سخت‌ترين لحظه تفحص به روایت حاج‌ رحيم صارمي

«رحيم صارمي» بازنشسته سپاه است. دوازده دي ماه 58 وارد سپاه شده و در سال‌هاي جنگ حضور دائم داشته است. در عمليات خيبر فرمانده گردان سيدالشهدا و بعدها در عمليات رمضان، مقدماتي والفجر يك و مسلم بن عقيل(ع)، اطلاعات بوده است. مدتي هم در سپاه مسئوليت تفحص را داشته. گفته مي‌شود فيلم هيوا را كه رسول ملاقلي‌پور ساخته، صد در صد خاطرات اوست و تقريباً نيمي از فيلم بلمي به سوي ساحل هم از خاطرات او شكل گرفته است.

*مي‌خواستم بروم خرمشهر، اجازه ندادند

روزهاي اول جنگ بود. نماينده‌هاي بني‌صدر اجازه نمي‌دادند برويم خرمشهر. يك قايق كرايه كرديم كه برويم. فردا صبح صاحب قايق آمد و گفت: من زن و بچه دارم، نمي‌آيم. عراق مي‌آيد مي‌زند وسط آب. خيلي التماس كرد. پولي هم كه گرفته بود، پس داد. فرمانده ما هم كه يك ستوان كرد سني (بعداً در جنگ شيعه شد) بود، قبول كرد و ما نرفتيم. ولي راضي نشديم. رفتيم پيش آقاي كهتري كه سرگرد ارتش بود. دستور داد دو تا ماشين به ما بدهند. ماشين‌ها را گرفتيم و يك سري وسايل كه از تبريز آورده بوديم را گذاشتيم داخل آن. چند نفر هم كه عمدتاً از نيروها بودند، نشستند. چون سقف ماشين باز بود، يك تيربار هم گذاشتيم كه اگر در مسير، هليكوپتر بيايد، بزنيمش. راه افتاديم.
خرمشهر آن موقع هنوز در محاصره بود و مقاومت ادامه داشت. دو روز بعد، مقاوت تمام ‌شد و شهر اشغال شد. مي‌خواستيم برويم آبادان و از آنجا برويم. راه ديگري نبود. به هر حال رفتيم تا جايي كه نوشته بود خرمشهر 90 كيلومتر. بعد از آن ديديم يك موتورسوار كه موي سرش را از ته زده و ريش هم داشت، جلوي ما را گرفت. گفت: برادرها كجا؟ گفتيم: مي‌رويم آبادان. گفت: متأسفم عراق آمده جاده را گرفته. نمي‌توانيد برويد. روستايي است بعد از دارخور، برويد آنجا. رفتيم. آنجا چادرهاي مخروطي شكل به ما دادند. مردم هم بودند. تا صبح گوشه‌اي نشستيم. صبح كه شد فهميديم مردم هم در اضطرابند و يك تعداد هم دارند فرار مي‌كنند. تعدادي هم در ده، اين طرف كارون، مانده‌ بودند. فردا شب آقاي كهتري آمد و صحبت كرد. آموزش‌هايي براي ما گذاشتند و آماده عمليات «توكل» شديم. ما هم در آن عمليات بوديم كه نرفته، برگشتيم. هدف عمليات، آزادسازي بود. قرار بود از شرق كارون عبور كنند و بروند آن طرف كارون. اين عمليات ناموفق بود. من مجروح شدم. مرا فرستادند اصفهان و از آنجا هم تهران و بعد تبريز كه دو ماه طول كشيد. در بيمارستان بوديم كه بني‌صدر فرار كرد و حصر آبادان شكسته شد. دوباره به گروه چمران برگشتيم.

*گروه چمران

گروه چمران، بيشترشان بچه‌هاي آذربايجان بودند. مسئول عملياتي‌شان صادق عبدالله‌زاده، بچه تبريز بود. مسئول پشتيباني تداركاتش دو تا برادر به نام حاج كاظم و حاج حسين بودند. قرار بود مالكيه، قبل از عيد عمليات بشود. بچه‌هاي لقمان هم آمدند، ولي ما را نبردند. اين‌ها رفتند و شعيطه و مالكيه را گرفتند كه خيلي هم مهمات از آنجا به دست آوردند. من سال شصت در استانداري اهواز، ستاد آقاي چمران بودم كه عيد شد. بعد از آن رفتيم تبريز و دوباره برگشتيم به سوسنگرد. زماني كه آقاي بهشتي و يارانش شهيد شدند، ما در سلطانيه بوديم. بعد آقاي رجايي و باهنر هم شهيد شدند كه مسئولين تبريز ما را عوض كردند. گفتند اين‌ها روحيه‌شان پايين آمده. حساب كنيد، هفت تير در آنجا بوديم؛ شهادت آقاي رجايي و باهنر و چمران، كلاً روحيه ما را عوض كرده بود. همه چيزِ سوسنگرد و بچه‌هاي تبريز را عوض كردند كه ما برگشتيم و آماده شديم براي تجديد قوا.

*ياد باد آن روزگاران...

