بزرگتراز...

شناسنامه اش،چند سال از خودش بزرگتر بود
اما همچنان درخت ها صدایش می زدند، پارک ها، اسباب بازیها، چرخ و فلک ها...
نمی شنید؛
دلش هوای غزل کرده بود، هوای باران
احساس کرد: سنگرها، تفنگ ها...
و رفت...
حالا از شناسنامه اش خیلی بزرگتر شده است!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 10:9 توسط رضا
|