حضرت رقیه(س)-شهادت

 شیعیان، شرح شب تار مرا گوش کنید

 قصۀ دیدۀ خونبار مرا گوش کنید

مو به مو راز دل زار مرا گوش کنید

داستان من و دلدار مرا گوش کنید

روزگاری به سر دوش پدر جایم بود

ساحت کاخ شرف، منزل و مأوایم بود

دیدۀ مام و پدر، محو تماشایم بود

مهر و مه، مات ز رخسار دل آرایم بود

شبی از هجر پدر با غم دل سر کردم

 دامن خویش ز خوناب جگر تر کردم

سر خونین پدر را به طبق تا دیدم

من از این، واقعه چون بید به خود لرزیدم

گفتم ای جان پدر، من به فدای سر تو

 ای سر غرقه به خون، گو چه شده پیکر تو؟

کاش این گونه نمی دید تو را دختر تو

بنشین تا که زنم شانه به موی سر تو

غم مخور، آن که زند موی تو را شانه منم

 تو مرا شمعِ شب افروزی و پروانه منم

ای سر غرقه به خون، از ره دور آمده ای

 طالب فیض حضورم به حضور آمده ای

دوست دارم که مرا از قفس آزاد کنی

همره خود ببری، خاطر من شاد کنی

راحت این طایر خود از کف صیّاد کنی

وز ره لطف به «ژولیده» دل امداد کنی

کو بود شاعر دربار تو ای خسرو دین!

باش او را به قیامت ز کرم یار و معین

محمد سهرابی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 باید برای خود بصری دست و پا کنم

بر دیدنت ره نظری دست و پا کنم

یک ذرّه بود و آن هم از آن حادثات ریخت

باید برای خود جگری دست و پا کنم

با سنگ های ریز و درشت زمین نشد

تا جای خواب مختصری دست و پا کنم

گفتی که شام وصل چو مویت بلند باد

باید موی بلندتری دست و پا کنم

بیعت نکرده بود به دستم حنا هنوز

شد قسمتم ز خون اثری دست و پا کنم

چون رنگ روی خود بپرم تا سر فلک

مثل عمو چو بال و پری دست و پا کنم

پیراهنی بس است برای مسافرت

بی معنی است دردسری دست و پا کنم

***

برگرفته از وبلاگ امام رئوف


محسن عرب خالقی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

از نیمه شب گذشته و خوابش نبرده بود

طفل سه ساله ای که دگر سالخورده بود

در گوشه ی خرابه، به جای ستاره ها

تا صبح، زخم های تنش را شمرده بود

از ضعف، نای پا شدن از جای خود نداشت

آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

با دست های کوچکش آرام و بی صدا

از فرط درد، بازوی خود را فشرده بود

این نیمه جان مانده هم از لطف زینب است

ورنه هزار مرتبه، در راه مرده بود

پیش از طلوع، بانوی گوهرشناس شهر

آن گنج را به دست خرابه سپرده بود


حسن لطفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 میان كوچه به زحمت به عمه اش می گفت

چقدر بوی غذا بین شام پیچیده

كمی مواظب من باش بین نامَحرم

چه حرف ها كه در این ازدحام پیچیده

 

برای شانه ی سرخش لباس سنگین است

عجیب زخم تنش بین روز می سوزد

برای بردنِ یك گوشواره دعوا شد

عجیب لاله ی گوشش هنوز می سوزد

 

چقدر مردم این شهر اهل خیراتند

گرفته است سرش را كه بیشتر نزنند

حواس عمه شده جمع، زیر پا نرود

میان كوچه نماند ز پشتِ سر نزنند

 

محله های یهودی ز خارها پُر بود

كه زخم آبله در زیر پای او می سوخت

تمامِ روز ز سر شعله را جدا می كرد

تمام شب نوكِ انگشت های او می سوخت

 

كشید دست خودش را به زخمِ گوشش گفت

به دخترانِ سنان گوشواره می آید

میانِ بازی خود كودكان هُلَم دادند

عمو كجاست؟ خدایا دوباره می آید؟...


