در رثای پدر

انا لله وانا الیه راجعون

بسیجی ورزمنده وجانباز صبور هشت سال دفاع مقدس   

بابای من...

روزی روزگاری آرزو داشت شهید از دنیا بره؟

روزی روزگاری حسرت به دل داشت یکی از آسمانی ها صداش بزنه و

بگه ...پاشو بریم  وقت رفتنه!

روزی روزگاری گلایه داشت به خدا...که چرا...؟

خدا چرا من یکی از مسافران این کاروان به راه افتاده نبودم؟

بابای من...

دلم خیلی گرفته ...خیلی بهم ریخته ام ...درسته توزیارت هستم ولی ...

حال که می نویسم ۱۴۶۴ روز ازعروج شهادت گونه ات

و"پروازت از این زمین به آسمان ها" گذشته

۱۴۶۴ روز از روزهای حسرت و فراق...

۱۴۶۴ روز ...

آخرین بار صبح روز پنج شنبه هجدهم تیرماه سال هشتاد و هشت 

ساعت ۶:۳۰دقیقه صبح بود که با صدای دلنشینت بیدار شدم

وبه محل کارم که اتفاقا مراسم روح بخش زیارت عاشورا بود رفتم

و...چی بگم ...

همچین که دعای زیارت عاشورا تمام شد ...

ساعت ۷:۳۵صبح تلفن همراهم به صدا در آمد که ....؟!

داداشم با بغض گلو صدازد...

زود خودت رو به خانه بابا برسان ...

بابا بازهم بیهوش شده و رو زمین افتاده...؟!!!!!!!!!!!!!

وباز هم یک بار دیگر زلزله ای سخت برایم بوجود آمدو...

نفهمیدم به چند دقیقه به خانه بابام رسیدم ...

رسیدم خانه بابام...

دیدم همه کسانم ...مادرم... برادرانم...همسرم و...

بهت زده ... نگران ...مضطرب...آشفته ...پریشان و...

منتظر آمبولانس هستند...

آمبولانس رسید و او را به بیمارستان بردیم...

چه روز ... سختی بود ...

فقط به سختی نفس می کشید ...

تا ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه صیح منتظر متخصص مغز واعصاب ماندیم ...

آقای دکتر...محبت کردند...

 بعداز ۳ ساعت تاخیر  با چندین بار تماس از بیمارستان و...

تشریف آوردند ...وفرمودند ...

کار تمام است ...

پدرتان سکته مغزی کرده وخون ...تمام مغزش را فرا گرفته ...

خدایا...؟!

باز هم زلزله ای دیگر وچقدر تکان دهنده ...

خلاصه هر جا رفتیم و هر جا زدیم و پیش دکترای دیگر و...

همه گفتند...

ساعت ۱۹:۴۵ دقیقه شب شد

مصادف با شب جمعه

"طبق روالی که هر شب جمعه مراسم هیات سیدالشهدا داریم "که یکی از بانیانش هم زنده یاد پدرم بود "مشغول زیارتنامه آقا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)شدیم که در لابه لای زیارت عاشورا دوباره...

تلفن همراهم به صدا در آمد...

داداشم بود ...

با صدای بلند گریه هایش ...

فهمیدم ...

روح بلندش به ملکوت اعلی شتافته ...

زیارت عاشورا را به اتمام رساندیم و...   

ظهر روزبعدکه جمعه بود...بعد از اقامه نماز باشکوه جمعه از مقابل مصلی امام خمینی"ره"باسیل کثیری از نمازگزاران نماز جمعه...وباحضور دوستان ...اقوام وآشنایان و... او را به آرامگاه ابدی اش همراهی کردیم ... 

روی تخت بیمارستان چشم از این دنیا بستی که شاید... !

چندین و چند همسنگرت زیر سقف همون بیمارستان  نفس میکشیدند (یعنی سنگرت)

سینه  به خاک سپردی بی قلب فرقت کشیده ات(یعنی رهایی و آزادی ات)

ترکش های جا مانده در بدنت (یعنی جانبازی ات)

کفن غرق در خون و لاله رنگ ات(یعنی شهادتت)

 

شهد شیرین "ملاقاتت با خدا" گوارای وجود نازنینت

روح بلندت با سید وسالار شهیدان

محشور باد.