خاطره معروفی هست از یکی ازنزدیکان شهید رجایی در تبلیغات انتخاباتی ریاست‌جمهوری:

 «زیر عکس معروفی که یک پیرمرد چانه ایشان را گرفته است، ما از قول آن پیرمرد نوشته بودیم: من از تو حمایت می‌کنم، ولی از تو می‌خواهم که بروی و اسلام را پیاده کنی.

جنگلي پر از اجساد شهدا

اگر بگويم، دو طرف جاده رو صد هزار گلوله زد، كم گفته‌ام. رودخانه رو هم شيميايي زده بودن. تمام بچه‌هايي كه از خط عقب آمده بودن، تشنه بودن. اكثرشون از آب خوردن و همان جا افتادن جنگل پر از اجساد شهداست.

صداي غرش هواپيما، همچنان به گوش مي‌رسيد. من داشتم با ني، سايه‌بان درست مي‌كردم. منصور نشسته بود و خودش را باد مي‌زد. نگهبان دژباني داد زد: "هواپيما! هواپيما! سهند! "

و بعد، صدا در صدا شد.

- وضعيت قرمزه ... سهند برو بالاي تپه! سهند!

مجتبي كه ظاهرا رفته بود دست‌شويي، مثل باد از راه رسيد و شروع كرد به بالا كشيدن از تپه، آن بالا، موشك روي جعبه‌اش بود و انتظار او را مي‌كشيد. حالا صدا بيشتر شده بود و معلوم بود كه هواپيما نيست و هواپيماهاست. هواپيمايي كه نزديك بودند، اما ديده نمي‌شدند. تازه مجتبي در پوش موشك را برداشته بود و دستگاه را روشن كرده بود كه يكي از بچه‌ها، دوان دوان از راه رسيد.

-آهاي! مبادا بزني، خوديند.

همه دويديم و از تپه رفتيم بالا. خط زير صداي مهيب هواپيماها، گپ كرده بود. يكهو صداي انفجاري بلند شد و بعد، يك سنگر عراقي آتش گرفت و هواپيماي اولي را كه دور مي‌زد، ديديم، دومي هم راكت‌هايش را ول كرد. يك جا، با صداي مهيبي منفجر شد حتما زاغه مهمات بود. هواپيماها پا به فرار گذاشتند و تقريبا چسبيده به زمين، از بالاي سرمان گذشتند. موشكي كه دنبالشان مي‌كرد، درست وسط دسته ما پايين آمد و منفجر شد و تركشهاي سبك و پلاستيكي‌اش نايلون در سنگرمان را پاره كرد. زمين در محل اصابت، سياه شده بود. توي هوا، ضد هوايي‌ها پت پت مي‌كردند. خمپاره اندازها كه شروع بكار كردند، همه چپيديم توي سنگر و ديگر بيرون نيامديم.
مردم روستاي آن سوي جاده، روستا را ترك كرده‌اند. بوي دود، تمام منطقه را پوشانده، جاده آسفالته انديمشك - دهلران كه به فاصله يكي - دو كيلومتري ماست، شلوغ است. خودروها به سرعت مي گذرند و اين ور و آن ور مي‌روند. هيچ معلوم نيست كه چي به چيست. مثل اسپند روي آتش، بي‌قرارم. خدايا چه بايد كرد؟ يكهو منصور داد مي‌زند: "كا - ام ... يه كا - ام داره مي‌آد... "
با ناباوري، برمي‌گردم و نگاهش مي كنيم. با خوشحالي داد مي‌زند: ميني كاتيوشاست... ميني كاتيوشاي خودمونه، بچه‌ها! .... جناب سروانه ... جناب سروان! "
همگي خيز برمي‌داريم به طرف ديوار سمت جاده كا - امي، با سرعتي باور نكردني، روي راه خاكي پيش مي‌آيد. پشت سر كا - ام، گرد و خاك تنوره مي‌كشد و روي راه را مي‌پوشاند. نزديك تر مي‌شود. منصور اشتباه نكرده است. خود جناب سروان است كه پشت فرمان نشسته. ماشين مي‌رسد و مي‌پيچيد توي حياط. جلويش، فرمانده گروهان نشسته و گروهبان آزموده و گروهبان پايين شهري، عقبش، پر از زخمي است. زخمي‌هايي كه روي همديگر، تلنبار شده‌اند. جناب سروان، در برابر نگاه‌هاي متعجب ما، از ماشين پياده مي‌شود و با خونسردي، به ماها كه "هاج و واج " مانده ايم. مي گويد: "به زخمي برسيد! "
زخمي‌ها، هفت هشت نفرند. و همه با صورت هاي سرخ شده و دهان هاي كف آلود. بايد شيمياي شده باشند. جناب سروان داد مي‌زند: "يه ليوان آب بدين به من! "
و بعد، مثل اينكه ناگهان چيزي يادش آمده باشه، مي‌گويد: "به زخمي‌ها، به هيچ عنوان آب ندين، نبايس آب بخورن "
هر كدام از بچه‌ها به سويي مي‌روند. يكي پتو مي‌آورد، يكي پتو پهن مي‌كند؛ يكي بالش مي‌آورد. يكي سايه‌بان درست مي‌كند. يكي آب مي‌آورد. دست و پاي مجروح‌ها را مي‌گيريم و از پشت كا - ام، مي‌كشيمشان بيرون. همه‌شان از خود بي‌خود شده‌اند. آفتاب، هنوز آنقدر بالا نيامده است كه نشود توي سايه ديوار حياط، دراز كشيد. همه‌شان را آنجا دراز مي‌كنيم. تويشان، از همه بدتر، حال "آيت " است. ديده‌بان غول آساي كاتيوشا. صورتش چنان مسخ شده كه اول، اصلا نمي توانم به جا بياورمش. لباسهايش نيمه خيس است و پيراهنش، آغشته به خون و استفراغ، از دهانش، كف زردي بيرون مي‌زند و حالت چشمهايش برگشته است. بايد موجي شده باشد. من و منصور، دست و پايش را مي‌گيريم و او را از ديگران جدا مي‌كنيم. مي‌كشيمش سه كنج حياط، كه سايه‌باني دارد و نيمچه سايه‌اي. تا آنجايي كه من مي‌دانم، امروز به جاي آيت، بايد "محسن خوشه كار " توي ديدگاه باشد. و اگر آيت توي ديدگاه بود، چگونه مي‌توانست همراه عقبه گروهان پيش ما بيايد؟
تا من بروم و آب بياورم، منصور، آيت را خوابانده زير سايه‌بام. مي‌گويد: "آب بريز روي سرش! آب، حالشو جا مي‌آره ".
آب پارچ را تماما روي سرش خالي مي‌كنم. بي‌فايده است. پارچ آب اول و دوم، اثري نمي‌كند. پارچ سوم را كه روي سرش خالي مي‌كنم، از بي‌هوشي در مي‌آيد. نفس عميقي مي‌كشد و بعد، خرخر مي‌كند، مي‌ترسم خفه بشود. با دست، به پشتش مي كوبم و شروع مي‌كنم به مالش دادن شانه‌هايش، لحظه به لحظه، حالش بهتر مي‌شود. حالا ديگر به راحتي نفس مي‌كشد. كمي بعد، شروع به ناليدن مي‌كند و بعد، ناله‌ها به جملات بريده بريده‌اي تبديل مي‌شوند: "ااا ... اااا.... خ ... اومدن .... اومدن ... دارن مي‌آن ... كمك كنين! كمك كنين!... من.... من كجا هستم؟ اي خدا .... واي. واي. واي... من كجا هستم؟ تو رو خدا منو هم ببرين .... تو رو خدا.... "
دارد هذيان مي‌گويد. شايد هم اثرات ترس باشد، يا موج. در هر حال به نظر مي‌رسد كه به شدت احساس بي پناهي مي‌كند. در همان حال معلوم است كه هوشياري اش را، كاملا از دست نداده است. چرا كه مرتب مي‌پرسد: "من كجا هستم؟ ... شماها كي هستيد؟ "
ظاهرا، چشمهايش هيچ جايي را نمي‌توانند ببينند. سعي مي‌كنيم آرامش كنيم.