محمد فردوسی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آن قدَر آه کشیدم جگرم زخم شده

چِقَدَر گریه؟! دگر چشم ترم زخم شده

زخم لب های تو نگذاشت که بوسه بزنم

علّتش چیست؟ چرا ای پدرم زخم شده؟!

وجه تشبیه من و تو چه قدر بسیار است!

هر کجای بدنم می نگرم زخم شده

قصّه ی ناقه و آن نیمه ی شب یادت هست؟

به زمین خوردم و دیدی کمرم زخم شده

جان زهرا به موی سوخته ام دقّت کن

جای این چند موی مختصرم زخم شده

جز تو با هیچ کسی حرف خصوصی نزدم

سینه ای که شده هر جا سپرم زخم شده

زجر هم مثل مغیره چه قدَر بد می زد!!!

زیر شلّاق و لگد بال و پرم زخم شده

مهدی مردانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

خورشید به خون نشسته و ای وای اگر شب برسه

نوبت آوارگی و غربت زینب برسه

کوفه ببین مهموناتو زار و زمین گیر میارن

چه رسمیه که مهمونو تو غل و زنجیر میارن

بگو مگه برای دل راهی به غیر ناله هست

وقتی میون اسرا یه دختر سه ساله هست

یه دختر سه ساله که نشسته رو خاک زمین

خون داره گریه می کنه با دوتا چشم نازنین

همش می گه به عمه که من بی بابا خواب نمی خوام

فقط بگو عموم بیاد من که دیگه آب نمی خوام

سرو می گیره تو بغل میزاره روی زانو هاش

با سرِ خونیِ باباش حرف می زنه یواش یواش

سلام بابای خشگلم الهی قربونت برم

من گریه کردم اما تو دست نکشیدی رو سرم

مرحوم خلیل عمرانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی در این غروب غریبانه می زنی؟
در موج گریه از نفس افتاد دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟ 



غلامرضا سازگار

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آمدی بابا، ببین مشتاق دیدارم هنوز

خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز

بارها جان دادم از هجرت وفایم را ببین

 باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز

شمر، سیلی بر رخم زد تا نگویم نام تو

 لیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوز

یکشب از اشتر فتادم بس که زجرم زجر داد

مدتی زین ماجرا بگذشته بیمارم هنوز

عمه ام زینب ز مادر مهربانتر با منست

می دهد شب ها تسلّی بر دل زارم هنوز

گر چه از بی طاقتی بنشسته می خواند نماز

با چنین احوال می باشد پرستارم هنوز

گل چو شد روئیده دیگر همنشین خار نیست

 من شدم پرپر ولی آزرده از خارم هنوز

این شنیدم تشنه لب رفتی سفر بابا ببین

 آب دارم بر تو در چشم گهر بارم هنوز

«سازگارا» فخر کن، برگوی تا پایان عمر

 من مصیبت خوان برای آل اطهارم هنوز


حسن لطفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

می دویدم پی شان نیمه شب از کوچه تنگ

با دلی خون که به یاد شب صحرا افتاد

یاد آن دخترکی که عقب قافله ای

چشم هایش به دو چشمان عمو تا افتاد

پلک آتش زده اش گرم شد و خوابش رفت

ناقه کوشید نیفتد ولی آن جا افتاد

آسمان تیره، بیابان همه خارستان بود

خواست تا آه کشد از نفس، اما افتاد

یک طرف دخترکی دست به روی سر داشت

یک طرف زجر چه ها کرد که از پا افتاد

یک طرف دخترکی دست به پهلو می رفت

یک طرف از سر نیزه، سر بابا افتاد


سید رضا مؤید

حضرت رقیه(س)-مدح و مناجات

 ای اختر مدینه و ماه منیر شام

 بر آفتاب روی تو هر روز و شب سلام

تو فاطمه نژادی و نامت رقیه است

نور دل حسینی و پروردۀ کرام

هم خود کریمه هستی و هم زادۀ کریم

 هم خواهر امامی و هم دختر امام

چشم امید ماست به سویت تمام عمر

 روی نیاز ماست به کویت علی الدوام

در رشتۀ اسارت اگر جان سپرده ای

سر رشتۀ امور به دستت بود مدام

ای رفته پا به پای اسیران دشت خون

 تا دیر و تا خرابه و زندان و بزم عام

هم محمل مجاهدۀ دختر علی

 هم سنگر مبارزۀ چارمین امام

پیدا بوَد که واقعۀ دشت کربلا

 با جان نثاری تو به ویرانه شد تمام


محسن حنیفی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

به دامنم ببرد رشک، آسمان بابا!