يادش به‌خير روزهاي خوب جنگ. برابري، برادري، همدلي، همزباني، مهرباني، اخوت، همه اين‌ها با هم آن‌جا جمع بود. ديگر كسي براي ديگري قيافه نمي‌گرفت، وقتي وارد مي‌شدي، مي‌ديدي جمعي هست كه نمي‌توانستي ببيني كدام مهدي باكري است، مگر اينكه از قيافه مي‌شناختي. فرمانده لشكر مي‌آمد وسط بچه‌ها مي‌نشست و صحبت مي‌كرد؛ وقت ندارد. آن روزها پول و مسئوليت مطرح نبود؛ مال و رياست مطرح نبود. من نشنيدم كسي بگويد فرمانده. مي‌گفتند مسئول. مسئول به دل‌هاي نيروهايش حكومت مي‌كرد، اما فرمانده الآن مديريت مي‌كند و از دل نيروهايش خبر ندارد.

*ساده و خاكي، مثل همه

قبل از عمليات رمضان ما در تيپ عاشورا بوديم. ايشان هم جانشين لشگر نجف بود. محمد صالحي نامي بود كه مسئول عمليات منطقه 5 بود، آقاي مقصودي هم فرمانده منطقه 5. يك روز گفتند كه بچه‌ها بيايند. آقاي صالحي مي‌خواهد صحبت كند. فكر كنم آن موقع شهيد براتي در اهواز بود. گفت مي‌خواهيم يك هفته ديگر شخصي را بياوريم كه از خودمان است. همه‌تان مي‌شناسيد: مهدي باكري. بعضي‌ها ديده بودند و بعضي هم كه با ايشان كار كرده بودند مي‌شناختندش. فتح‌المبين دو تا گردان ما با نجف رفته بودند،‌ آقامهدي آن موقع جانشين حاج احمد بود، ايشان آمد و به قيافه‌اش نمي‌خورد، ولي آمد فرمانده تيپ عاشورا شد از بعد از رمضان. اولين برخورد ما اين بود كه بچه‌هاي تخريب را جمع كرد و صحبت كرد كه شما اولين نفرات هستيد و شما چشم عمليات‌ها هستيد و مواظب باشيد. يك سري خصوصياتي را از صدر اسلام و از قرآن و نهج‌البلاغه گفت. بعد عمليات رمضان را انجام داديم تا خيبر كه داداش او شهيد شد. عمليات بعد هم خودش شهيد شد.
بايد دو ـ سه روز از آقا مهدي صحبت كنيم. ايشان اصلاً دستور نمي‌داد؛ خودش شروع مي‌كرد و همه مي‌فهميدند كه ايشان مي‌خواهد چه‌كار كند. بعضي اوقات هم كه ما را جمع مي‌كرد براي صحبت و نصيحت، يك اصطلاحاتي بود براي نصيحت‌كردن. نمي‌گفت حاج رحيم، مي‌گفت بنده خدا، شب‌ها بايد برويد چادرها را نگاه كنيد. ببينيد پتوي رزمنده‌اي را باد نبرد. يك فانوس حتماً داخل چادرها روشن باشد. چادر خاموش نباشد. همه اين‌ها كلي حرف است. خودش شب‌ها بلند مي‌شد به تمامي چادرها در پادگان دزفول سر مي‌زد. مي‌آمد پشت چادرها را نگاه مي‌كرد. يك روزي پشت چادر فرماندهي بهداري، بچه‌ها نصف خرماها را خورده بودند و نصف بيشترش را انداخته بودند. بيرون ديديم صداي آقامهدي مي‌آيد. روبه‌روي گردان ما داد و بيداد مي‌كرد. مي‌گفت: مي‌دانيد اين‌ها را چه كسي فرستاده؟ چرا انداختيد؟ خودش تميز كرد و خورد. بعد هم مسئول بهداري را بازخواست كرد.
خانمش مي‌گفت يك روز براي‌مان مهمان آمده بود. گفتم: مهدي، برو از لشكر غذا بياور. گفت: اين غذا فقط براي من و توست. لشكر ضامن مهمان‌هاي ما نيست.
چرا رزمنده‌ها عاشق آقامهدي بودند؟ چرا همه دوستش داشتند؟ يك سري خصوصياتي از ايشان ديده بودند كه جذبش شده بودند. از چادر مي‌آمد بيرون، پوتين‌هايش را مي‌بست و اين جمله را مي‌گفت: لا حول و لا قوه الا بالله العلي العظيم. حفظ بيت‌المال، يكي از شاخصه‌هايش بود. شب‌ها نمي‌خوابيد. روزها مي‌جنگيد و شب‌ها زاهد بود. همه چيز در آقامهدي بود. شب‌ها مي‌ديدم كه مي‌رفت دستشويي‌ها را تميز مي‌كرد. آقامهدي مفسر قرآن بود. نمي‌گويم شاعر بود، ولي جملاتش را شاعرانه بيان مي‌كرد. شجاع بود. مطيع تمام عيار امام بود. وقتي از امام حسين(ع) مرثيه‌خواني مي‌شد، گريه‌اش مي‌گرفت؛ يعني ائمه(ع) را هم خيلي دوست داشت. به هر حال ما اين‌گونه عاشق آقامهدي شديم.

