رفتی ت به باشگاه برسی
- نه اقا مرتضی پدر مادرم خیلی زحمت کشیدند و خیلی تشویق می کردند که دنبال ورزش با شم خودم هم خیلی علاقه داشتم .
- سهیل استاد حسینی می گفت اولین مدال تکواندو را اوردی کی بود و کجا؟
- سال قبل در کانادا
- باز هم مسابقه داری
- بله چند ماه دیگه می خواهم بروم تایلند با چند تا از همین دوستهام کهه اینجا هستند برای مسابقه
- خوب اینجا برای چی اومدی خوب نبود بمانی و بیشتر تمرین کنی؟
- حاج اقا الان که فصل تعطیلات عیده با مادرم امدم برای تعطیلات
- چرا اینجا را انتخاب کردی ؟
- خوب استاد حسینی گفت ما هم که دفعه قبل خیلی بهمون خوش گذشت اومدیم مادرم هم خیلی به شهدا علاقه داره با پدرم صحبت کرد اون هم اجازه داد بیائیم اینجا
در همین حین بودیم که استاد حسینی سهیل را صدا کرد و ما را هم دعوت کرد تا با بچه ها باشیم من هم به دوستانمون که ما را اورده بودند برای سخنرانی هماهنگ کردم که با همین کاروان به مقر بر میگردیم و با انها خدا حافظی کردیم و راه افتادیم .
خیلی قشنگ اروند را درست کرده بودند صدای شهید اوینی ، فرماندهان عملیات والفجر 8، نغمه های دلنشین مداحی و همه و همه فضای مناسبی اماده کرده بودند برای دلنشین کردن این سفر زیارتی عاشقان شهدا .
در بین مسیر رسیدن به اتوبوسها هم نمایشگاه عفاف و 8سال دفعا مقدس برقرار بود که خیلی زیبا بود جملات زیبائی را هم روی بنرها و پوسترها نوشته بودند که هرکدامشان دریائی از معرفت بود
مثل:
- شهید عزادار نمی خواهد رهرو می خواهد (از شهید رضا ترنجی )
- آنانکه به خون خود وضو میکردند *** دست وسر خود فدای او میکردند
دردشت بلا میان خون و اتش *** گم کرده خویش جستجو میکردند
وجملات زیبای دیگری که هرکدامشان معارف زیادی را یاد می داد انسان را واقعا به یاد فرمایش امام (ره) می انداخت که می فرمود : خدا رحمتتان کند 70 سال عبادت کردید خدا قبول کند یک روز هم یکی از این وصیت نامه شهدا را بردارید و بخوانید که چه درسهای اموزنده را به انسان می دهد و اقا(مقام معظم رهبری) می فرمایند من به این وصیت امام عمل کردم و هر وصیت نامه ای که دستم می رسید می خواندم حتی ان وصیت نامه ای را که بد خط نوشت بود را گرفتم و خواندم واقعا درسهای زیادی را از انها اموختم
بعد از گذشتن از این مسیر به اتوبوس بسیجی های 141کربلا رسیدیم و با بچه ها سوار اتوبوس شدیم .
ادامه خاطرات در پست بعدی..........

ای شلمچه ...

ای شلمچه با آنها که بعدها می آیند قصه هایت را بگو ...

اگر بی توجهی نشان دادن باز بگو ...

با زبانی دیگر ... با آهنگی نوتر ...

اگرباز توجهی نکردن برسرشان فریاد بکش ...

سرت را به دیوار هستی بکوب

تا بالاخره مجبور شوند بشنوند ...

وقتی شروع به صحبت کردی لازم نیست...

 ادای سخنرانان حرفه ای را درآوری ... نه ..فقط راست بگو ...

آنچه را با چشمت دیدی به زبان آور ...

ای شلمچه آنها از زندگی دنیا حضی نبرده بودند ...

آمده بودند تا بگویند دنیا حرفی برای گفتن ندارد



 

 
 
 
 
 
 
 

از دل هزاران شهید عبور کردی ...



از دل هزاران شهید عبور کردی ...،

در ایستگاههای بهشت ،...

 لختی درنگ کردی و برایت روایت کردند و گریستی ،

به تو گفتند که کربلا همچنان جاری است ،

 از عاشورای 61 هجری تا امروز و فرداو...

شاید بارها و بارها به هر کدام از قدمگاههای شهیدان که

 می رسیدی ، با خود می گفتی کاش...

 مرا نیز به خیل شهیدان راهی بود و حسرت می خوردی

که چرا از قافله جا مانده ای . ..