- آرام باش آيت! تو در بنه عقب هستي. بيست كيلومتر با عراقي‌ها فاصله داري. بچه‌ها تو رو آوردن عقب.

كمي‌آرام مي‌گيرد و بعد داد مي‌زند: "دارن مي‌آن.... دارن مي‌آن... خودم با چشمهاي خودم ديدم. بايد جلوشون وايستاد.... بايد جلوشونو گرفت... "

منصور مي‌گويد: "آرام باش! غلط مي‌كنن كه بيان. گوش كن! من ‌همشهري‌ات "ملكوتي " هستم. نترس، هر جا بريم، تو رو هم مي‌بريم. بهت قول مي‌دم. "

هنوز نمي‌دانيم كه چه خبر شده. من يكي، اصلا انتظار ديدن اين صحنه‌ها را نداشتم. معلوم نيست كه در جلو، دقيقا چه اتفاقي افتاده و بر سر بچه‌ها چه آمده است. آيا از گروهان، فقط همين‌ها مانده‌اند؟ چرا عقب آمده‌اند؟ چرا آمبولانس‌ها بچه‌ها را نبرده‌؟ آيا اوضاع اين همه از هم پاشيده است؟ همه، در تب و تاب سؤال مي‌سوزيم، اما كيست كه جرات پرسش داشته باشد؟ جرات شنيدن خبرهاي ناگوار. پس، لب فرو مي‌بنديم و هيچ نمي‌گوييم. و هيچ نمي‌گويند. ولي مگر چقدر مي‌شود اين بازي را ادامه داد؟ بالاخره بايد قفل دهان ها بشكند و آنچه در قلبهاست بيرون بريزد. پس ابتدا مي‌كنم به سؤال: "چي شده جناب سروان؟ خط شكست؟ "
جناب سروان، در عين خونسردي، عصبي مي‌نمايد. انگار سؤال غريبي بوده است. لحظاتي نگاهم مي‌كند و بعد مي‌گويد: "خط؟! ... مقر گردان و اينها رو هم گرفت... بي‌شرف آنقدر شيميايي زد كه بالاخره مقاومت رو در هم شكست. "

- شما چكار كردين؟

- ما هر چه گلوله داشتيم، زديم، بعد، يكي از قبضه‌ها رو زدن. قبضه محمود رو ... خود محمود رو هم موج گرفت...

بويي كه توي فضا پيچيده، چشمم را اذيت مي‌كند. نگاهم را در اطراف بنه مي‌چرخانيم پي رد گلوله‌هاي شيميايي خبري نيست.

- وقتي ديديم ديگه گلوله نداريم بزنيم، مجبور شديم زخمي‌ها رو بريزيم بالا و بياريم عقب ....

- بچه‌هاي ديگه كجاين؟

- با آن يكي قبضه هستن. محمود رو هم آنها مي‌آورن.

صداهاي ديگري هم به گوش مي‌رسد.

- باورم نمي‌شود كه تا اينجا آمده باشيم.