*شروع تفحص

عيد 69 حدود دو سال بعد از جنگ، مي‌رفتم به تيپ‌ها سر مي‌زدم، جلسه مي‌گذاشتيم. يك روز با بچه‌ها رفته بوديم سوركوه. چون در عمليات بيت‌المقدس دو و سه، معاون عمليات بودم، تمام منطقه دستم بود. با بچه‌هايي كه در قرارگاه نشسته بوديم، گفتم: بچه‌هايي كه در عقب‌نشيني ماندند، الآن پشت سر ما هستند. فردا صبح آماده شويد و برويم ببينيم چه خبر است. رفتيم. ديديم كنار رودخانه سومار دو تا جنازه مال خودمان است. بعدها فهميديم كه بچه‌هاي لشگر حضرت رسول(ع) و سيدالشهدا(ع). چون آن‌موقع عراقي‌ها خط نداشتند و ما هم با كردها ارتباط داشتيم. ‌نامه‌اي الآن در پرونده‌مان داريم كه آقاي جلال طالباني نوشته بود كه هيچ كس حق ندارد به اين‌ها تو بگويد. نامه را هر جا مي‌رسيدند، نشان مي‌دادند. به هر حال، ما همان‌جا رفتيم و پنج ـ شش تا دوشكا را با ماشين مي‌برديم دم مرز و نگه مي‌داشتيم. اين‌ها مي‌رفتند داخل، پشتيباني‌شان مي‌كرديم، ولي من داخل نمي‌رفتم. به هر حال رسيديم به بيش از سيصد شهيد كه شهداي لشگر خودمان را هم پيدا كرديم. آن دو نفري هم كه دنبالشان مي‌گشتيم، پيدا شدند. چون گردان‌هايي كه آنجا عمليات كرده بودند، بچه‌هاي‌شان در تفحص بودند. خردمند و محمد مولوي و مه‌گلي‌زاده مسئول اطلاعات بودند كه حالا مي‌رفتند دنبال پيكر شهدا. يك روز آمدند، گفتند: حاج رحيم، از قرارگاه شما را مي‌خواهند. گفتم چي شده؟ گفتند كه فردا مي‌تواني به تبريز بروي؟ گفتم بگذار اكبر سبزي، معاونم بيايد، بعد. من هم با تويوتا آمدم و ديدم بهنام صفايي كه قبلاً مسئول تفحص بود، گفت: آقارحيم چي شده؟ اين گزارشاتي كه فرستاديد از كجا پيدا كرديد؟ گفتم: خط دست خود ماست. با كردها يكي شديم. به هرحال گزارشات را تكميل كرديم. ايشان برد و حكم صادر كردند: حاج رحيم صارمي، مسئول تفحص.
تفحص را ما آنجا فهميديم. حتي اولين‌باري كه من رفتم آمبولانس بگيرم، توزيع پشتيباني گفت: تفحص چه شركتي است؟ گفتم: شركت نيست، ولي در رابطه با پيدا كردن پيكر شهداست. بعدها فهميديم تفحص يعني چه. به هر حال، اكيپ و گردان‌ها را از اطلاعات منفك كرديم كه فقط كارشان تفحص بود. ما 702 پيكر را فقط از بانه پيدا كرديم.

*در جست‌وجوي شهدا

رفتيم فكه. بچه‌هاي لشگر حضرت رسول(ص) آمده بودند. رفتيم دقيقاً جايي كه خودم زخمي شده بودم. چندين نفر را آنجا پيدا كرديم. ولي چون بچه‌هاي لشگر حضرت رسول(ص) تفحص فكه را شروع كرده بودند، ما رفتيم ماووت. دو سال آنجا كار كرديم. 37 شهيد هم آنجا پيدا كرديم. محور عمليات خودمان را شروع كرديم و يك شهيد داديم. ولي از طرفي تابستان بود و هوا هم گرم. آقاي صفايي گفت جمع كنيد برويد سومار، منطقه مسلم بن عقيل(ع). سه ـ چهار ماه هم آنجا كار كرديم. تقريباً دو بار رفتيم و تمام كرديم. ارتشي‌ها نمي‌گذاشتند برويم آن طرف مرز. از سومار هم برگشتيم به جزاير مجنون؛ انتهاي جاده همت و سيدالشهدا. بعد هم آب‌گرفتگي شد كه آمديم طلائيه. آن سال طلائيه هم آب‌گرفتگي شد. بيش از ششصد شهيد هم آنجا پيدا كرديم. سال هشتاد رفتيم داخل خاك عراق و بقيه شهداي گردان طلائيه را پيدا كرديم.