آری زمان ما را از قافله کربلا دور داشته است ...

 اما هنوز می توان آن گونه که سید شهیدان اهل قلم

 خواست ، بخواهیم

( کربلا ...ما را نیز در خیل شهیدان بپذیر...)



به شهر باز می گردی ،...

 دلت برای همین بیابانها می گیرد.

اولش می خواهی زار بزنی و گریه کنی .

 تازه با رفقایت مانوس شده بودی ،

تازه شهدا را شناخته بودی ،

تازه فهمیده بودی که هر چه هست ،

در گمنامی و در این بیابانهاست....(درسته ...؟)

به خود می آیی ، سبکبار می شوی ،

 خیلی چیزها آموخته ای که هرگز نباید فراموششان کنی

 ، چنانچه زینب (س) کربلا را فراموش نکرد.

به شهر که نزدیک می شوی دلت تنگ می شود ،

 برای خاک ، برای نخل ، برای خاکریز ،

 برای جاده ای که هنوز رد خمپاره ها بر آن جا مانده

 بود . برای ترکش هایی که زنگ زده بودند

 و برای آسمان مردانی که سالها بود در ملکوت گم شده

بودند.

پر از حیرتی، پر از حسرتی ، چیزی را جا گذاشته ای ،

شاید رد پایت را .

شاید گناهانت را ،

 شاید آرزوهای دور و درازت را ،

شاید کودکی ات را ،

 و شاید دلت را ....

 روزهایی است که تو هم مثل شهیدان پر از نور خدا

زیسته ای ، ...

روزهایی است که به مرگ خندیده ای ،

 روزهایی است که در سرزمین های جنوب زیسته ای ،

روزهایی است که در زیارت اولیاء الله بوده ای ...

زیارت قبول







دلنوشته های راهیان نور

دلنوشته های راهیان نور

سه شنبه 2 فروردین 1390  1:30 AM


دلنوشته‌ها

اينجا طلائيه ... عجب طلائيــه!!

طلائیه سرزمين خيبر است.

خاكش بوي حسين خرازي مي‌دهد.

بوي عطش حسين را، بوي سيب ....

طلائيه يادگار همت است، هركس همت مي خواهد، بيايد طلائيه.

همت آدم را ياد پركاري و اميد مي‌اندازد،

 همان حاج همت هميشه بانشاط، همان حاج همت كربلايي و ولايتي...

نمي‌دانم چرا ياد حاج همت افتادم،

حاج ابراهيم همت با انگشت باندپيچي شده و لبخند زيبا!

طلائيه؛ دست قطع شده حسين خرازي مرا برد به علقمه!،

ياد حضرت ابالفضل العباس انداخت مرا...

من اينجا چكار دارم؟ چكار مي‌كنم؟

كار داشتم يا كارم داشتند؟!!

شهدا، با شما سر لج افتاده‌ام، نمي‌بينيد؟

 كفشهايم را از پا در نياوردم، با شما صحبت و زمزمه نكردم!

ولي باز آمدم،

چقدر راحت مي‌شوم اينجا!

طلائيه! تو جمع ضدين هستي!

آب، آفتاب، خاك، باد

آرامش و فرياد، شادي و حزن، اشك و خنده با هم توأم شده...

عده اي باهم نجوا مي‌كنند، برخي تنها نشسته‌اند!

چقدر محزونی طلائيه!

سنگ صبوري طلائيه؟!!

تشنه‌ام، حيرانم، مي‌خواهم فرياد بزنم، داد و هوار راه بيندازم،

 باز بگويم كه چقدر خوشخالم و شرمگين..

يكي آن طرف‌تر بلند بلند گريه مي‌كند و مي‌گويد:

"قربونتون برم، شرمنده‌ام ..."

و بلندي هق هق گريه‌اش، چقدر مرا شرمنده‌تر كرد.

صداي مادر مادر و زهرا زهراي اين هيأت عزاداري متوقفم كرد،

آتشم زد، قلمم را روان كرد...

هرچه هست بيرق سرخ و سبز است و صداي آقا بيا، آقا بيا.

نمي‌دانم چرا اين كاروان همه‌اش حضرت فاطمه(س) را صدا

 مي‌زنند.. و زمزمه مي‌كنند:

غم صورت نيلي، غم پهلوي شكسته و ....

طلائيه! چرا اينجا همه‌اش روضه حضرت زهرا(س)

و حضرت عباس(ع) مي‌خوانند...