- اگر بگويم، دو طرف جاده رو صد هزار گلوله زد، كم گفته‌ام.

- رودخانه رو هم شيميايي زده بودن. تمام بچه‌هايي كه از خط عقب آمده بودن، تشنه بودن. اكثرشون از آب خوردن و همان جا افتادن جنگل پر از اجساد شهداست.

همانطور كه حرفهايشان را گوش مي‌كنم، اوضاع و احوال چند هفته اخير را توي ذهنم مرور مي‌كنم:
همه چيز بوي درگيري مي‌دهد. شب و روز ندارم. من هستم و چند ايفاي قراضه و بچه‌هايي كه به هزار زحمت از اينجا و آنجا جور كرده‌ام.
و با چه مكافاتي! هيچ دسته‌اي حاضر نيست براي مهمات آوردن، نفر بدهد. دسته "ماليوتكا " مي‌گويد: "تمام بچه‌هايمان مأمور به خط شده‌ن، كسي رو نداريم كه به شما بديم. "
دسته خمپاره مي‌گويد: "داريم گريس خمپاره شرقي‌ها رو پاك مي‌كنيم، وقت نداريم. "
كاتيوشا بهانه ديگري مي‌آورد. سهندي ها هم آنقدر پراكنده هستند كه اصلا نمي‌شود گيرشان انداخت. دسته نگهباني خودمان را هم منحل كرده‌اند و هر چند نفرشان را براي كمك به يكي از دسته‌ها، حواله آنجا كرده‌اند فقط ما مانده‌ايم و سنگر منشي‌ها و مسئول غذاها و چند نفرمريض و موجي، كه به درد كاري نمي‌خورند.
بالاخره، بهر مكافاتي هست، هفت هشت نفري جور مي‌كنم، تنگ غروب است. باد غوغا كرده و هر چه گرد و خاك است. با خودش مي‌آورد و مي‌كوباند به سر و رويمان سه تا ايفا بهمان داده‌اند. ايفاها "ترتر " مي‌كنند. راننده‌ها عرق مي‌ريزند. و براي راه افتادن بي‌تابي مي‌كنند. به چند تا از بچه‌ها مي گويم كه اسلحه‌هايشان را هم بردارند. به عنوان تامين و صد البته كه چنين چيزي، ممكن بود اصلا به فكرم نرسد و نرسيده بود هم تا اينكه آن شب، سرگرد توي گردان نبود و مجبور شدم درخواست مهمات را براي امضا ببريم پيش ستوان "كردبچه " وقتي داشت امضا مي‌كرد، چپ چپ نگاهم كرد و گفت: "خب، پس داري مي‌روي مهمات بياوري؟ "

- بله جناب سروان!

- چند نفر تأمين با خودت مي‌بري؟

- تأمين؟ تأمين نمي‌برم، بچه‌ها براي كمك مي‌آيند. براي بار كردن مهمات!

- آها، پس اينطور! خب، حالا قرض كن مهمات را بار كردي و آوردي و توي آن برو بيابون، يه ستون پنجمي از پشت بوته اي بيرون پريد و اسلحه ‌شو گذاشت روي پيشوني‌ات و گفت: راهتو عوض كن و از اين رو برو. آن وقت چكار مي‌كني؟

- نمي‌دانم. فكر مي‌كنم كه مجبور بشم حرفشو گوش كنم.

- پس همين الان برگرد و حداقل چهار تا اسلحه بردار!

- چشم جناب سروان!

مجبور شدم آن همه راه را برگردم. ولي حالا اوضاع چندان درهم و برهم شده كه انبار مهمات، بدون درخواست هم، مهمات مي‌دهد. حتي از "بار منباء "
ايفاها راه مي‌افتد. تا كله سحر، همين طور يكريز مهمات مي‌آوريم و توي دسته‌هاي مختلف خالي مي‌‌كنيم. چند راه مي‌رويم و برمي‌گرديم؟ فقط خدا مي‌داند. دمدمه‌هاي صبح، بي‌خوابي چنان كلافه‌ام مي‌كند كه مغزم از كار مي‌افتد. انگار مي‌كنم كه همه چيز را دارم در عالم خواب و رويا مي‌بينيم. در عالم خواب است كه بچه‌ها تور استتار موضع‌ها را كنار مي‌زنند و مهمات بار مي‌كنند. در عالم خواب است كه شبح ايفاها، روي جاده كشيده مي‌شود. در عالم خواب است كه حيوان هاي وحشت زده، از جلوي ماشين مي‌گذرند و سايه‌هايشان، توي نور كش مي‌آيد. راننده‌ها خميازه مي‌كشند. بچه ها با هم دسته‌اي هايشان جا عوض مي‌كنند، از كنار رودخانه مي‌گذريم. نور چراغ، بيشه را روشن مي‌كند. زمين پر است از ردپاي گرازها نگهبان دژباني، حتما اگر ببيندشان، مي‌زند.
هوا روشن شده است كه كار تمام مي‌شود. آخرين ايفا، كنار دژباني دسته‌مان پياده‌ مي‌كند، خرد و خمير هستم. تمام بدنم درد مي‌كند. وقتي كار مي‌كردم، هيچ چيز نمي‌فهميدم، اما حالا كه بدنم سرد شده است، به شدت درد مي‌كشم، انگار دنده‌هايم، را خرد كرده‌اند نگهبان دژباني، براي خودش بالاي تپه ول مي‌گردد. اشاره وار سلام و عليكي مي‌كنيم و مي‌گذرم. با خودم مي‌گويم: "عيبي نداره، عوضش حالا مي‌گيرم و تا لنگ ظهر مي‌خوابم. "
اما شانس نمي‌آورم. آماده باش مي‌دهند. فرمانده نيرو دارد مي‌آيد باز ديد. مي‌آيد. و كاش نمي‌آمد. ظاهرا دستور جابه‌جايي داده است. بايد اين همه وسايل و سنگرها را بار كنيم و برويم به يك جاي ديگر. و چه مكافاتي است جابه‌جايي! خدا نصيب گرگ بيابان نكند. شب مي‌شود همه در تب عمليات هستند. نگهبان ها را بيشتر كرده‌اند و هم ساعت نگهباني را. چيز عجيبي در هوا موج مي‌زند. چيزي كه فقط حس كردني است و بس، چيزي كه نه به بيان مي‌آيد و نه مي‌توانيش گفت.

