بسم رب الشهداء و الصدیقین

 روزی که شهادت ، این واژه پر صلابت جاودانگی ، شبهای سیاه سکوت را شکست !

روزی که شهادت ، زمین را آسمانی کرد ،

ستاره پر فروغ انقلاب در هاله ای قدسی درخشیدن گرفت !

روزی که شهادت سپیده ایمان را نوید داد ، امید خزان زده بشری ، بهاری شد !

روزی که شهادت آواز پر جبرئیل را در کوچه های شهر جاری می کرد ،

 صبح دامنی از نور بر سر و روی زمینیان نثار کرد !

و از آن روز بود که شهادت ، رویاهای عاشقان خمینی را تأویل کرد تا آسمانهای مشرق ،

از آفتاب روی خمینی لبریز شود !

روزی که شهادت ، سر تا نیستان وجود را ، به آدمی آموخت ،

روزی که شهادت ، راه روشن  شهر زیبایی ها را ترسیم کرد !

حیات ، ایمان ، ولایت ، رهایی ، حریت ، آزادی ، عدالت ، انتظار ، و معنویت نه آنگونه که بود .

بلکه بدانسان که میراث داران شهادت تا همه فرداهای تاریخ آن را فریاد کرده اند ، بر آیینه وجودمان تجلی یافت !

و از همان روز بود که وارثان تاریکی ، بی تاب از انفجار نور ، دروازه های شهر ایمان را با خام خیالی هاشان  هدف گرفتند ،

اما ندانستند که حسینیان همه تاریخ ، جهاد را دروازه بهشت و میدان مشق عشق را قطعه ای از آسمان می شمارند !

بسم الرب الشهداء والصدیقین

من صدای نبض شما را در میان انبوه کلمات شنیدم . شهید ... نامی شعله ور ، می خواهم یادتان را بر تمام رودخانه های بنویسم تا همه هستی ، عطر صدای گرم شما رو بگیرد .

 می خواهم چفیه های بغض آلودتان را بر گردن روزگار بیاویزم . می خواهم پیراهن خونین تان را بر فراز همه کبوتر خانه ها به اهتزاز در آورم .

می خواهم با زورقتان تا آبی ملکوت ، پارو بزنم ؛ آنجا که فرشتگان به استقبالتان آمده بودند .

شما در آسمان هفتم قدم می زنید و من در کنار پلکان اول از نفس افتاده ام .

آه چه غربتی ... !

چه غربتی که از بهشت بیرونت کنند و پنجره ملکوت را بر رویت ببندند !

دریغا ، دریغا که پای گناهکارم به قافله « ما به کربلا می رویم . » نرسیده و نمی رسد .

دریغا که در دعای نورانی درگاه صبحتان متولد نشده ام .

 ای کاش لحظه ای در آسمان مقدس جبهه بودم .

افسوس که شایستگی رسیدن به بلندای شهادت را نداشتم .

روزها را بی شما ، چگونه می توان سر کرد ؟

نیستید اما جاده ای بی انتها از راهتان به جای مانده است .

جاده ای روشن از راه پاکتان .

جاده ای که به بهشت می رود . یادتان همیشه باقی و جاوید .

 بسم الرب الشهداء و الصدیقین

پیش می تازم .

 دنیا بیاید تماشا کند .

بگذار همه ستارگان ، همه سنگها ، همه درخت ها ، همه خانه ها شاهد باشند .

آسمان شاهد باش که در زیر سقف بلند تو ،

یک تنه با انبوهی کبیر از تانکها و زره پوش ها و سربازان کفر روبرو شدم .

لحظه ای تردید به خود راه ندادم .

ذره ای از فعالیت شدید دست برنداشتم .

مثل ماهی  در حال سرخ شدن از نقطه ای به نقطه دیگر می غلطیدم .

و رگبار گلوله در اطراف من می بارید ، و من نیز به چهار طرف تیراندازی می کردم .

 و سربازان کفر را بر خاک می ریختم .

ای زمین تو شاهدی که خون از بدنم جاری بود ،

و با خاک پاک تو گلی گلگون بوجود آورده بود .

ومن ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم .

احساس می کردم که عاشوراست و در حضور حسین می جنگم ،

و او چابکی و زبردستی مرا تحسین می کند .

و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد .

او می داند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم .

                                                                     « شهید دکتر چمران »

  بسم الرب الشهداء و الصدیقین

با آمدنش شوری وصف نشدنی در من بوجود آورد .

اما ............. .

اما حالا باز او می رود ، رفتنی که پر از دلهره بازگشت است .

او می رود با یک خداحافظی کوتاه .

آخرین کلامش تنها همین بود : مراقب خودت باش .

دلم شور می زند . موقع رفتن برایش نگران بود .

نمی دانم کی بازمی گردد . نمی دانم .

چشم به راه او به جاده می نشینم تا بازگردد .

او می رود و مرا تنها رها می کند . رفتنی که بازگشتش مبهم است .

موقع رفتن حسی داشتم . حسی غریب ولی همیشه آشنای انتظار .

به یادش هستم و می مانم تا بازگردد .

او می رود ............... .

کی بازخواهد گشت نه من می دانم و نه او .

او رفت و مرا با کوله باری از غم و تنهایی وانتظار به جا گذاشت .

او رفت و چه کسی می داند که چه هنگام باز می گردد .

   بسم الرب الشهداء و الصدیقین

 نماز عشق دو رکعت است ، رکعت اول ترک تن ، رکعت دوم رهایی روح و این یعنی شهادت و چه قرابت غریبی است میان شهادت و مظلومیت .

قرابتی که اگر کربلای کردستان را تجلی گاه آن نمایی با همه روایتهای دردناک و باور نکردنی اش معنای عشق و مردانگی و غربت را هرچه تمامتر در خواهی یافت .

براستی چه کسی می داند در کردستان به خون رنگین شهیدان این سرزمین چه گذشت ؟

بی تردید در محشر کبری و « یوم تحدث الارض اخبارها » خاک سرخ گون کربلای کردستان حدیث پنهان و ناگفته های اصحاب عاشورایی خمینی کبیر (ره) را به روایت خواهد نشست .

دکلمه ای دختر فرمانده سازمان پیشمرگان کرد مسلمان ، سردار شهید جلال بارنامه