يكي به داد من برسد، با اين همه چرا....؟

شهدا با شما هستم!!

مگر غير از اين است كه شما خودتان مرا دعوت كرديد؟

مگر غير از اين را مي‌توانم باور كنم؟

ديروز مي‌خواستيم بيايم طلائيه، نمي‌دام چرا امروز آمديم؟


 



برنامه‌ها عوض مي‌شوند، دست من نيست،..

 فهميده‌ام فقط مكلفم برنامه‌ريزي كنم، اجراي آن با من نيست،

دست شماست،

براي همين هم ادعايي نمي‌كنم، فرياد نمي‌زنم،

جوش نمي‌آورم، مي‌خندم، شوخي مي‌كنم، خوب شده‌ام.....

اين موسيقي "ازكرخه تا راين" هم ديوانه‌ترم كرده،

 ياد شيميايي‌ها افتادم....

طلائيه، شيميايي هم غلظت تو را بيشتر كرده...

نمي‌دانم تو هم شيميايي شدي يا نه؟، ولي!!

 طلائيه عجب طلائيــه!!

تشکر از علیرضا رجبی



با تشکر

مراسم غبارروبی ضریح مطهر حضرت امام رضا علیه السلام

مراسم غبارروبی ضریح مطهر حضرت امام رضا علیه السلام

توسط علمدار

با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :

کیفیت متوسط و فرمت Wmv و با حجم 6.6 MB
کیفیت پايين و فرمت Flv و با حجم 1.8 MB
کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 13.0 MB

همچنین برای استفاده این فیلم در سایت و یا وبلاگ خود می توانید از کد زیر استفاده کنید :

این جانباز رابینیم و...

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای
در جریان سفر سال ۱۳۸۰ به استان اصفهان در منزل جانباز محمدتقی طاهرزاده حضور یافتند و با خانواده وی گفت‌وگو كردند.
این جانباز كه مدتی پس از این بازدید به درجه رفیع شهادت نائل شد،
 
 بیش از ۱۴ سال....
در بستر آسیب‌های ناشی از جنگ تحمیلی رنج می‌برد.
فیلم این دیدار در آستانه سال جدید توسط پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب منتشر می‌شود.

http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1390/1390122823144a9de.jpg


«محمدتقی! ...
میشنوی آقاجون؟
میشنوی عزیز؟
میشنوی؟
در آستانه‌ی بهشت، ...
دم در بهشت،...
 بین دنیا و بهشت قرار داری شما؛...

خوشا به حالت...» خوشا به حالت...»
ورفت چه زیبا هم به بهشت قرین وارد شد...
وچه قدر درست وصحیح :
 آقایمان مقام معظم رهبری
 از این جریان ((بهشت ))با خبر بودند....
سلامتی علمدار
 صلوات


 

فیلم کامل دیدار : حضور رهبر انقلاب در منزل جانباز شهید محمدتقی طاهرزاده

با توجه به پهنای باند اینترنت خود ، می توانید این فیلم را با کیفیت های مختلف زیر دریافت نمایید :

کیفیت متوسط و فرمت Wmv و با حجم 33.7 MB
کیفیت پايين و فرمت Flv و با حجم 5.8 MB
کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 123.2 MB

http://farsi.khamenei.ir/flash/kh_vplayer_v3.swf" width="581" height="270" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" flashvars="file=http://farsi.khamenei.ir/video-rss?

 http://farsi.khamenei.ir/flash/kh_vplayer_v3.swf" width="581" height="270" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" flashvars="file=http://farsi.khamenei.ir/video-rss?

 

فاطمه زهرا(سلام‌اللَّه‌عليها)، معجزه اسلام

مربوط به : بيانات‌ مقام معظم رهبری در ديدار مداحان اهل بيت(ع)

تاریخ : 1386/04/14


فاطمه زهرا(سلام‌اللَّه‌عليها)، معجزه اسلام


اين خود يك معجزه‌ى اسلام است؛

 يعنى فاطمه‌ى زهرا (سلام‌اللَّه‌عليها) در عمر كوتاه خود به مقامى ميرسد كه سيده‌ى نساء عالمين (1) است؛

يعنى از همه‌ى زنان بزرگ و قدّيس طول تاريخ برتر است.

اين چه عاملى است، اين چه نيروئى است،

اين چه قدرت متحول‌كننده‌ى عميق درونى است كه از يك انسان در اين مدت كوتاه، ميتواند يك چنين اقيانوس معرفت و عبوديت و قداست و عروج معنوى بسازد؟

خود اين، معجزه‌ى اسلام است.


