لحظه لحظه برای خدا
نوشته شده توسط علي محمد ساريخاني   

بچه هاي جنگ در آرزوي شهادت؛ به ياد بچه هايي كه از قافله عشق جا ماندند و در آزموني سخت تر، سر بر آستان امام عشق مي گذارند تا روزي بر سنگ قبرشان حك شود شهيد .

روزي گفتند جنگ تمام شد وهمه به شهروديار خود برگشتند اما شهداء با كوله باري ازعطر شهادت ، ودوستانشان با دلي مجنون كه جامانده اند .

 

 

 

حالا بايد چاره اي كرد كه اينجا دنياست و زمان به تندي مي گذرد اما سخت تر از ديروز!

اما بايد سوخت وساخت وزندگي كرد.

بايد نَفَس را رها كرد .

 اما بايد حواسمان باشد كه دنيا با تمام رنگ هايش آسمان دلمان را تيره وتار نسازد تا دراين ميان نشاني بهشت راگم نكنيم ويادمان باشد كه مال دنيا وفرزند و زيبائي هاي دنيا سرگرمي خوبي برايمان نيست. 

لذا با تمام وجود وجان خويش را قطره اي سازيم تا به درياي وصال معبود رسد .

مدتها گذشته است....

 نمي دانم اگر الآن جنگ شود آيا مقاومتي  راكه ديروز ودرآن سال ها داشته ام را دارم يا نه ؟ اكنون كه با خود مي نشينم و از وقايع آن روزها مي گويم وخاطرات دلم را ورق مي زنم با خود مي گويم چه روزهايي بود كه گذشت ، روزهايي كه با خدا ورسولان ونيكان درگاهش بود زندگي مي كرديم، گذشت ، يادش بخير.

در آن روزها ملاك عشق بود وشهادت در شهادت عجين شده بود.

 طوري نبود كه كسي بخاطر چيزي به جبهه رفته باشد ، با خود مي گفتند براي اداي فريضه وتكليف است كه به جنگ مي رويم و مي دانيم كه جنگ به خودي خود بد است وپر ازكشتار ، آوارگي وبدبختي دنبالش است ، اما جبهه ما جبهه اسلام بود وجنگ ما  جنگ در برابر ظلم بود لذا از اين نظر جنگ ما با جنگ هاي ديگر فرق مي كرد .

جنگ ما يك جورايي دانشگاه بود وكلاس درسش ، درس انسان سازي بود كه كتاب هايش ايمان ، اخلاص ، معرفت ، جهاد وخلاصه كارنامه اش شهادت بود .

ازاين رو بايد دانست وحس كرد ، همانگونه كه الآن حس مي كنيم. 

 بايد لحظه لحظه زندگيمان را براي خـدا خرج كنيم .

یاحق