نامه ای به موعود
سلام ای مهدی موعود !
می دانی ، میدانی به چه می مانم به کبوتری زخم خورده که درد هجران بی تابش کرده اما آهنگ وصال
نمی کند. پس بگذار از غبار تن بکوچم و خود را در زلال اشک بشویم و از تو بگویم.
مهدی جان ! در این آرزوییم که حضورت را با تمام وجود درک کنیم و از وجودت لبریز شویم. ما به انتظارت
می نشینیم تا از انتهای جاده خلوص بیایی و برایمان هدیهای از گلشن رضوان بیاوری که تنها در تو، یک باغ عاطفه را می توان دید و یک آغوش یاس که ما را به فراخنای آفرینش می برد. بیا ای مولای ما، ای سر فصل دفتر عشق، ای آخرین گل از بوستان محمدی، ای مهدی فاطمه ! بیا، بیا که جهان در انتظار توست و بغض در گلوی عاشقان آمادهی شکستن است. انتظار آمدن تو قلب مردهی مرا، به تپش وا میدارد و شوق دیدارت چشمانم را بر بی نهایت می دوزد. اگر بیایی چشمانم را سنگفرش راهت خواهم کرد. من می دانم که تو خواهی آمد و در هر قدم شاخهای از عاطفه خواهی کاشت و قاصدکی را آزاد خواهی کرد. صدای تو بغض فضا را می شکافد و تو با دست هایت بر قلب های شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت، "به نام خدای امید ها . . ."
تو می آیی در حالی که دست هایت پر از گل های نرگس است و دست نوازش بر سر میخک هایی خواهی کشید که باد، کمرشان را خم کرده است. تو میآیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگ های صبح جریان پیدا خواهد کرد.
به امید آن روز . . .