1 ) لَمَّا قُبِضَتْ فَاطِمَةُ ع دَفَنَهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ سِرّاً وَ عَفَا عَلَى مَوْضِعِ قَبْرِهَا ثُمَّ قَامَ فَحَوَّلَ وَجْهَهُ إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنِّی وَ السَّلَامُ عَلَيْكَ عَنِ ابْنَتِكَ وَ زَائِرَتِكَ وَ الْبَائِتَةِ فِی الثَّرَى بِبُقْعَتِكَ وَ الْمُخْتَارِ اللَّهُ لَهَا سُرْعَةَ اللِّحَاقِ بِكَ قَلَّ يَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِی وَ عَفَا عَنْ سَيِّدَةِ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ تَجَلُّدِی إِلَّا أَنَّ لِی فِی التَّأَسِّی بِسُنَّتِكَ فِی فُرْقَتِكَ مَوْضِعَ تَعَزٍّ فَلَقَدْ وَسَّدْتُكَ فِی مَلْحُودَةِ قَبْرِكَ وَ فَاضَتْ نَفْسُكَ بَيْنَ نَحْرِی وَ صَدْرِی بَلَى وَ فِی كِتَابِ اللَّهِ لِی أَنْعَمُ الْقَبُولِ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِيعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِينَةُ وَ أُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ فَمَا أَقْبَحَ الْخَضْرَاءَ وَ الْغَبْرَاءَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ وَ أَمَّا لَيْلِی فَمُسَهَّدٌ وَ هَمٌّ لَا يَبْرَحُ مِنْ قَلْبِی أَوْ يَخْتَارَ اللَّهُ لِی دَارَكَ الَّتِی أَنْتَ فِيهَا مُقِيمٌ كَمَدٌ مُقَيِّحٌ وَ هَمٌّ مُهَيِّجٌ سَرْعَانَ مَا فَرَّقَ بَيْنَنَا وَ إِلَى اللَّهِ أَشْكُو وَ سَتُنْبِئُكَ ابْنَتُكَ بِتَظَافُرِ أُمَّتِكَ عَلَى هَضْمِهَا فَأَحْفِهَا السُّؤَالَ وَ اسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ فَكَمْ مِنْ غَلِيلٍ مُعْتَلِجٍ بِصَدْرِهَا لَمْ تَجِدْ إِلَى بَثِّهِ سَبِيلًا وَ سَتَقُولُ وَ يَحْكُمُ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا قَالٍ وَ لَا سَئِمٍ فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ وَاهَ وَاهاً وَ الصَّبْرُ أَيْمَنُ وَ أَجْمَلُ وَ لَوْ لَا غَلَبَةُ الْمُسْتَوْلِينَ لَجَعَلْتُ الْمُقَامَ وَ اللَّبْثَ لِزَاماً مَعْكُوفاً وَ لَأَعْوَلْتُ إِعْوَالَ الثَّكْلَى عَلَى جَلِيلِ الرَّزِيَّةِ فَبِعَيْنِ اللَّهِ تُدْفَنُ ابْنَتُكَ سِرّاً وَ تُهْضَمُ حَقَّهَا وَ تُمْنَعُ إِرْثَهَا وَ لَمْ يَتَبَاعَدِ الْعَهْدُ وَ لَمْ يَخْلَقْ مِنْكَ الذِّكْرُ وَ إِلَى اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْمُشْتَكَى وَ فِيكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَحْسَنُ الْعَزَ
امام حسین (ع) فرمود:

چون فاطمه (ع) وفات كرد، امير المؤمنين (ع) او را مخفیانه به خاك سپرد و جاى قبرش را ناپديد كرد و سپس ايستاد و رو به قبر رسول خدا (ص) كرد و گفت: درود بر تو اى رسول خدا (ص)، از طرف من و از طرف دخترت كه به دیدار تو آمده در كنار تو زیر خاك خفته است، بر تو درود باد و خدا براى او خواست كه هر چه زودتر به تو رسد، ای رسول خدا شكيبائى من در مورد دختر برگزيده ات كم، و بردباری من درباره سرور زنان جهانیان از بین رفته است، اما برای من پیروی از سنت تو [كه همان صبر باشد] در جدایی تو موجب تسلیت است. (ای پیامبر خدا) من تو را در قبرت خوابانيدم و جان تو میان گلو و سینه ام درآمد (جان دادى). آرى در كتاب خدا بهترين پذيرائى برای من است كه «همه ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم» امانت پس گرفته شد و گروى، دريافت شد و زهراء از دست رفت. ای رسول خدا، چقدر آسمان و زمين زشت است، ای رسول خدا اندوه من همیشگی است و شبم همه در بى‏خوابى گذرد و غمى دارم كه از دل نرود مگر اين كه خدا برايم همان خانه بقائى را برگزيند كه تو در آن جاى دارى، غصه‏اى دلخون كن و اندوهى هيجان خيز و غم انگيز، چه زود ميان ما جدائى انداخت. من به خدا شكايت می برم، [و ای رسول خدا] دخترت به تو می گوید كه امّتت براى بردن خلافت همدست شدند، خوب از او پرسش كن و گزارش وضع را از او بخواه، چه بسا اندوهگینی كه دلش مالامال از غم و اندوه است و راهى براى پراكندن آن (شدت اندوه خود) نمی یابد و خواهی گفت: و خدا [درباره آن] قضاوت مى‏كند و او بهترين قضاوت‏كننده‏ها است. درود وداع‏كننده‏اى كه نه دل باز گرفته و نه خسته شده، اگر بر گردم از ملال و خسته شدن نيست و اگر در اينجا بمانم از بدگمانى به وعده‏اى كه خدا به صابران داده نيست. واى، واى شكيبائى مبارك تر و زيباتر است، اگر چيرگى دشمنان زورگو نبود [و بيم سرزنش آنان نمى‏رفت و ترس از غلبه آنها بر قبرت نداشتم]، اقامت و ماندن بر سر قبرت را چون معتكفان ملازمت مى‏كردم و چون زن بچه مرده بر مرگ جانگداز تو شيون مى‏نمودم. [ای رسول خدا] در برابر نظاره خدا، دخترت مخفیانه دفن شود و حق او برده شود و ارث او دریغ شود با اين كه عهد تو با مردم دير نشده و يادت كهنه نگرديده، ای رسول خدا به سوى خدا شِكوه بايد و درباره حضرت تو تسليت نيك شايد، درود و رضوان خدا بر تو و بر فاطمه باد.

الكافی ،ثقة الاسلام كلینی ج 1 ص 458 ؛ تهذيب‏الأحكام ، شیخ طوسی ج 6 ص 9 ؛ من‏لايحضره‏الفقيه ، شیخ صدوق ج 2 ص 572 ؛ بحارالأنوار ، علامه مجلسی ج 97 ص 194؛

به‌یادماندنی‌ترین جمله رهبر انقلاب در سال ۹۰ انتخاب شد

به‌یادماندنی‌ترین جمله رهبر انقلاب در سال ۹۰ انتخاب شد


http://farsi.khamenei.ir/ndata/home/1391/139101181534cea14.jpg

به‌یادماندنی‌ترین جمله حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سال ۱۳۹۰ از نظر كاربران سایت اینترنتی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب انتخاب شد.

پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR در روزهای پایانی اسفندماه ۹۰ برای دومین سال پیاپی
از كاربران خود خواست تا نظرشان را درباره‌ی مهمترین و به‌یادماندنی‌ترین جمله رهبر انقلاب در سال از طریق پیامك و ارسال كامنت ابراز نمایند.
در پایانِ این نظرسنجی كه تا روز ۱۴ فروردین ۹۱ ادامه داشت، جمله مربوط به «پشتیبانی علنی ایران از هرگونه مبارزه علیه اسرائیل» كه در نماز جمعه ۱۴ بهمن‌ماه سال گذشته ایراد شده بود به عنوان مهمترین و محبوب‌ترین جمله انتخاب شد.
همچنین جملات مربوط به «شرایط بدر و خیبر» و «پاسخ به تهدیدهای آمریكا» در جایگاه بعدی قرار گرفتند.