بازار شايعه‌ها حسابي داغ است. هر كس چيزي مي‌گويد:

- امشب، ساعت يك عمليات مي‌كنن. پوتين‌هاتون بگذارين دم دست.

- نه، دم صبح شروع مي‌كنن فقط دم صبح را حسابي هوشيار باشين.

- خط، ديشب و امروز، بدجوري ساكت و مشكوك بوده اين علامت خوبي نيس .

نامه‌هاي سري، يكي پشت سر ديگري، از راه مي‌رسد:

- عراق، ده لشكر زرهي را در حد فاصل "زبيدات "، "نهر عنبر "، "شرهاني " مستقر كرده است.

- منافقين، پشت تپه 175 مستقر شده‌اند

- ...

نيمه شب است و سيد صادق نگهبان تپه مشرف بر راه يكهو شروع مي‌كند به ايست دادن و بعد، راه و دره آن سويش را به رگبار مي‌بندد. از سنگرها مي‌پريم بيرون خداي من! يعني عمليات شروع شد؟
شروع مي‌كنيم به صدا زدن سيد صادق. بي‌فايده است. جوابمان را نمي‌دهد. صداي رگبار پراكنده مي‌آيد. چند كلاش برمي‌داريم و پابرهنه، مي‌دويم طرف تپه.
سيد صادق را توي يك جان پناه پيدا مي‌كنيم.

- لامصب، پس چرا جواب نمي‌دي؟ تو كه مارو نصفه جون كردي؟

* مي ترسيدم با حرف زدن، جام لوبره و تيربخورم. يه نفر داشت از تپه بالا مي‌آمد. بهش ايست دادم. فرار كرد طرف دره.

- تير اندازيت براي همين بود؟

* آره

-گوش كن! حتما حيواني - چيزي ديده‌ي توي اين شب، از كجا فهميدي آدمه؟

* مطمئنم كه آدم بود. صداي پاش كه اومد، برگشتم طرفش اول فكر كردم كه پاس بخشه. بعد گفتم، پاس بخش چرا از پشت تپه مي‌آد؟
اسلحه‌رو آمده كردم و بهش ايست دادم، اما ناكس فرار كرد.

سيد صادق؛ بيست و هفت ماه است كه دارد خدمت مي‌كند. با تجربه و كاري است. وقتي من توي گروهان دوم پياده بودم، او توي تلمبه‌خان محل استقرار گروهان يك خدمت مي‌كرد. بعيد است كه اشتباه كرده بود.
به رديف، كنار راه مي‌ايستيم و دره را از طول و عرضش، مي‌بنديم به رگبار. خبري نمي‌شود.
صبح مي‌شود. اولين اعلاميه را سيد ‌حسين پيدا مي‌كند و مي‌آورد پيش‌من.

- هي! ببين چي‌گير آوردم.

اعلاميه را از پاي تپه پيدا كرده. يك كاغذ مستطيلي نارنجي با جنسي مرغوب.

" پيام به تمام نيروهاي مسلح ايران! دست از جنگ و قتال بكشيد و به ما ملحق بشويد. ما در جوار امام حسين(ع) به شما، خانه و امكانات زندگي مي‌دهيم و از هر نظر، شما را تأمين مي‌كنيم. اين، اتمام حجت ما به شماست. باشد كه از سرنوشت كشته شدگان، عبرت بگيريد.

فرماندهي كل نيروهاي مسلح عراق "

جريان را به فرمانده گروهان مي‌گوييم. كمي بعد، سر و كله افسر ركن دو پيدا مي‌شود. چهار پنج تاي ديگر از اعلاميه‌ها را پيدا مي‌كنيم.
تحقيقات بي‌نتيجه، شروع مي‌شود. عصر، دوباره طوفان گرد و خاك شروع مي‌شود و تا خود شب، ادامه پيدا مي‌كند.
نيمه‌هاي شب، فرمانده گروهان را به گردان مي‌خواهند. يك تلفن گرام رسيده است، خبر را تلفني از همان جا مي‌دهد: "منافقين، ظرف امشب و فردا شب، به احتمال زياد عمليات خواهند كرد. نگهبان‌هاي دم صبح رو از نفرات كار كشته بگذارين و به همه بچه‌ها، هوشياري بدين. "
دو شب منتظر مي‌شويم. از عمليات خبري نمي‌شود. در سرتاسر شب، خط آرام و مشكوك بوده است. هوا در حال روشن شدن است كه يك نفر را توي بيابان دستگير مي‌كنم. مدت ها زير نظر داشتمش. از بيراهه مي‌آمد و با احتياط وقتي به پانصد ششصد متري‌‌ام رسيد، اسلحه را گرفتم طرفش و مجبورش كردم بياييد طرفم. توي دلم قند آب مي‌شد. فكر مي‌كردم يكي از ستون پنجمي ها را گرفته‌ام، اما طرف آشنا در آمد. از گروهان يك خودمان بود و چون ماشين‌شان خراب بود، از بيراهه زده بود كه برسد به ماشين

این تنها پوستر تبلیغاتی ریاست‌جمهوری او بود. دیدیم اگر این متن را از زبان آن پیرمرد بیاوریم، خیلی گیرایی دارد، ولی ایشان با متن مخالفت کرد و گفت: این دروغ است! چون این پیرمرد در این دیدار چیز دیگری به من گفت و مطلبش این نبود. هرچه ما با اصرار زیاد به او گفتیم این، یک کار تبلیغی است، ایشان نپذیرفت و گفت: نه، چاپ این عکس، به تنهایی و بدون متن کافی است».