*بدهكار آن دو نفر بودم

در عمليات مقدماتي، دو تا پيك داشتم؛ يكي مهدي تجلايي كه برادرش از سرداران صدر سپاه است و ديگري هم محمد فتح رجب‌زاده. شب عمليات با لباس سپاه و كفش‌هاي كتاني سفيد و ساق بلند آمده بودند. خيلي دوستشان داشتم. مهدي تجلايي كه اوايل در سوسنگرد كمك آرپي‌جي من بود، از آن زمان با هم خيلي نشست و برخاست داشتيم، با اين‌كه فاصله سن‌مان زياد بود، ولي دوستشان داشتم. چون انسان‌هاي پاك و بي‌دغدغه‌ بودند. هر دوي‌شان كنار من شهيد شدند و هر دو هم همان‌جا ماندند. شب عمليات، يك راه بلد همراه داشتيم به نام آقاي عبود كه عرب بود. همه جا را مثل كف دستش مي‌شناخت. چوپان بود. آقاي حسين الله‌كرم اين‌ها را استخدام كرده بود براي ما. چون مسيري كه شب‌ها براي شناسايي مي‌رفتيم يكي ـ دو كيلومتر كه نبود، ده ـ بيست كيلومتر مي‌رفتيم و بايد در تاريكي برمي‌گشتيم. به هر حال، شب عمليات، ساعت يازده و نيم عبود رفت روي مين منور. تا حالا هم اين نوع مين را نديده بود. خيلي ترسيده بود و داد مي‌زد. تير هم خورده بود و از سينه‌اش خون مي‌آمد. چند تا از بچه‌هاي‌مان همان‌جا شهيد شدند در عمليات والفجر مقدماتي. آن روز داخل خال شده بوديم كه محوري بود به نام خال جديد. برادر راحت، مسئول اطلاعات عمليات بود. حاج علي موحد دانش، پشت سرش بود. شخصي بود به نام حجت كه الآن هم يك پايش قطع است و مسئول اطلاعات تيپ مالك بود. داشتيم مي‌رفتيم كه اين مسئله پيش آمد. همه نشستيم. بعد از مدتي كه عراقي‌ها هيچ عكس‌العملي نشان ندادند، ادامه داديم.
كسب تكليف كرديم و راه افتاديم. دو تا بي‌سيم‌چي داشتم. يوسفي و نادرخواني. اين‌ها همسايه بودند و خيلي هم رفيق بودند. يكي ـ دو بار به نادرخواني گفتم كجا مي‌روي؟ بي‌سيم‌چي بايد پشت سر من بيايد. نادرخواني آمد و از من رد شد. نتوانستم دستش را بگيرم. رفت روي مين و درجا شهيد شد. من هم حدود صد و خُرده‌اي تركش خوردم. فكر كردم شهيد شدم. چيزي نفهميدم. نزديك صبح نم نمكي باران زد به صورتم. چشمم را باز كردم. رضا احمدي كه معاون من بود را ديدم. خوشحال شد كه چشمم را باز كردم. گفت: رحيم، چه‌كار كنيم؟ بچه‌ها نمي‌توانند بروند. مسئول گروهان آمده مي‌گويد خمپاره شصت مي‌زنند. گفتم: آنجا ميدان مين است. برو آن‌ها را عقب بكش و بيا از پشت سر ما راه پيدا كنيد و برويد. تنها نبودم. تعدادي هم زخمي شده بودند و ناله مي‌كردند. وقتي دوباره چشم باز كردم از ظهر گذشته بود. ده ـ دوازده ساعت به‌خاطر واليوم‌ها بي‌هوش شدم. وقتي بيدار شدم، ديدم اطرافم كلاه آهني است. خواستم بلند شوم، ديدم اصلاً پا ندارم. اين‌قدر چفيه روي من انداخته بودند كه حد نداشت. هر كسي آمده بود، گفته بود اين كيه؟ مي‌گفتند: فلاني است. خدا رحمتش كند. ديگر نمي‌تواند فوتبال بازي كند. پايش قطع شده. داشتم خودم را جمع و جور مي‌كردم. لباسم را مي‌خوستم در بياورم. نقشه و قطب نما داشتم. ديدم صدايي مي‌آيد و مي‌گويد: يا أخوان في امان الاسلام. بالاي بوت‌ها را نگاه كردم. ديدم عراقي‌ها آمده‌اند. شخصي بود به نام اميري. امدادگر بود. شب وقتي من زخمي شدم، پيش من بود. دويست متر جلوتر از من بود. ديدم بلند شد دست‌هايش را بالا برد. برگشت به طرف من نگاه كرد. تا برگشت، من يك كلاش روسي داشتم كه اين را گرفتم، لباسم را زير رمل كرده بودم، چند تا نارنجك هم آماده كردم كه اگر اين‌ها آمدند، بزنم‌شان، نگاهي كرد و رفت سوار شد. دو تا سيلي جانانه از عراقي‌ها خورد. زخمي‌ها را با برانكارد برداشتند، بردند داخل نفربر. عراقي‌ها بعد از اينكه عقب‌نشيني شد، ندا مي‌دادند كه تسليم بشويد. اين هم مانده بود دور و بر پنج ـ شش تا زخمي كه داشتند سينه مي‌زدند. زخمي‌ها سينه مي‌زدند و «مهدي بيا مهدي بيا» مي‌گفتند. عراقي‌ها هم اين‌ها را جمع مي‌كردند. مرا نديدند. نفربر و هليكوپتر هم رفت. ‌چند دقيقه گذشت. ديدم سر و صدا مي‌آيد. بلند شدم. ديدم پشت سر من سه نفر دارند مي‌آيند. گفتم حتماً عراقي‌اند. خوب كه نگاه كردم، ديدم هر سه‌شان را مي‌شناسم. داد زدم: مواظب باشيد. اينجا ميدان مين است. آمدند مرا كول كردند و بردند. در راه توپ و خمپاره‌ هم مي‌آمد. مرا آوردند پشت تپه دوقلو. چون آمبولانس‌ها هم تا آنجا مي‌آمدند.‌ وقتي مرا زمين گذاشتند، داد ‌زدند: امدادگر، ‌امدادگر. بلافاصله تخته آوردند و همه‌ جايم را بستند و گذاشتند داخل آمبولانس. رفتم بيمارستان پايگاه هوايي. بلافاصله گفتند بايد اعزام شود. هواپيما هم آماده بود كه مرا بردند اصفهان.
منظورم اين است كه وقتي تفحص شروع شد، من به عشق اين دو تا پيك و دو تا بي‌سيم‌چي‌ام كه هنوز نيامده بودند، گفتم مي‌آيم فكه. چون بيشتر از همه اطلاعات آن منطقه را داشتم. اگر سعيد قاسمي بيايد از فكه بگويد، دقيقاً درست است. چون خودش روز قبل از عمليات آنجا رفته بود. اين بي‌سيم‌چي‌ها را پيدا كرديم. يكي‌اش تشييع شد و يكي ديگر پلاك نداشت. روي كارتش نوشته بودم دلير يوسفي. پيك بنده بود. يك كارتي هست كه وقتي شهدا را پيدا مي‌كنيم آن را پر مي‌كنيم. نوشته بودم كه پلاك ندارد، ولي چون بي‌سيم‌چي خودم است، مي‌شناسمش. بعد از چهار ـ پنج ماه هم تشييع شد. به هر حال آن دو تا را آنجا پيدا كرديم. دوباره از فكه بيرون آمديم. به علت كمبود پول و امكانات، سه ماه بعد آمديم. دوباره كه آمديم با بيمه كاري در آنجا ثابت مانديم. خدا رحمت كند علي محمودوند، مجيد پازوكي را. مقرشان نزديك مقر ما بود. داود دشتي و چندتاي ديگر بودند. بچه‌هاي ما هم بودند. پنج ـ شش نفر بيشتر نمي‌آمدند. الآن نگاه نكنيد؛ وقتي تشييع مي‌شود، همه مي‌آيند ثبت نام مي‌كنند. وقت كار، پنج ـ شش نفر به زور هستند. به هرحال اين دو تا را هم همان سال پيدا كرديم؛ هنوز علي محمودوند شهيد نشده بود. خيلي خوشحال شدم. وقتي رفتم تبريز براي تشييع مهدي تجلايي، به پدر و مادر و برادرش بدهكار بودم. چون من خودم ايشان را برده بودم. وقتي آمده بود، رفته بود پيش مرتضي ياخچيان كه فرمانده تيپ يكم بود. فهميده بود كه من از بچه‌هاي اطلاعات عمليات تيپ دو هستم و آشنا هم هستيم. به زور آمده بود پيش من. پيش خودم مي‌گفتم من بدهكارم. به شهدا قول داديم كه تا آخرين قطره خونمان باشيم.

