مگر ملائکه نا محرم نيستند؟

سر نماز هم بعضي دست بردار نبودند. به محض اين که قامت مي بستي، پچ پچ کردنها شروع مي شد. مثلاً مي خواستند طوري حرف بزنند که معصيت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردي بگويند ما که با تو نبوديم!
اما مگر مي شد با آن تکهها که مي آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً يکي مي گفت: «واقعاً اين که مي گويند نماز معراج مؤمن است اين نمازها را مي گويند نه نماز من و تو را.»
ديگري پي حرفش را مي گرفت که: «من حاضرم هر چي عمليات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگيرم.»
سومي: «مگر مي دهد؟» و از اين قماش حرف ها. و اگر تبسمي گوشه لبمان مي نشست بنا مي کردند به تفسير کردن: «ببين! ببين! الان ملائکه دارند غلغلکش مي دهند.»
اينجا بود که ديگر نميتوانستيم جلوي خودمان را بگيريم و لبخند تبديل به خنده مي شد، خصوصاً آن جا که مي گفتند: «مگر ملائکه نا محرم نيستند؟» و خودشان جواب مي دادند: «خوب با دستکش غلغلک مي دهند.»