دوم مردادماه سال 1360 دومین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار و رجایی به ریاست‌ جمهوری برگزیده شد. پس از گذشت 28 سال از آن روز هنوز در انتخابات ریاست‌جمهوری و در تشکیل کابینه، نام شهید رجایی به‌عنوان یک الگو به میان می‌آید و این درحالی است که او تنها 29 روز رئیس‌جمهوری این مملکت بود.

اول تیرماه سال 1360، امام خمینی(ره)، پس از رای مجلس به عدم‌کفایت سیاسی، بنی صدر را از ریاست‌جمهوری عزل کردند.

پس از عزل بنی صدر و فرار وی از کشور، مردم برای انتخاب رئیس‌جمهوری جدید آماده شدند. مجموعاً 71‌ نفر برای‌ انتخابات‌ ثبت‌ نام‌ کردند که‌ شورای‌ نگهبان‌ از بین‌ آنها تنها صلاحیت‌ عباس‌ شیبانی‌، علی‌اکبر پرورش‌، حبیب‌الله‌ عسگراولادی‌ و محمدعلی‌ رجایی‌ را تأیید کرد. رجایی‌ اعتقادی‌ به‌ نحوه‌‌ تبلیغات‌ مرسوم‌ در جامعه‌ نداشت‌. او می‌گفت‌: «من‌ معتقدم‌ که‌ اینگونه‌ تبلیغاتی‌ که‌ برای‌ کاندیداها می‌شود، تبلیغات‌ناشی‌ از نظام‌ سرمایه‌داری‌ است‌.»

دوم مرداد1360، محمد علی رجایی در جریان دومین انتخابات ریاست‌جمهوری‌، با به دست آوردن بیش از 13میلیون رأی، دومین رئیس‌جمهوری ایران شد. این دور از انتخابات در شرایطی برگزار شد که یک سال از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران می‌گذشت و بخش‌هایی از غرب و جنوب تحت اشغال متجاوزین عراقی بود.

روز پنجم‌مردادماه‌ با شمارش‌ آرای داخل‌ کشور، محرز شد که‌ رجایی‌ اکثریت‌ مطلق‌ رأی‌مردم‌ را به‌خود اختصاص‌ داده‌ است‌.

شورای‌ نگهبان‌ در دهم مردادماه صحت ‌انتخابات‌ را تأیید کرد. روز یازدهم‌ مرداد همزمان‌ با
عید فطر در حسینیه‌ جماران‌، امام‌ خمینی‌(ره‌) حکم‌ ریاست‌جمهوری‌ رجایی‌ را تنفیذ کردند.

پس‌ از تنفیذ حکم‌، رجایی‌ نیز طی‌ یک‌ سخنرانی‌ به‌ دیدگاه‌های‌ خود اشاره‌ و تأکید کرد که‌ در پاسخ‌ به‌ رأی‌ قاطع‌ و اعتماد بالای‌ مردم‌ به وی‌ که‌ در واقع‌ رأی‌ به‌ اسلام‌ است‌، در جهت‌ جامه‌‌ عمل‌ پوشاندن‌ به‌ خواست‌های‌اسلامی‌ و انقلابی‌ مردم‌ و ایجاد یک‌ جامعه‌ اسلامی‌، تمام‌ تلاش‌ خود را به‌کار خواهد گرفت‌ و نخست‌وزیر را نیز از بین‌ مطمئن‌ترین‌ و با سابقه‌ترین‌ عناصر انقلابی‌ انتخاب‌خواهد کرد و باهنر را برگزید.

وی‌ در دوازدهم‌ مرداد 1360 در جلسه‌‌ علنی‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌، مراسم‌تحلیف‌ را به‌ جا آورد و رسماًرئیس‌جمهوری شد. شهید رجایی در 8شهریور همان سال توسط منافقین به شهادت رسید.

حادثه هشتم شهریور، 2 ماه پس از حادثه هفتم تیر به وقوع پیوست‌. رجایی و باهنر، هر دو هنگام شهادت 48 سال داشتند. باهنر نیز طی 5/2 سالی که از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذشت، مسئولیت‌هایی از جمله عضویت در شورای انقلاب‌، نمایندگی مردم کرمان در مجلس خبرگان‌، نمایندگی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی‌، وزارت آموزش و پرورش و دبیر کلی حزب جمهوری اسلامی را بر عهده داشت. او پس از انتخاب محمد علی رجایی به ریاست‌جمهوری، به نخست‌وزیری جمهوری اسلامی ایران برگزیده شد.