*سخت‌ترين لحظه تفحص

تفحص سختي‌هاي خودش را دارد. سخت‌ترينش اين است كه مسئول رده بالا به آدم بگويد كه منطقه را ترك كن و برو. مثلاً شده كه ما شش ماه كار كرديم و حتي يك شهيد هم پيدا نشد. قبل از ما خيلي كار شده بود. به هر حال ما را فرستاد منطقه طلائيه كه در آنجا بيش از صد شهيد از شهداي نجف خودمان را پيدا كرديم. اين هم دغدغه ما بود كه بچه‌هاي گردان امام حسين(ع) در آنجا مانده بودند. اين هم تفحص فكه و انگيزه‌اي كه من به فكه رفتم. ولي كلّ انگيزه اين است كه ما به شهدا بدهكاريم. وقتي من چند تا استخوان مي‌آورم، خانواده‌هاي‌شان خوشحال مي‌شوند؛ مادر شهيد در وادي گلزارشهدا مي‌نشيند درد دل مي‌كند. يا وقتي در را مي‌زنند و به اين خانواده فرزند مفقودشان پيدا شده، خيلي خوشحال مي‌شوند. به تمام شهرها هم كه براي خاطره‌گويي مي‌روم، بيشتر مادرها مي‌آيند تشكر مي‌كنند. از طرفي خجالت مي‌كشم و از طرفي هم خوشحال مي‌شوم كه مادران شهدا از من تشكر مي‌كنند. وقتي اين‌ها تشكر مي‌كنند، روز قيامت هم حتماً به دادم مي‌رسند. اين‌ها چيزهايي است كه برايم ارزش دارد.

