آخرین سخنان فرمانده گردان یارسول قبل از شهادت: من امشب حال پروازدارم
 

حاج بصير آمد روي خط و گفت: شايد ديگر نتوانم بيام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو. ديگه تو نمي‌خواي جبهه بياي. يک بغض ته گلويش چسبيده بود، يک مرتبه حال غريبي گرفت و گفت: علي جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.

به گزارش رزمندگان شمال، جانباز سرافراز علی امانی، بیسیم چی حاج حسین بصیر ، اهل روستای هندوه کلای آمل است که چهارده سالش بود عازم جبهه شد. حاج علی امانی که این روزها یادگاری های دفاع مقدس در بدنش بی تابی می کنند و سر باز کردند، هرچند ماه یکبار شیمی درمانی می شود. وی در گفتگو با جانباز و محقق دفاع مقدس؛ غلامعلی نسائی ناگفته های جدیدی را از آخرین روزهای پرواز حاج حسین بصیر بیان کرد که  تقدیم کاربران محترم می شود:

پس از بازگشت سنگين و سخت از عمليات «کربلاي 4» اگر چه خيلي شهيد داديم، اما فرصتي شد براي اتفاقي بزرگ. بعد از کربلاي چهار؛ حاج بصير فرماندهي تيپ «1 کربلا» را قبول كرد و يحيي خاکي از بچه‌هاي مخلص و با ايمان، فرماندهي گردان يا رسول(ص) را به عهده گرفت. در عمل، حاج حسين قائم مقام لشکر 25 کربلا بود و عمليات «کربلاي 5» را از لشکر 25 کربلا هدايت مي‌کرد، در طول مدت جنگ، من و حاج بصير بيش از پنج بار شيميائي و چندين با ترکش و گلوله خورده بوديم، هر بار که زخمي مي‌شديم، هنوز بهبودي درستي نيافتيم دوباره عازم جبهه مي شدیم.

شب عمليات، پا به پاي حاج بصيرم، گردان يا رسول(ص) به فرماندهي آقا يحيي خاکي، گردان مسلم، گردان مالک، سه گرداني بودند که شب اول عمليات وارد معرکه شدند. من همپاي حاج بصير هستم، چهار پنج روز اول عمليات، نه مي‌خوابيديم نه غذاي درست حسابي مي‌خورديم. فقط مي‌جنگيديم و مي‌دويديم. حاج بصير با بيسيم حرف مي‌زد، نيروها را هدايت مي‌کرد، من که هر روز يک باطري عوض مي‌کردم، حالا هر ساعتي دو تا باطري عوض مي‌کنم. حاج حسين با نيروهاش حرف مي‌زد، با مرتضي قرباني، روز پنجم بود که حاج بصير ديگر ناي حرف زدن نداشت. موقعيت نيروها تثبيت شده و نگراني خاصي نبود.

حاجی رو به من کرد و گفت: علي آقا، من مي‌روم قرارگاه خيلي زود بر مي‌گردم. کلت‌اش را داد به من، رفت. کنارم سه نفر ديگر بودند، يک بيسيمچي، دو نفر هم از بچه‌هاي اطلاعات عمليات، هنوز دو ساعت از رفتن حاج بصير نگذشته بود، تو يک سنگر کوچک نشسته ايم، با بيسيم با نيروها، با قرارگاه، حرف مي‌زنم. بچه‌هاي اطلاعات عمليات هم کنارم هستند. بيسیم چي شان هم هست، حاج بصير رسيده بود به قرارگاه و بيسم زد؛ علي آقا چه خبر؟

گفتم: همه چيز روبراست، حاجي دلواپس نباش. همين دو ساعتي که رفته بود عقب، دل توي دلش نبود. داشتيم حرف مي‌زديم که ناگهان يک کاتيوشا ارتباط من و حاج بصير را بريد.

 انفجار آنقدر سنگین بود که حس کردم زمين منفجر شده، سقف سنگر را با الوار راه آهن پوشيده بودند. الوارها اشباع شده، مثل خمپاره منفجر مي‌شوند. تکه‌هاي چوب ترواز سنگر، خودش بدتر از ترکش کاتيوشاست، يک تکه چوب، عمود آمد روي مچ دستم روي ساعت، دستم منفجر شد، ساعت ترکيد و تمام اجزاي آن از عقربه تا همه قطعات فلزي‌اش در دستم فرو رفتند. دستم را خرد کرد، جاي ساعت با استخوان خرد شده ام در هم آميخت.

فرياد کشيدم يا حسين(ع)، يا مهدي(عج)، يا زهرا.... 

هم زمان فرياد رفقايم که در کنارم بودند، همه زير آوار مانديم. يک ثانيه بعد يک تکه چوب ديگر هم فرو رفت توي پهلوم، تکه‌هاي خرد شده در تمام اجزاي بدنم نشست، ديگر هيچ چيز نفهميدم.