دیپلماسی رجایی

وقتی رجایی به ریاست‌جمهوری برگزیده شد، «فرانسوا میتران» رئیس‌جمهوری فرانسه مثل خیلی از رؤسای جمهوری به او تبریک گفت. رجایی در پاسخ وی اینگونه نوشت: «این عرف دیپلماسی که شما به آن معتقدید، من به آن معتقد نیستم. شما از یک طرف به عراق میراژ می‌دهید و از طرف دیگر به من به‌عنوان ریاست‌جمهوری کشور اسلامی ایران که کشورش مورد تهاجم عراق واقع شده تبریک می‌گویید. از این دو کار شما یکی درست است و دیگری نادرست».

عده‌ای اعتراض کردند و گفتند: این نحوه پاسخ دیپلماسی نبود! رجایی در پاسخ گفت: «ما رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر نشده‌ایم که به سیاستمداران باج بدهیم و از آنها باج بگیریم».

این نحوه دیپلماسی را البته رجایی وقتی با کورت والدهایم، دبیر کل وقت سازمان ملل گفت‌وگو می‌کرد نیز نشان داد. پس از طرح مسئله جنگ ایران و عراق در سازمان ملل و ضرورت شرکت نماینده ایران در جلسات آن رجایی نخست‌وزیر، تصمیم گرفت شخصا به شورای امنیت رفته و نقطه نظرهای دولت ایران را بیان کند.

رجایی در پاسخ به سخنان والدهایم می‌گوید: انتظار همه از شما، همین است که وقتی چنین واقعه‌ای اتفاق می‌افتد اقدام کنید و بخواهید که مسئله حل شود. اما مسئله دیگر در رابطه با کل شورا و سازمان است. واقعیت این است که مردم مورد ستم، براساس تجاربی که در چنین مواردی دارند، شکایت نمی‌کنند و می‌گویند، اینجا محل ظالم‌هاست تا به اعمال آنها جنبه قانونی بدهند.

بسیاری از هموطنان من می‌پرسند که چرا به این سازمان می‌روم و من از خود می‌پرسیدم، آیا بهتر نیست به جای اینکه وقت خود را صرف این کار بکنم، تفنگ بردارم و به جبهه بروم؟ چرا که می‌بینم شورا نتوانسته است که حق مظلومان را بگیرد. در این مورد به‌خصوص هم، اجازه بدهید نتیجه را به پایان این سفر موکول کنم و امیدوارم نتیجه درستی از این سفر عاید شود.

در بخشی از این گفت‌وگو والدهایم به رجایی توصیه‌ای می‌کند مبنی بر اینکه من به‌عنوان یک دوست می‌گویم.به نفع ایران است که از انزوا خارج شود تا بتواند بر مشکلات خود فائق‌آید و این جنگ وحشت‌زا نیز تمام شود که رجایی پاسخ می‌دهد: مسئله انزوا که مورد بحث است، یک امر طبیعی هر انقلاب مکتبی است.

چنین انقلابی حرف تازه‌ای دارد و آن را به شکل تازه‌ای مطرح می‌کند و طول می‌کشد تا مورد حمایت همه، به‌ویژه کشورهایی که با آن در تماس هستند، قرار بگیرد. انزوای ما، در اصل با دولت‌هایی است که منافع چپاول‌گرانه در ایران داشتند.

با اقمار آنها هم همین طور. ما به این نتیجه رسیده‌‌ایم که تا ساختن یک ایران مستقل و مترقی و آزاد، در رابطه با معیارهای انقلابی، این انزوا تا حدودی اجتناب‌ناپذیر است... شیوه حکام ستمگر این است که کاری را که خودشان انجام می‌دهند، اگر چه خیلی نامردمی و خلاف اصول و مقررات بین‌الملل باشد، سعی می‌کنند با دستگاه‌های تبلیغاتی که در اختیار دارند، توجیه کنند.

وصیت رجایی

20 روز قبل از شهادت، همسر شهید رجایی قبل از آنکه وی خانه را برای شرکت در جلسه‌ای مهم ترک کند به او گفت: «وصیتنامه جدیدی بنویسید. وصیتنامه قبلی را سال‌ها پیش نوشته‌‌اید».

رجایی به یادآورد که در سال 1352 قبل از اینکه به زندان برود، وصیتنامه‌ای نوشته بود و آن‌ روز، 8 سال از نوشتن آن وصیتنامه می‌گذشت.

او روی یک برگ کاغذ دفتر مشق اینگونه نوشت:این بنده کوچک خداوند بزرگ با اعتراف به یک دنیا اشتباه، بی‌توجهی به ظرافت مسئولیت از خداوند رحیم طلب عفو و از همه برادران و خواهران متعهد تقاضای آمرزش خواهی می‌کنم.

وصیت حقیقی من مجموعه زندگی من است. به همه چیزهایی که گفته‌ام و توصیه‌هایی که داشته‌ام در رابطه با اسلام و امام با انقلاب تأکید می‌نمایم.

به کسی تکلیف نمی‌کنم ولی گمان می‌کنم اگر تمام جریان زندگی مرا به‌صورت کتاب در‌آورند برای دانش‌آموزان مفید باشد...

رجایی 29 روز رئیس‌جمهوری بود. اما در این مدت کم، چه اتفاقاتی افتاد که نام وی به‌عنوان نمونه و الگو همیشه به نیکی برده می‌شود و در هر انتخابات ریاست‌جمهوری و در هر تشکیل کابینه صحبت از شهید رجایی می‌شود؟

وی در جایی می‌گوید:« من برای مسئولان جمهوری اسلامی و حداقل برای دولت 2وظیفه قائل هستم خیلی دقت کنند از انحراف انقلاب جلوگیری کنند، من روی این  مسئله اصرار دارم و این وظیفه را در این می‌بینم که فقط امام و شعارهای 22 بهمن 57 را محور و معیار حرکتمان قرار دهیم».

