یادت هست گفتم اذان بگو ؟!

با تشکر از عزیز دلم آقا سید که هنوز هم از شهیدان و دردهای جانبازان می نویسد.

محمد که برای عیادت عمو به بیمارستان، روشن تر بگویم به مرکز نگهداری بیماران اعصاب و  روان رفته بود، می گفت:

"کسی که بهترین روز های عمرش را در جنگ بود و بعد از آن گرچه ازدواج کرد و عروسیش عروسی خوبان بود و دارای بچه های خوبی شد، اما هیچگاه حالش خوب نشد."

او اخیرا برای مداوای بیماری ریه اش به بیمارستان منتقل شده بود ولی آنجا دیدن برخی بیماران دیگر اعصابش را به هم ریخته  و ....

بعد از جنگ هر از گاهی به این وضع دچار می شد و خوردن دارو ها هم حالش را خوب نکرد.

 هیچگاه حالش خوب نشد چون او هنوز در جبهه بود .

حالش خوب نشد چون هنوز در هنگامه نبرد، در میان دود و غبار برخاسته از انفجارها، در میان آتش و خون، دست های بریده و بدنهای قطعه قطعه شده همرزمانش را می دید و نگاهش در نگاه آخرینِ همسنگرش گره خورده بود و شاید که صدای او را نیز در میان صفیر گلوله ها می شنید.

می شنید که اذان می گفت  .

می شنید که پس از تکبیر، شهادت می داد به رسالت محمد(ص) و ولایت علی (ع) و بعد حی علی الصلوه و ...

و شاید در خواست امروز او از محمد پژواگ صدای آن روز آن شهید است.

 او از محمد می خواست که اذان بگوید.

آنروز که محمد برای عیادتش رفته بود، عمو فقط یک جمله گفت :   

محمد یادت هست آنروز،

در پادگان ...

 گقتم "اذان بگو!؟"

عمو از خواسته ای می گفت که گویا محمد  به آن عمل نکرده است .

ومحمد بیست و اندی سال پس از جنگ، اذان را فقط قبل از نماز های یومیه می خوانده و بس و عمو از اذانی می گفت که بیدار باش مسلمانان است.

محمد فراموش کرده که کل یوم عاشورا و کل  ارض کربلا اعتقاد ماست و باید که  در ظهر هر عاشورایی اذان گفت . اذانی که با الله شروع و با الله پایان می یابد  و بشارت خداست بر آنانکه الذین قالوا ربنا الله ....

عمو با نگاهش می گفت بچه ها هر شب عملیات فریاد تکبیرشان بلند بود و اذان جهاد سر می دادند محمد چرا ساکت ایستاده ای بیا با من اذان بگو اما نه !

من که نمی توانم . در جنگ مجروح شدم و ریه هایم یاری نمی دهند و اینجا روی تخت بیمارستان اسیرم .

اسیری که هر گاه صدایی از او بر می خیزد نگهبان ها بر سرش می کوبند و سیلی بر صورتش می زنند و ... (اگر کبودی ضربه ها روی صورتش  نمایان نبود چیزی نمی گفت) .

قضای اذان پدرت هم بر دوش من است . یادت هست درست بیست سال بعد از جنگ، شیمیایی دشمن همه بدنش را بار دیگرغرق تاول کرد؟

او هم روز های آخرش توان گفتن اذان نداشت .

محمد! به نیابت از ما اذان بگو!

محمد تو که می بینی ذره ذره از زخم دشمن می میریم پس لحظه لحظه هایمان عاشوراست و هر ظهر عاشورا وقت اذان است و بعد وقت نماز پشت سر امام .

پس اذان بگو !

اذان بگو !...