وقتي چشم باز کردم، تازه از اطاق عمل بيمارستان قائم مشهد بيرون آمده بودم. يک هفته گذشته بود که پدر و مادرم از آمل آمدند. گاهي هم حاج بصير تماس مي‌گرفت، حال احوالي مي‌پرسيد، مدت چهل و پنج روز آنجا بستري بودم. سپس با آمبولانس به بيمارستان امام رضا آمل منتقل شدم.

يک هفته گذشته بود، حاج حسين بصير آمد ملاقاتم، سرم را بوسيد، پدر و مادر و خواهرم هم توي اتاق بودند. اتاق وضع بدي داشت، نفس گير شده بود.

حاج بصير وقتي وضع اتاق را ديد، صدا زد، شروع کرد به دادو فرياد، داشت بيمارستان را روي سرشان خراب مي‌کرد. آنقدر داد و فرياد کرد که رئيس بيمارستان آمد.

حاج بصير به رئيس بيمارستان گفت: شما چه مي‌دانيد اين جانبازهاي جنگ چقدر ارزشمند هستند. اين چه وضع اتاق است، چرا اين اتاق تلفن ندارد، ما با اين علي آقا کلي کار داريم. شما بايد ارزش اين جانباز‌ها را بدانيد.

رئيس بيمارستان قول داد که مشکل را حل کند و رفت. حاج حسين در گوشم گفت: علي آقا دعا کن من شهيد بشوم. خسته شدم به خدا، بعد به مادرم گفت: مادر علي آقا، اين رزمنده اسلام، شش هفت ماهي، اين‌جا مهمان بيمارستانه، براش يک زن بگير که سرگرم بشود.

مادرم گفت: حاجي من که از خدا مي‌خوام  علي داماد بشه، زن و زندگي‌اش شده جبهه، حاجي خنديد و شماره تلفن بيمارستان را گرفت، دوباره آمد من را بغل کرد، پيشاني ام را بوسيد.

گفت: علي جان براي من دعا کن، خيلي دير شده، شما جانباز‌ها نزد خدا عزيزتريد. دعاي شما زود مستجاب مي‌شود. دعا کن شهيد بشوم، بعد پيشاني ام را بوسيد، من هم بوسيدم اش، رفت.

حاجي که رفت، خيلي زود اتاقم را عوض کردند و يک تلفن هم گذاشتند کنار تختم. دو شب نگذشته بود که حاجي زنگ زد. حاج حسين بصير بود، حال ديگري داشت، يک جوري خاص بود، گفت: علي آقا سلام.

گفتم: قربانت بروم حاج کجائي؟

گفت: بلندي‌هاي آسمان دهم.

گفتم: آره حاجي جاي من خالي است. زدم زير گريه.

گفت: مراقب خودت باش، گريه نکن، زن گرفتي؟ خنديم و گفتم: من مراقب خودم باشم حاجي؟ دلم داره بي تو مي‌ترکه، من زن ميخوام چکار، خسته شدم از شهر، دعا کن زودتر بهت برسم، مي‌دانستم که بلندي‌هاي ماهوت، براي عمليات «کربلاي 10» رفته. پشت تلفن نمي‌شد، شفاف حرف زد. يک مقدار حرف زديم، مرتضي قرباني آمد روي خط، احوالم را پرسيد، چند کلمه صحبت کرديم، دوباره حاج بصير آمد روي خط و گفت: شايد ديگر نتوانم بيام ملاقات، مراقب خودت باش، زن ببر و سرگرم بشو. ديگه تو نمي‌خواي جبهه بياي. يک بغض ته گلويش چسبيده بود، يک مرتبه حال غريبي گرفت و گفت: علي جان! برام دعا کن، من امشب حالت پرواز دارم.

اين را گفت و گوشي را قطع کرد. من زدم زير گريه، پرستار دويد...

- چه خبر شده علي آقا؟ اشک‌هايم را پاک کرد.

غروب فردا، داشتم نماز مي‌خواندم که تلفن بارها زنگ خورد و داشت منفجر مي‌شد. پرستار دويد و گوشي را برداشت. نگه داشت تا نمازم تمام شد. يکي از بچه‌ها بود، از اهواز پشت خط...

گفت: علي! ديشب «کربلاي 10» بوديم كه حاج‌حسين شهيد شد. پيکر حاجي را داريم مي‌آوريم فريدونکنار. تو هم بيا و با حاجي وداع کن.

گوشي را گذاشتم، فرو ريختم. مثل بچه‌اي که يتيم شود، مثل کسي که همه زندگي‌اش در آتش بسوزد، همه وجودم فرو ريخت توي غربت و تنهايي، ديگر هيچ چيز نفهميدم.

حاج حسين بصير را که آوردند، من را با آمبولانس، روي ويلچر گذاشتند و بردند، شب وداع بود. نشستم روي سر حاج حسين هاي‌هاي گريه کردم، هي حرف زدم. حرف زدم، هي اشک ريختم، هي حرف زدم. هي بوسيدم‌اش. هي بوئيدمش، هي گريه کردم. حاج حسين رفت. من تنها شدم، تنهاي تنها، تنهائي بدون مرز....






































روح مان با یادش شاد، با ذکر صلوات