جدول ۱۰ جمله‌ی اول محبوب كاربران به شرح زیر است:

رتبه از نظر كاربران

جمله‌ی به‌یادماندنی سال ۱۳۹۰

۱

من همين جا به اين مناسبت، اين جمله را عرض بكنم: حكام بحرين ادعا كردند كه ايران در قضاياى بحرين دخالت ميكند. اين دروغ است. نه، ما دخالت نميكنيم. ما آنجائى كه دخالت كنيم، صريح ميگوئيم. ما در قضاياى ضديت با اسرائيل دخالت كرديم؛ نتيجه‌اش هم پيروزى جنگ سى و سه روزه و پيروزى جنگ بيست و دو روزه بود. بعد از اين هم هر جا هر ملتى، هر گروهى با رژيم صهيونيستى مبارزه كند، مقابله كند، ما پشت سرش هستيم و كمكش ميكنيم و هيچ ابائى هم از گفتن اين حرف نداريم. اين حقيقت و واقعيت است. اما اينكه حالا حاكم جزيره‌ى بحرين بيايد بگويد ايران در قضاياى بحرين دخالت ميكند، نه، اين حرف درستى نيست؛ حرف خلاف واقعى است. ما اگر در بحرين دخالت ميكرديم، اوضاع در بحرين جور ديگرى ميشد!
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

۲

ما امروز در شرائط شِعب ابى‌طالب نيستيم؛ ما در شرائط بدر و خيبريم.
۱۳۹۰/۱۰/۱۹بیانات در دیدار مردم قم به مناسبت سالروز ۱۹ دی

۳

هم آمريكا بداند، هم دست‌نشاندگانش بدانند، هم سگ نگهبانش رژيم صهيونيستى در اين منطقه بداند؛ پاسخ ملت ايران به هرگونه تعرضى، هرگونه تجاوزى، بلكه هر گونه تهديدى، پاسخى خواهد بود كه از درون، آنها را از هم خواهد پاشيد و متلاشى خواهد كرد.
۱۳۹۰/۰۸/۱۹بيانات در دانشگاه افسرى امام على (عليه‌السّلام)

۴

ميليونها رسانه را به كار انداختند، براى اينكه مردم را دلسرد كنند. گاهى گفتند مردم در انتخابات (مجلس نهم) شركت نميكنند... در روز جمعه‌اى كه مى‌آيد، يك سيلى سخت‌تر به چهره‌ى استكبار خواهد زد.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

۵

 تاريخ بشريت، بر سر يك پيچ بزرگ تاريخى است. دوران جديدى در همه‌ى عالم دارد آغاز ميشود.
۱۳۹۰/۱۱/۱۰بيانات در ديدار شركت‌كنندگان در اجلاس جهانی «جوانان و بيدارى اسلامى»

۶

يك جمله هم راجع به اين تهديدهاى آمريكا عرض بكنيم. مرتباً تهديد ميكنند؛ تهديد به اين زبان: همه‌ى گزينه‌ها روى ميز است! يعنى حتّى گزينه‌ى جنگ. اين، تهديد به جنگ است با اين زبان. خب، اين تهديد به جنگ، به ضرر آمريكاست؛ خود جنگ، ده برابر به ضرر آمريكاست.
۱۳۹۰/۱۱/۱۴خطبه‌های نماز جمعه تهران

۷

 فلسطين، فلسطينِ «از نهر تا بحر» است، نه حتّى يك وجب كمتر.
۱۳۹۰/۰۷/۰۹ بيانات در كنفرانس حمايت از انتفاضه فلسطين‌

۸

حقيقتاً انتخابات، سيلى به چهره‌ى دشمنان اين ملت است... حساسيتش از دفعات قبل هم شايد بيشتر است؛ به خاطر اينكه تيرهاى موجود در تركش استكبار عليه شما مردم تمام شده. هرچه ميتوانستند، ضربه زدند.
۱۳۹۰/۱۲/۱۰بیانات در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

۹

این سال را «سال جهاد اقتصادی» نامگذاری میكنم و از مسئولان كشور، چه در دولت، چه در مجلس، چه در بخشهای دیگری كه مربوط به مسائل اقتصادی میشوند و همچنین از ملت عزیزمان انتظار دارم كه در عرصه‌ی اقتصادی با حركتِ جهادگونه كار كنند، مجاهدت كنند. حركت طبیعی كافی نیست؛ باید در این میدان، حركت جهشی و مجاهدانه داشته باشیم.
۱۳۹۰/۱/۱ پیام نوروزی

۱۰

تا من زنده هستم، تا من مسئوليت دارم، به حول و قوه‌ى الهى نخواهم گذاشت اين حركت عظيم ملت به سوى آرمانها ذره‌اى منحرف شود.
۱۳۹۰/۰۲/۰۳بيانات در دیدار هزاران نفر از مردم استان فارس