*براي هر بار رفتن، رمز داشتيم

اوايل ديمي مي‌آمديم براي تفحص. درست مثل اوايل جنگ كه ديمي بود. از قرآن و مفاتيح و مهر و جانماز و دسته جمعي نماز خواندن خبري نبود. توفيقي هم حاصل نمي‌شد. مثلاً مكالماتي كه آن زمان مي‌شد، دقيقاً يادم است مي‌گفتند: از آرش به كيكاووس، از بابك به افراسياب، از رستم به سهراب! اين اصلاً‌بار معنوي ندارد. ما هم وقتي آمديم تفحص، فكر مي‌كرديم همين طوري شهيد ريخته و ما هم يكي يكي برمي‌داريم و دو ـ سه ماهه تمام مي‌كنيم و برمي‌گرديم. ولي اين طور نيست. خيلي مسائل را بايد اينجا رعايت مي‌كرديم تا يك شهيد پيدا كنيم. چه‌كار كرديم؟ اول، آن‌هايي كه به پيك‌نيك آمده بودند را رد كرديم و تا آخر تفحص نگذاشتم آن‌ها بيايند. رفتم دنبال كساني كه بعدها ديدم بعضي از شهدا به خاطر ايشان پيدا مي‌شدند. افرادي كه معنويت داشتند. روحاني طلبه بود، مداح جواني بود، قاري قرآن بود، انسان‌هاي مخلصي بودند. ‌وقتي اين‌ها مي‌آيند، احرام مي‌بندند، براي پيك نيك به منطقه نمي‌آيند. خيلي چيزها را از خودشان دور مي‌كنند. غذاي گرم نمي‌خورند. نماز اول وقت مي‌خوانند. حتي نافله‌ها را هم انجام مي‌دهند. نماز شب هم به جاي خود است. تا آخر هم زيارت عاشورا را ترك نكرديم. بعد از نماز صبح زيارت عاشورا مي‌خوانديم. براي عمليات‌ها رمز داشتيم. هر روزي كه حركت مي‌كرديم و براي تفحص به منطقه مي‌رفتيم، رمز جديدي داشتيم؛ ائمه‌اطهار(ع) و بعضي اوقات امام. بعضي مواقع شهداي والامقام مثل همت و زين‌الدين و خرازي و آقامهدي را رمز مي‌بستيم. در بين راه «يا ابوالفضل‌العباس(ع)» را مي‌گفتيم. و سينه مي‌زديم. مي‌گفتيم: «ياحسين مظلوم(ع)» و تمام حركات ما برمي‌گشت به امام حسين(ع) يا مثلاً حضرت علي‌اصغر(ع).
يك روزي يادم است داخل خاك عراق بوديم و كار مي‌كرديم. طرف عراقي من را صدا زد. شيعه بود و نماز مي‌خواند.گفت: حاج عبدالرحيم بيا. گفتم: چي مي‌گي؟ گفت: اين چندمين بار است كه مي‌بينم شما وقتي مي‌آيي براي ما آب يخ مي‌آوري. شربت مي‌آوري. آب براي دستشويي هم مي‌آوري. ولي براي خودتان آب يخ و شربت و يخ نمي‌آوري. فقط آب براي وضو و دستشويي مي‌آوري. علتش چيست؟ گفتم: تو مي‌فهمي من چه مي‌گويم؟ شما بعثي‌ها به اين چيزها قائل نيستيد. گفتم: ما هر وقت مي‌آييم اين طرف براي تفحص، رمز مي‌بنديم به دامن ائمه‌اطهار(ع) و فرزندان آن‌ها، مثلاً حضرت علي‌اصغر(ع)،‌ حضرت ابوالفضل(ع)، حضرت رقيه(س)، حضرت سكينه(س)، حضرت زهرا(س). امروز هم رمز ما يا اباالفضل العباس است. هرگاه رمزمان حضرت عباس(ع) و حضرت علي‌اصغر(ع) باشد آن هم در گرماي داغ مردادماه طلائيه، اصلاً حرف آب در جمع ما زده نمي‌شود. كسي آب نمي‌خواهد چه برسد آب يخ. فقط آب مي‌آوريم براي وضو و دستشويي. ولي براي شما مي‌آوريم.‌ زد زير گريه. گفتم: چرا گريه مي‌كني؟ گفت: حاج عبدالرحيم، از اين به بعد اگر رمزتان عباس(ع) و علي‌اصغر(ع) است براي ما هم آب يخ و شربت نياور. گفتم: اجازه مي‌دهي يك پرچم هم بياوريم؟ چيزي نگفت، يعني بياور. داخل خاك خودمان پرچم را برمي‌داشتيم. بقيه سينه مي‌زدند، ولي وقتي مي‌رفتيم داخل خاك عراق، آن‌ها چند چيز را ممنوع كرده بودند. ضبط صوت، مديحه‌سرايي و روضه خواني و سينه زدن ممنوع بود.
خيلي وقت‌ها شهيد مي‌داديم. يك مداح باصفايي در تبريز داريم به نام مهدي آذريان. او با گروه صداوسيما به طلائيه آمده بود. چند روزي بود كه شهيد پيدا نمي‌كرديم. نمي‌دانم علت چه بود؟ اين‌ها كه آمدند از همه چيز فيلم گرفتند، جز كشف شهدا. حتي يك روز گفتند برويد چند تا از شهدايي كه پيدا كرديد را بياوريد، دفن كنيد و خاك بريزيد رويش و بعد يكي بگويد يا حسين؛ يعني شهيد اينجاست. و ما بياييم فيلمبرداري كنيم. آقاي لطفي داد زد و گفت: برگرديد. برويد. چه كسي گفته شما بياييد اينجا؟! بعد از پانزده سال ما دوباره اين‌ها را زير خاك كنيم؟حاج مهدي گفت: رحيم، من از خود شما شنيدم وقتي مي‌آييد پاي كار، رمز مي‌بنديد. بيشتر به كدام ائمه(ع) رمز داشتيد كه شهيد پيدا كرديد؟ گفتند: يا علي‌اصغر، سرباز شش ماهه ابي‌عبدالله(ع). همه نشستيم. حاج مهدي شروع كرد از علي‌اصغر خواندن. ده بيت خواند و داشت تمام مي‌كرد كه يك‌دفعه يكي از بچه‌ها گفت يا حسين. گفتيم: چيه؟ بلند شديم، رفتيم. ديديم يك كلاه نمدي محلي است. نگو كه كلاه را برداشته بود و زيرش را ديده بود كه جمجمه است. همه افتاديم به خاك. اين‌ها گفتند صبر كنيد ما هم بياييم نحوة آوردن را فيلمبرداري كنيم. روي شهيد درآوردن وسواس بوديم. تمام استخوان‌هايش را مي‌شمرديم كه چندتايش كم است. به هر حال آن روز سه تا شهيد پيدا كرديم به بركت فقط و فقط علي‌اصغر(ع) و مداحي و شكستن دل‌هاي‌مان. رمزها، كارها را اين‌طوري آسان مي‌كرد. حداقل بيست ـ سي مورد درباره علي‌اصغر(ع) داريم.

