دوم: لحظه‌هاي پر كشيدن

در عملیات کربلای 5، معاون گروهان محسن برکابی بودم، دسته‌های 1 و 2 گروهان از جلو در حال حرکت بودند که همان آغاز حركت، دو گلوله به برکابی خورد و او را مجروح كرد. کمی که جلوتر رفتیم، گلوله‌های دوشکای دشمن جفت پاهای معصومی را نشانه گرفت و او هم به زمین افتاد و ما ماندیم و گروهی از بچه‌ها از جمله: قاریان پور، خسروی، اللهیاری، حسنی، امیر عبادی، جواد حضرتی، عبدی، سید حسینی و تعدادی دیگر.
برکابی و معصومی که جلوی دسته بودند، تیر خورده و افتادند. ما زدیم داخل کانال عراقی‌ها و در حالی که رزمندگان شمالی در سمت چپ ما مستقر بودند، همچنان کانال را پاکسازی کرده و پیشروی می‌کردیم تا به لشکر خراسان بپیوندیم. داخل کانال پر از جنازه‌های سربازان عراقی بود.

 کمی جلوتر که رفتیم تیر مستقیم یکی از عراقی‌ها به اللهیاری و خسروی برخورد کرد و آنها هم به زمین افتادند، اما هنوز تیربار عراقی کار می‌کرد که مظفری آرپی جی اش را مسلح کرده و رفت روی خاکریز ایستاد و در حالی که از همه جا تیر به روی ما روانه بود، ایستاد و با نخستین شلیک گلوله آرپی چی، سنگر تیربارچی را منهدم ساخت.

خيالمان كه از عراقي‌هاي سنگر تيربار آسوده شد، بلافاصله حرکت به جلو و پاکسازی کانال از دشمنان را ادامه دادیم. وضعیت در داخل کانال طوری بود که امکان توقف حتی برای یک ثانیه هم نبود و بایستی سریع عمل می‌کردیم تا بچه‌های بيشتري شهید و زخمی نشوند.

پیشروی ما ادامه داشت تا اینکه گلوله دیگری از دشمن به علی قاریان پور خورد و او هم به زمین افتاد. امکان ایستادن و رسیدگی به حال او را نداشتیم، چون اگر لحظه‌ای از دشمن غافل می‌شدیم، تلفات بیشتری می‌دادیم.

پیشروی را ادامه داده و تا نبش کانال به جلو رفتیم. آنجا آخرین خاکریز و پر از جنازه عراقی و مجروح بود که حتی در آخرین نفس‌های خود تلاش می‌کردند آخرین تیرهایشان را هم روانه ما بکنند. وقتی از کشته شدن همه‌ آنها اطمینان حاصل کردیم، امیر عبادی گفت: علی افتاده و از او خون زیادی می‌رود.

او که این حرف را زد به سراغ علی رفتیم. علی افتاده و خون پیرامون او را گرفته بود. دستم را بردم زیر بدن علی که او را بلند کرده و به عقب ببریم، ولی به قدری از بدنش خون رفته بود که از دستانم لیز خورد و به زمین افتاد.

تصمیم گرفتیم هر طور شده او را به عقب منتقل کنیم. گفتم پلاکش را بردارم. همین کار را هم کردم، پلاکش را که از گردنش درآوردم، علی گفت: چرا پلاکم را درمی‌آوری، مگر من شهید می‌شوم؟

گفتم: نه، دیدم پلاک گردنت را اذیت می‌کند، به خاطر همین برداشتم. محمد باریک بین که همراه ما بود، با وسایلی که داشت زخم علی را بست و او را فرستادیم عقب که زیر دست و پاها نماند. اما او پیش از رسیدن به درمانگاه به شهادت رسیده بود.

راوي: حسین فریدی


سوم: دوست دارم تشنه از دنيا بروم

او در کمال صداقت و عاشقانه در بخشی از وصیتنامه‌اش نوشت: اگر جنازه ام به دست شما رسید و برای دیدنم آمدید، با چادر سفید بیایید که انگار به عروسی عزیز خود می‌روید و در روز تشییع جنازه هم با چادر سفید باشید که انگار عزیز خود را به حجله دامادی می‌برید.

در پشت جنازه‌ام شعارهای «حسین حسین» و «یا مهدی» سر بدهید که آقایم شب اول قبر به داد من روسیاه برسد. یک شاخه گل سرخ و یک قطعه عکس امام خميني را در قبرم بگذارید تا آنها را به آقا و مولایم حسین (ع) بدهم، اگر چه نمی‌دانم در آن لحظه چه بگویم.

اگر می‌شود یک مقدار خاک کربلا در قبرم بگذارید و جنازه ام را نیمه شب دفن کنید و بروید ببینید که چرا فاطمه (س) به علی(ع) فرمودند که مرا نیمه شب دفن کن!

و چون همه ما از خاک آمده ایم و به خاک برمی‌گردیم، بر روی سنگ قبرم نوشته شود: «مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال» و در آخر دوست دارم در آخرین لحظه زندگی، لب تشنه از دنیا بروم.



چهارم: ......

علي به آرامش ابدي رسيد و سال‌هاست كه مشتاقان بسیاری از سراسر کشور برای میثاق با این شهید در گلزار شهدای قزوین حضور می‌یابند؛ شهيدي كه خود را مشتي خاك در پيشگاه الهي مي‌دانست.