بيانات در ديدار با خانواده‌ شهيد آوينی

بيانات در ديدار با خانواده‌ شهيد آوينی

بسم الله الرحمن الرحيم
خداوند إن‌شاءالله اين شهيد را با پيغمبر محشور كند. من حقيقتاً نمی دانم چطور می‌شود انسان احساساتش را در يك چنين مواقعی بيان و تعبير كند؟ چون در دل انسان يك‌جور احساس نيست. در حادثه‌ی شهادتی مثل شهادت اين شهيد عزيز چندين احساس با هم هست. يكی احساس غم و تأسف است از نداشتن كسی مثل سيدمرتضی آوينی. اما چندين احساس ديگر هم با اين همراه است كه تفكيك آن‌ها از همديگر و بازشناسی هريك و بيان كردن آن‌ها كار بسيار مشكلی است.
به هر حال اميدواريم كه خداوند متعال خودش به بازماندگانش به شما پدرشان، مادرشان، خانمشان، فرزندانشان، همه‌ی كسانشان به شما كه بيشترين غم و سنگين ترين غصه را داريد، تسلی ببخشد. چون جز با تسلی الهی دلی كه چنين گوهری را از خودش جدا می‌بيند، واقعا آرامش پيدا نمی‌كند. فقط خدای متعال بايد تسلی بدهد و می‌دهد.
من با خانواده‌های شهدا زياد نشست و برخاست كرده‌ام و می‌كنم و از شرايط روحی آنان آگاهم. گاهی فقدان يك عزيز مصيبتی است كه اگر مرگِ او شهادت نبود، تا ابد قابل تسلی نبود؛ اما خدای متعال در شهادت سرّی قرار داده كه هم زخم است و هم مرهم و يك حالت تسلی و روشنايی به بازماندگان می‌دهد.
من خانواده‌ی شهيدی را ديدم كه فقط همان يك پسر را داشتند و خدای متعال آن پسر را از آنان گرفته بود. البته از اين قبيل زياد ديده‌ام؛ اين يك نمونه‌اش. وقتی انسان عكس آن جوان را هنگامی كه با پدرش خداحافظی می‌كرد كه به جبهه برود می‌ديد، با خودش فكر می‌كرد كه «اگر اين جوان كشته شود، پدر و مادرش تا ابد خون خواهند گريست». يعنی منظره اين را نشان می‌داد. بستگی آن پدر و مادر به آن جوان از اين منظره كاملاً مشخص بود. من آن عكس را دارم. آن را بعداً برای من آوردند. من هم آن عكس را قاب شده نگه داشته‌ام. اين عكس حال مخصوصی دارد. اما خدای متعال به آن پدر و مادر آرامش و تسلايی بخشيده بود كه خود پدرش به من گفت: «من فكر می‌كردم اگر اين بچه كشته شود، من خواهم مرد!»- يعنی همان احساسی را كه من از مشاهده‌ی آن عكس داشتم ايشان با اظهاراتش تأييد می‌كرد- می‌گفت: «ولی خدای متعال دل ما را آرام كرد!»
در اين مورد هم همين است. يعنی وقتی شما می‌دانيد كه فرزندتان در پيشگاه خدای متعال در درجات عالی دارد پرواز می‌كند، يعنی آن چيزی كه همه‌ی عرفا و اهل سلوك و آن سرگشته‌های وادی‌های عشق و شور معنوی و عرفانی يك عمر به دنبالش گشته‌اند و دويده‌اند او با اين فداكاری و اين شهادت به‌دست آورده و رضوان و قرب الهی را درك كرده است، خوشحال می‌شويد كه فرزندتان به اين‌جا رسيده است.
اميدواريم كه خداوند متعال درجات او را عالی كند. من با فرزند شما نشست و برخاست زيادی نداشتم. شايد سه جلسه كه در آن سه جلسه هم ايشان هيچ صحبتی نكرده بود. من با ايشان خيلی كم هم‌صحبت شدم. منتها آن گفتارهای تلويزيونی را از سال‌ها پيش می‌شنيدم و به آن‌ها علاقه داشتم؛ هرچند نمی‌دانستم كه ايشان آن‌ها را اجرا می‌كند لكن در ايشان همواره نوری مشاهده می‌كردم. ايشان دو سه مرتبه آمد اين‌جا و روبه‌روی من نشست. من يك نور و يك صفا و يك حالت روحانی در ايشان حس می‌كردم و همين‌جور هم بود. همين‌ها هم موجب می‌شود كه انسان بتواند به اين درجه‌ی رفيع شهادت برسد.
خداوند إن‌شاء‌الله دل‌های داغ‌ديده و غمگين شما را خودش تسلی بدهد. اگر ما به حوزه‌ی آن شهادت و شهيد و خانواده‌ی شهيد نزديك می‌شويم برای خاطر خودمان است. بنده خودم احساس احتياج می‌كنم. برای ما افتخار است كه هرچه می‌توانيم به اين حوزه‌ی شهادت و اين شهيد خودمان را نزديك بكنيم.
چند روز پيش توفيق زيارت مقبره‌ی اين شهيد را پيدا كرديم. پنج‌شنبه‌ی گذشته رفتيم آن‌جا و قبر مطهر ايشان و آن همرزم و همراهشان- شهيد يزدان‌پرست- را زيارت كرديم. إن‌شاءالله كه خداوند درجاتشان را عالی كند و روزبه‌روز بركات آن وجود با بركت را بيشتر كند.
 