*خون‌نامه شقايق‌هاي سوخته

دغدغه‌ام اين است كه خاطرات تفحص را جمع كنم. چون كساني كه در تفحص بودند، آدم‌هاي محدودي بودند. آن‌هايي كه حرف براي گفتن دارند، تعدادشان محدود است. احساسم اين است كه وظيفه داريم حرف‌هايي كه در اين زمينه هست را پياده كنيم. كتابي داريم به نام «خون نامه شقايق‌هاي سوخته» كه همه‌اش خاطرات تفحص است كه فكر مي‌كنم تا عيد آماده شود. بيشتر كارهايش انجام شده.
ده تا كتاب ديگر هم داريم كه ان‌شاءالله تا سال 89 تمام مي‌شود؛ يادي از گردان حبيب ابن مظاهر (31 عاشورا) كه داريم جمعش مي‌كنيم. دومين كتاب «كلام عقيق» است كه ششصد تا وصيت‌نامه است؛ يعني از سي‌هزار وصيت‌نامه، ششصد تا گلچين شده كه هيچ كدام مثل هم نيستند. اين كارش تمام شده. خاطرات هشت سال خودم را هم تمام كردم كه حدود 83 تا نوار شده. كتاب فكه را هم جديداً شروع كرده‌ام.

*چند روايت دروغ

در موضوع روايت‌گري و خاطرات تفحص، به دلايل مختلف، از جمله ثبت و ضبط‌نشدن خاطرات، بعضي تحريف‌ها هم صورت گرفته است. مثلاً يكي داشت روايت مي‌كرد، مي‌گفت: من بودم و حاج رحيم صارمي(!) و حاج علي محمودفر. نشسته بوديم كه جلوي‌مان نبشي‌هايي بود و سيم‌خاردار كشيده بود. يك پرنده آمد نشست. فهميديم با لهجه و صداي خودش دارد مي‌گويد: حاج علي، بيا، حاج علي بيا، حاج علي بيا. مي‌گويد ما متوجه شديم. هر سه تاي‌مان بلند شديم و رفتيم دنبال پرنده. همين‌طور مي‌رفت تا جايي كه نشست زمين و نوكش را زد زمين. وسايل آورديم و كنديم و پنج تا شهيد پيدا كرديم.
من رفتم جلو گفتم: طيب‌الله. ببخشيد شما حاج رحيم صارمي را مي‌شناسيد؟! گفت: آره! بچه‌ها بهش گفتند حاج رحيم صارمي كه مي‌گفتي همين است. رنگش سرخ شد. يواشكي بهش گفتم كه تو اين را خودت ساختي يا از كسي شنيده‌اي؟!
يكي ديگر گفته بود: آقاي باقرزاده گفته شهدا كم است. به مجيد پازوكي مي‌گويد (ايشان هم خيلي وقت بود كه شهيد شده) ما يازده تا كم داريم. مجيد مي‌آيد بچه‌هاي لشگر حضرت رسول(ع) را جمع مي‌كند، مي‌روند مقتل. يك ندا مي‌دهد كه «بچه‌ها مي‌دانيد كه سردار باقرزاده يازده تا شهيد كم دارد. يازده تا دست مي‌آيد بالا و مي‌گويد لبيك.» اين اصلاً نبوده. چرا اين بنده خدا آمده گفته، گفت: مي‌داني كي گفته؟ گفتم: نه. گفت: رفيقت، گفتم: رفيقم هم باشد، من مي‌زنمش. گفت: كنار دستت نشسته. برگشتم و گفتم: حاجي تو رو خدا راست مي‌گن؟ شما گفتي؟ گفت: آره. گفتم: چرا اين حرف را زدي؟ گفت: فلاني شنيدم.
فردا زنگ زدم به داود. گفتم: اگر بيايم دوكوهه پوستت را مي‌كنم. گفت: چي شده؟ گفتم: تو چنين مطلبي را گفتي؟ گفت: نه، ما رفتيم گريه كرديم، توسل كرديم، سه تا شهيد پيدا كرديم، نه اينكه شهدا بيايند لبيك بگويند.

