کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود
کودکي در خیایان با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود
و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد
زني در حال عبور او را ديد....
او را به داخل فروشگاه برد ....
و برايش لباس و کفش خريد ....
و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسيد:
ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟
زن لبخند زد و پاسخ داد:نه...
"من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم "
کودک گفت:
مي دانستم" با او نسبت داريد "
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 12:52 توسط رضا
|