شناسنامه اش،چند سال از خودش بزرگتر بود

اما همچنان درخت ها صدایش می زدند، پارک ها، اسباب بازیها، چرخ و فلک ها...

نمی شنید؛

دلش هوای غزل کرده بود، هوای باران

احساس کرد: سنگرها، تفنگ ها...

و رفت...

حالا از شناسنامه اش خیلی بزرگتر شده است!