*راهكار: يكسان‌سازي

علت اين اختلافات اين است كه يك تعدادي راوي كه جنگ را نديدند وارد روايت‌گري شدند. اين‌ها نيامدند يكي ـ دو سال همراه راوي‌هايي باشند كه جنگ را ديده‌اند. يك چيزهايي شنيدند و يك چيزهايي را هم بافتند. ما الآن در تبريز كانون تشكيل داديم. دو سال است كه كانون راويان داريم. كار ما هم اين است كه دوره گذاشتيم و 27 مهرماه، سومين دوره‌مان است. ما هم بچه‌هاي جنگ را دعوت مي‌كنيم و هم بچه‌هايي كه دانشگاه امام حسين(ع) رفته‌اند و روايت‌گري مي‌كنند را دعوت مي‌كنيم. تعدادي را هم مي‌گوييم كه هر كس استعدادش را دارد، بيايد و مي‌آيند. دوره مي‌گذاريم و تمام عمليات‌ها را يكسان‌سازي مي‌كنيم؛ مثلاً فرمانده لشكر 27 آقاي عراقي كه يك زمان در لشكر خودمان مسئول محور بود و آقاي غلامپور را دعوت كرديم كه بيايند دربارة كربلاي پنج و والفجر هشت، اين دو تا عمليات را تماماً توضيح بدهند. بچه‌هاي خودمان هم هستند كه آن موقع فرمانده محور و فرمانده گردان بودند. دقيقاً اين‌ها را يكسان‌سازي كرديم. تا تمام 127 راوي‌اي كه در تبريز داريم، همه‌شان يك مطلب را بگويند. با اين وجود مي‌بينم كه باز هم از جاهاي مختلف براي روايت‌گري مي‌آيند. يكي آمار مي‌دهد كه 360، شخص ديگري مي‌آيد مي‌گويد سي نفر. در تبريز چند تا كميته داريم. كميته‌اي داريم كه همه اين تحريف‌ها را جمع مي‌كند تا اين نفسانيات وارد روايت نشود. الآن هفتة دفاع‌مقدس، تمام دانشگاه‌هاي آذربايجان حتي استان‌هاي همجوار هم از ما نيرو خواستند و رفتيم. يك نفر فيلمبردار هم مي‌رفت. مثلاً بنده سه ـ چهار جا صحبت كردم و از همه صحبت‌هايم فيلم گرفتند كه در آن كميته نگاه مي‌كنند و بررسي مي‌كنند؛ يعني ببينند در رابطه با كربلاي پنج، حاج رحيم چي گفته و واقعيت چيست؟ فكر مي‌كنم جلوي بعضي چيزها اين‌طوري گرفته مي‌شود. جزوه و طرح درس داريم. مسلم بن عقيل(ع) را خودم تدريس كردم. الآن حدوداً شانزده تا راوي مسلم بن عقيل(ع) داريم كه فرستاديم براي غرب كه دقيقاً همان مطلب را گفتند.

*نقش آمار در روايت

آمارها در روايت نقش مهمي را ايفا مي‌كنند. ما مثلاً در مقدماتي، 81 نفر مفقود داشتيم. اگر اين تعداد را بيايند بگويند 3600 نفر، مردم چه احساسي مي‌كنند؟ مي‌گويند اين فرمانده‌ها مردم را فله‌اي مي‌بردند مي‌ريختند روي مين‌ها. در آن عمليات ما كلاً ده گردان وارد عمل كرديم. پنج گردان از حضرت رسول و پنج گردان هم از عاشورا كه يك گردان هم هر كدام پشتيباني مي‌شود كه مي‌شود دوازده گردان. اگر اين اعداد را ضربدر سيصد كنيد، ببينيد چقدر مي‌شود؟ اين‌قدر جمعيت وارد نكرديم كه مي‌گويد 36 هزار نفر. يك صفر هم كم و زياد كنيم مي‌دانيد چطور مي‌شود؟ ما چند نفر وارد كرديم كه 3600 نفر مفقود داشته باشيم؟! اين آمارها بعضي اوقات كار دست ما مي‌دهد.
يك روز سردار اسدي كه فرمانده لشكر ما بود گفت: ما حساب كرديم، ديديم هواپيماهايي كه تا حالا از نيروها جمع كرديم بيشتر از جنگ جهاني دوم است! مثلاً مي‌گويد: كسي نوشته بود من هواپيما زده‌ام. رفتيم خانه‌اش كه فلاني حالت خوب است؟ شما نوشتيد در والفجر هشت يك هواپيما زدم، اين را شرح بدهيد ببينيم چه بوده. گفت: من نزدم. من نشسته بودم آنجا بچه‌ها يك هواپيما زدند و من هم ديدم. خُب، بنده خدا، تو كه نزدي، چرا نوشتي من زدم؟ مي‌گفتي كه من داشتم رد مي‌شدم، بچه‌هاي پدافند يك هواپيما زدند. يعني اگر هر كس رد مي‌شده بگويد من زدم، مي‌دانيد چقدر مي‌شود؟! در اين رابطه بايد يكسان‌سازي شود كه ما داريم انجام مي‌دهيم.

*شرطش اين است كه همه اين كار را بكنند

ما جهاد و ارتش را هم پاي كار آورديم. مي‌خواهيم بهمن‌ماه، تخصصي كار كنيم؛ يعني تداركات و ادوات و توپخانه را هم بياوريم. مهندسي را هم بياوريم دوره بگذاريم. راويان ما بايد بفهمند كه مهندسي در جنگ چي بوده؟ توپخانه چه‌كار كرده؟ رزمنده‌ها كه دائماً نرفتند خاكريز بزنند. آن‌ها مي‌آيند مي‌گويند اين‌طور شد و ما مشكل داشتيم و خداوند كمك‌مان كرد. اين مسائل را هم ياد بگيرد كه يك وقت اگر سؤال شد، بتواند جواب بدهد. به هرحال اين كانون را تشكيل داديم و يكي از عزيزان جانباز به نام آقاي «حاج محمد حبيب‌اللهي» مسئول است و بنده هم دبير كانون هستم. همه جا هم مي‌رويم. الآن هر هفته در تبريز در محله‌ها يادواره هست.