 به ماه تا که تو را می دهم نشان بابا!

تو بعد نیزه و طشت و تنور و خورجین ها

 شدی به کودک ویرانه میهمان بابا!

کلافه کرده مرا این خرابۀ تاریک

 کلافه کرده مرا درد استخوان بابا!

هراس دارم از این کوچه های نامحرم

 ز بس که طعنه شنیدم از این و آن بابا!

خرابه تکیه و منبر شده است دامانم

 گلوی تشنه و زخم تو روضه خوان بابا!

تو زخم روی لبت خورد و من سر جگرم

 ز بس که زد به لبت چوب خیزران بابا!

تو را به گودی مقتل کشیده اند و مرا

 کسی به سمت خرابه کشان کشان بابا!

کشید زلف تو را مشت شمر در گودال

 کشید موی مرا دست ساربان بابا!

آرش شفاعی

حضرت رقیه(س)–شهادت

 

پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد

غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد

پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر

که من از تشنگی پر پر زدم، باران نمی گیرد؟

علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد

علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد

به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم

ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد

نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی ست

دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد

نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب

تمرد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد

پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد

دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد


علی انسانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آمدی با رأس خونین ای پدر

 لاله ای در دست گلچین ای پدر

خیر مقدم دیدن ماه رُخت

 بر دلم بخشیده تسکین ای پدر

می شود با چلچراغ اشک من

 امشب این ویرانه تزیین ای پدر

اشک سرخ و چهره زرد، و تن سیاه

 سفره ام گردیده رنگین ای پدر

از غمت هر شب نخفتم تا سحر

شاهد من بود پروین ای پدر

من گل نشکفته، پرپر گشته ام

وای از بیداد گلچین ای پدر

هر چه تلخی دیده ام از راه شام

 شور عشقت کرده شیرین ای پدر

رونمای روی تو جان می دهم

چون مرا نَبْوَد به از این، ای پدر


صابر خراسانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا بیا که خواب به چشمم نمی رود

یک لحظه از نگاه تو یادم نمی رود

شد گیسویم سفید به ما هم سری بزن

از خانه ی یزید به ما هم سری بزن

تا زنده ام به دور تو می گـردم ای پدر

بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر

اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است

اصلا کسی نمانده که سیلی نخورده است

عمه به جای تک تک ما تازیانه خورد

عمه برای تک تک ما تازیانه خورد

بابا ببیـن که زجر چه آورده بر سرم

از من نمانده غیر نفس های آخرم

جرمم فـقط بـهانه ی بابا گرفتن است

افتادن ز ناقه خودش پا گرفتن است

آن جا که من ز ناقه زمین خوردم ای پدر

گر مادرت نبود که می مردم ای پدر

سیلی دست زجر که پیدام کرده است

دور از عمو یک عالمه دعوام کرده است

موی مرا کشید سرم درد می کند

از آن لگد که زد کمرم درد می کند

رویم شبیه صورت زهرا کبـود شد

مویم سفید قبل سفر که نبـود شد



سید محمد علی ریاضی یزدی

حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت

 

من غنچۀ نشکفته بستان حسینم

من نوگل پرپر به گلستان حسینم

پژمرده گلی ریخته از گلبن زهرا

 من طفل نوآموز دبستان حسینم

من کودک معصومم و مظلوم رقیه

از جسم حسینم من و وز جان حسینم

یک آه جگر سوز ز سوز دل زینب

 یک قطرۀ اشک از بُن مژگان حسینم

من گنج نهان در دل ویرانۀ شامم

من شمع شب افروز شبستان حسینم

آن شب که به دیدار من آمد به خرابه

 وقتی پدرم دید پریشان حسینم

همراه سر خویش مرا پای به پا بود

تا جنّت فردوس به دامان حسینم

جان بر سر سودای غمش دادم و شادم

کامروز حسین از من و من زانِ حسینم

قربانی حق شد پدرم شاه شهیدان

 فخر من از آن ست که قربان حسینم

روشن کن این شام سیاهم که شعاعی

 از روی چو خورشید درخشان حسینم

بر پادشهان فخر از آن کرد «ریاضی»