كارهايی كه ايشان داشتند إن‌شاءالله نبايد زمين بماند. إن‌شاءالله برای روايت فتح يك فكر درست و حسابی شده است كه ادامه پيدا كند. نبايد بگذارند كه كارهای ايشان زمين بماند. اين كارها، كارهای باارزشی بود. ايشان معلوم می‌شود ظرفيت خيلی بالايی داشتند كه اين‌قدر كار و اين‌همه را به‌خوبی انجام می‌دادند. مخصوصاً اين روايت فتح چيز خيلی مهمی است. شب‌هايی كه پخش می‌شد من گوش می‌كردم. ظاهراً سه- چهار برنامه هم بيشتر اجرا نشد.
حالا يك مسئله اين است كه آن كاری را كه ايشان كرده‌اند و حاضر و آماده است، چگونه از آن بهره‌برداری بشود. يك مسئله هم اين است كه كار ادامه پيدا كند. آن روز كه ما از اين آقايان خواهش می‌كرديم و من اصرار می‌كردم كه اين روايت فتح ادامه پيدا كند، درست نمی‌دانستم چگونه ادامه پيدا كند. بعد كه برنامه‌ها اجرا شد، ديديم همين است. يعنی زنده كردن ارزش‌های دفاع مقدس در خاطرها. آن خاطره‌ها را يكی يكی از زبان‌ها بيرون كشيدن و آن‌ها را به تصوير كشيدن و آن فضای جنگ را بازآفرينی كردن. اين كاری بود كه ايشان داشت می‌كرد و هرچه هم پيش می‌رفت، بهتر می‌شد. يعنی پخته‌تر می‌شد. چون كار نشده‌ای بود. غير از اين بود كه بروند در ميدان جنگ و با رزمنده حرف بزنند. آن كار خيلی آسان‌تر بود. اين كار هنری‌تر و دشوارتر و محتاج تلاش فكری و هنری بيشتری بود. اول ايشان شروع كرد و بعد كم‌كم بهتر و پخته‌تر شد.
من حدس می‌زنم اگر ايشان زنده می‌ماند و ادامه می‌داد، اين كار خيلی اوج پيدا می‌كرد. حالا هم بايد اين برنامه دنبال شود. تازه در همين ميدان هم منحصر نيست. يعنی بازآفرينی آن فضا از راه خاطره‌ها يكی از كارهاست. در باب جنگ و ادامه‌ی "روايت فتح" كارهای ديگری هم شايد بشود انجام داد. حيف است كه اين كار تعطيل شود.
من خيلی خوشحال شدم از اين كه زيارتتان كردم.
 

تحریم کنید ...

وصیت شهدا در باره حجاب

اگر 1نفر 2 هزار تومن بهمون قرض بده تاعمر داریم خودمونو مدیونش می دونیم
 اما شهدا که جونشون رو برای این مردم دادند خیلی ازحرفاشون رو زمین مونده:

شهید متین ابراهیم زاده:
 "به خدا قسم اگر می‌دانستم با هر قطره خونی که ریخته می‌شود بی‌حجابی آغوش حجاب را در بر می‌گیرد،حاضر بودم هزاران هزار بار کشته شوم"

 شهید حمید رستمى:
 "به پهلوى شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مى‏دهم که، حجاب را حجاب‏را، حجاب را، رعایت کنید."

 شهید على روحى نجفى
 "از خواهران گرامى خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زیرا که‏حجاب خون‏بهاى شهیدان است."

 

 

 

 

ای نگـــــــــــار نازنین فاطمه

  اللهم عجل لولیک الفرج

ای نگـــــــــــار نازنین فاطمه (سلام الله علیها)

یادگـــــــــــــار آخرین فاطمه (سلام الله علیها)


رخ عیان کن مه جبین فاطمه (سلام الله علیها)