شهید رجایی قبل از اینکه موضوعی را شعار خود قرار دهد عملاً انجام می‌داد و جزو سیره عملی او شده بود و همه رفتارهایش شبیه عموم مردم بود و با مردم هیچ فرقی نمی‌کرد.

من محمد علی رجایی

در سال 1312 در قزوین

در خانواده ای مذهبی متولد شدم

من محمد علی رجایی در سال 1312 در قزوین در خانواده ای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشه ور بود و در بازار مغازه خرازی داشت. در چهار سالگی او را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.
من، طبق معمول به دبستان می رفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدایی شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردی را از مغازه دائی ام كه خرازی بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوین را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردی مشغول شدم و مدتی را هم به دستفروشی گذراندم. بعد از مدتی دستفروشی، رفتم به تیمچه "حاجب الدوله" چند جایی شاگردی كردم و مجددا به دستفروشی پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزم آرا. روزی رزم آرا تصمیم گرفت كه دستفروشهای سبزه میدان را جمع كند و این باعث شد كه بساط كاسبی ما را هم جمع كردند. همان موقع نیروی هوایی با مدرك ابتدایی برای گروهبانی استخدام می كرد و من هم با مدرك ششم ابتدایی، برای گروهبانی، وارد نیروی هوایی شدم.
بعد از مدتی با فدائیان اسلام همكاری می كردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعالیتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب این شعار فدائیان اسلام شدیم كه می گفتند:"همه كار و همه چیز تنها برای خدا" و "اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیز برتر از اسلام نیست" و بلاخره اینكه "احكام اسلام باید مو به مو اجرا شود."
بعد از 4سال اول نیروی هوایی كه 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زیادی از افراد نیروی هوایی تصفیه شدیم و رفتیم به نیروی زمینی، در آن یك سال مبارزه، بچه هایی با ما تبعید شده بودند. برای این كه برگردیم به نیروی هوایی، ارتش هم بعد از مدتی ناچار شد بگوید اگر نمی خواهید، استعفا بدهید و ما هم بهترین فرصت را دیدیم و استعفا كردیم. مساله ای كه باید عرض كنم، این كه به موازات این حركت، از همان سالی كه به نیروی هوایی آمدم، با آقای طالقانی آشنا شدم و تقریبا هرشب جمعه را در مسجد هدایت بودیم و هر روز جمعه ایشان یك جلسه داشتند در خانی آباد، منزل یك نانوایی بود و ما هم در خدمتشان بودیم و می توانم بگویم حدود 27 سال از نظر مسائل مذهبی و طرز تفكر و غیره، تحت تعلیم مرحوم طالقانی بودم و فكر می كنم از هر كسی به ایشان نزدیك تر بودم.
مهندس بازرگان درماه رمضان ما را دعوت كرد به افطار و نهضت آزادی ایران اعلام كرد كه ما جزء نفرات اولی بودیم كه در نهضت ثبت نام كردیم.
سپس كم كم به عنوان عضو نهضت آزادی در دبیرستان كمال مشغول تدریس بودم. در 11 اردیبهشت سال 1342 شناسایی شدم و به وسیله ساواك در قزوین دستگیر شدم و بعد از دستگیری منتقلم كردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوین بودم كه عده ای هم با من در آنجا زندانی شدند در رابطه با15 خرداد؛ از جمله برادران, امانی بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اینكه به قید كفیل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم.
در سال 1346 با دوستانی كه در زندان بودیم. من و آقای فارسی و آقای باهنر، سه نفری یك تیم شدیم و بقایای هیات موتلفه را اداره می كردیم.
بسیاری از این برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكیل می دهند آن موقع جزء سرشاخه های هیات موتلفه بودند كه بنده هم به نام مستعار امیدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتی داشتیم تا اینكه كم كم برادران از زندان بیرون آمدند. كم كم یك سازمان جدید به وجود آمد، برای این كه یك پوشش اجتماعی داشته باشد و كار سیاسی هم بكند به نام بنیاد رفاه و تعاون اسلامی نامیده شد.
آقای فارسی رفت خارج؛ سریك سال، قرار شد كه من بروم كارهای آقای فارسی را ارزیابی كنم و اطلاعاتی بدهم و بگیرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج, اول پاریس بعد تركیه, بعد سوریه؛ و آقای فارسی هم آمد سوریه و ماه همدیگر را آنجا دیدیم.
با اكثر بنیانگذاران سازمان مجاهدین از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدایت كه پای تفسیر آقای طالقانی بودیم. آشنا شده بودم.در سال 47 یكبار سعید محسن برای عضوگیری به من مراجعه كرد, ولی به علت اختلافاتی كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتیم، من موافقت نكردم به عضویت این سازمان درآیم، منتهی شرعا تعهد كرده بودم كه تماس را به هیچ كس نگویم . شهید رجایی چون رابطه ای نزدیك با مبارزات اسلامی روحانیت داشت و به خصوص در جلسات شهید بهشتی شركت می كرد و در رابطه با سازمان مجاهدین هم بود، در آذرماه 1353 دستگیر شد و زیر شكنجه قرار گرفت.
ساواك خیلی انتظار داشت كه از من اطلاعات زیادی به دست بیاورد. آن سال كه من كمیته را می گذراندم، واقعا جهنمی بود كه بیست روز تمام مرا می زدند و هیچ مساله ای را هم عنوان نمی كردند و فقط اظهار می كردند كه "حرف بزن" یا اینكه روزها چندین ساعت سرم را به پنجه هایم به حالت ركوع می بستند و اظهار می كردند كه درجا بزنم و اینكه صلیب می كشیدند و می بستند و آویزان می كردند تا اینكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك می خوردیم و 14 ماه این مسئله طول كشید.
یكی از روزهای ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن (ع) من را یك روز ساعت 8 بردند تاساعت یك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن حالم طوری بود كه مرا كشان،كشان به سلولم آوردند. آن روز یكی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه می شوم.یادم هست كه در اتاق شكنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه "یا منزل السكینه فی قلوب المومنین" را تكرار می كردم. وقتی شكنجه می شدم, مجبورم می كردند كه برروی پاهای تاول زده بدوم. آنجا قسمتهایی از دعا را كه قوعلی خدمتك جوارحی .... این قسمت های دعا را تكرار می كردم.
اردیبهشت و خرداد 57 را به صورت تبعیدی در زندان عادی به سر می بردم ( به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم برای ما یك كلاس بود و تجربیاتی هم در آنجا اندوختیم. در آبان 1357 روز عید غدیر در سایه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شدیم و به این ترتیب دوران بازداشتم را گذراندم.
بعد از آنكه از زندان بیرون آمدم، در تشكیلات انجمن اسلامی معلمان وارد شدم؛ با این تشكیلات كار می كردم تا پیروزی انقلاب. انقلاب كه پیروز شد، من هم از همان ابتدا نزدیك به مركز مبارزه، یعنی مدرسه رفاه و كمیته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بیش عهده دار مسئولیت هایی بودم و به عنوان یك خدمتگذار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پیروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزیر آموزش و پرورش شروع به فعالیت كردم.
وزیر آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفیل و بعد به عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقریبا یكسالی وزیر آموزش و پرورش بودم كه نسبتا دوره خوبی بود و خوشحال و راضی بودم. نزدیكی های انتخابات بود كه یك شب برادرمان هاشمی تلفن كرد و از من خواست كه برای نمایندگی مجلس كاندیدا شوم. ولی من اظهار تمایل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ایشان پیشنهاد كردندكه "به مجلس بیایید و اگر امكان وزیر شدن نبود، لااقل بتوانید به عنوان نماینده خدمت كنید." حرف ایشان را پسندیدم و كاندیدای نمایندگی شدم و برای نمایندگی مجلس انتخاب شدم.
بعد از یكسری گفتگوهایی كه اكثر هم میهنان عزیزم مطلع هستند، من به نخست وزیری رسیدم، نخست وزیری را به عنوان یك تكلیف شرعی انقلابی پذیرفتم و از صمیم قلب می گفتم كه دارای یك كابینه 36 میلیونی هستم.
انتخاب به ریاست جمهوری را با آرا 13 میلیونی امت حزب الله و شهید داده، ادای تكلیف الهی و رسیدن به فوز عظیم در راه اسلام و خدمت به جمهوری اسلامی می دانستم.

