از دل هزاران شهید عبور کردی ...



از دل هزاران شهید عبور کردی ...،

در ایستگاههای بهشت ،...

 لختی درنگ کردی و برایت روایت کردند و گریستی ،

به تو گفتند که کربلا همچنان جاری است ،

 از عاشورای 61 هجری تا امروز و فرداو...

شاید بارها و بارها به هر کدام از قدمگاههای شهیدان که

 می رسیدی ، با خود می گفتی کاش...

 مرا نیز به خیل شهیدان راهی بود و حسرت می خوردی

که چرا از قافله جا مانده ای . ..

آری زمان ما را از قافله کربلا دور داشته است ...

 اما هنوز می توان آن گونه که سید شهیدان اهل قلم

 خواست ، بخواهیم

( کربلا ...ما را نیز در خیل شهیدان بپذیر...)



به شهر باز می گردی ،...

 دلت برای همین بیابانها می گیرد.

اولش می خواهی زار بزنی و گریه کنی .

 تازه با رفقایت مانوس شده بودی ،

تازه شهدا را شناخته بودی ،

تازه فهمیده بودی که هر چه هست ،

در گمنامی و در این بیابانهاست....(درسته ...؟)

به خود می آیی ، سبکبار می شوی ،

 خیلی چیزها آموخته ای که هرگز نباید فراموششان کنی

 ، چنانچه زینب (س) کربلا را فراموش نکرد.

به شهر که نزدیک می شوی دلت تنگ می شود ،

 برای خاک ، برای نخل ، برای خاکریز ،

 برای جاده ای که هنوز رد خمپاره ها بر آن جا مانده

 بود . برای ترکش هایی که زنگ زده بودند

 و برای آسمان مردانی که سالها بود در ملکوت گم شده

بودند.

پر از حیرتی، پر از حسرتی ، چیزی را جا گذاشته ای ،

شاید رد پایت را .

شاید گناهانت را ،

 شاید آرزوهای دور و درازت را ،

شاید کودکی ات را ،

 و شاید دلت را ....

 روزهایی است که تو هم مثل شهیدان پر از نور خدا

زیسته ای ، ...

روزهایی است که به مرگ خندیده ای ،

 روزهایی است که در سرزمین های جنوب زیسته ای ،

روزهایی است که در زیارت اولیاء الله بوده ای ...

زیارت قبول