شهید رجایی در مقطع حساس تثبیت انقلاب با به اوج رسیدن توطئه‌های سیاسی و نظامی دشمن ـ از عوامل نفوذی چون بنی‌صدر تا دشمن خارجی چون صدام عفلقی ـ با درایتی مثال زدنی ـ به مثابه فرمایش حضرت امام خمینی كه رجایی عقلش بیشتر از علمش است ـ با توسل به حبل‌المتین ولایت در سرو سامان دادن به اوضاع كشور به جهاد پرداخت. او می‌گوید:

«هیچ جای دنیا رهبری مانند رهبر ما ندارد، همه دنیا كوشیدند عیبی از امام بگیرند، چه در مسائل فكری و چه در عمل اما نتوانستند و بالاخره گفتند شایسته‌ترین رهبر است. این رهبر بزرگ را خداوند برای ما فرستاده است. ما امام را در رابطه صددرصد معنوی پذیرفتیم. یعنی به معنای مرجع تقلید.»

شهید بزرگوار ذوب شدن در ولایت و رابطه صددرصد معنوی با رهبر را، در تقلید یك مسلمان معتقد از مرجع خود تعریف می‌كند،ترین حركاتحتی طرز اندیشیدن از ایشان كسب تكلیف نماید. همسر شهید رجایی در این مورد با نقل خاطره‌ای چنین می‌گوید:

«عشق و علاقه شهید تا آنجا پیش رفته بود كه امام هنگامی‌كه دستور داده بودند اینها در هیچ جمعی صحبت نكنند، شهید رجایی حتی در یك جمع خصوصی هم حرف نمی‌زد و از اظهارنظر خودداری می‌كرد، ایشان تا این اندازه تقوا داشتند و می‌گفتند امام گفته‌اند هیچ چیز نگویید.»

ایشان خطاب به یكی از همرزمان خویش كه در این خصوص نظری موافق موضع حضرت امام نداشت، چنین می‌گوید:

«وقتی می‌گوییم ما خط امامی هستیم یعنی همین، كاری را انجام دهیم كه خلاف نظر خودمان است ولی نظر رهبری بر آن است، همین مفهوم التزام عملی ماست، ولو بی‌آبرو شویم.»


پی نوشت:

1-انشالله که همه مسئولین محترم نظام مان در تبعیت از ولی فقیه همچون شهید رجایی باشند،

شادی روح این شهید بزرگوار صلوات.

2- امام خامنه ای(حفظه الله): تا من زنده هستم نخواهم گذاشت حرکت ملت در مسیر رسیدن به آرمانها لحظه ای منحرف شود. "

 3-امام خامنه ای(حفظه الله):فتنه ای بزرگتر در راه داریم آماده باشید ...

4-منبع:راسخون