 کز لطف خدا بندۀ احسان حسینم


حبیب الله چایچیان(حسان)

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تا شعلۀ هجران تو خاموش کنم

بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسیار بکوشیدم و نتوانستم

یک لحظه غم تو را فراموش کنم

ای کاش، دمی دهد امانم این اشک

تا نقش تو را به دیده منقوش کنم

آخر چه شود، شبی به خوابم آیی

تا جام محبت تو را نوش کنم

بنشینی و در برت، مرا بنشانی

تا زمزمۀ نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشی

صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجادۀ تو، که می‌دهد بوی تو را

برگیرم و بوسم و در آغوش کنم

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد

زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم

از حملۀ غارت به دلم آتش هاست

این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم

گویند به من، یتیمِ غارت زده ام

زآن چشمۀ چشم خویش پر جوش کنم

دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت

برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟

این داغ حسین، جاودان است «حسان»

هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم


علی اکبر خوشدل

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد

 دید بس بیداد و بر پا رسم عدل و داد کرد

مرگ این دُخت سه ساله شامیان و شام را

 با خبر از راه حق، چون خطبۀ سجاد کرد

کس نبود در شام آگه از علی و از حسین

مکتب آل علی با مرگ خود ایجاد کرد

در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش

شور عشقش سوخت هم خاکسترش بر باد رفت

بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل

بلبل بشکسته پر را از قفس آزاد کرد

هدیه کس از بهر دختر می فرستد رأس باب؟

آل سفیان خوب اولاد علی را شاد کرد

کرد کار خون بابش، اشک آن طفل یتیم

 واژگون بر فرق دشمن کاخ استبداد کرد

بهر غسلش حاجت آبی نبود غسّاله را

 چون ز اشک زینب و کلثوم استمداد کرد

برد او جای کفن رخت اسیری زیر خاک

 بین وفاداری او کز بی کفن ها یاد کرد

آهنین بندی که با خود برد همره زیر خاک

 در فنای خصم، کار پتکی از پولاد کرد

در رثایت ای سه ساله دختر شاه شهید

 «خوشدل» از سوز جگر این ناله و فریاد کرد


یوسف رحیمی

اسارت در شام-مجلس یزید(لعنة الله علیه)

 

نگاهش را به چشمت دوخت زینب

ز چشمان تو صبر آموخت زینب

به لب های تو می زد چوب، بوسه

به پیش چشم تو می سوخت زینب

***

فدای ذکر یارب یارب تو

چه اشکی دارد امشب زینب تو

به لب آورده جان کاروان را

به هر چوبی که می زد بر لب تو

***

تمام روضه آن شب بر ملا بود

گمانم کربلا در کربلا بود

بمیرم بوسه های خیزرانی

فقط یک روضه ی طشت طلا بود



مصطفی متولی

اسارت در شام-مجلس یزید(لعنة الله علیه)

 

وقتی رسید قافله در مجلس یزید

بالا گرفت قائله در مجلس یزید

اشک سر بریده در آمد که پا گذاشت

زینب میان سلسله در مجلس یزید

زینب رسید و دور و برش جمع خسته ای

با پای پر ز آبله در مجلس یزید

داغ رباب تازه شد آن لحظه ای که دید

بالا نشسته حرمله در مجلس یزید

با کینه ای به قدمت تاریخ، کفر داشت

با دین سر مقابله در مجلس یزید

دف ها به روی دست، و کِل می کشید مست

مطرب میان هلهله در مجلس یزید

بزم شراب بود و چه کردند پای تشت

رقاصه ها پِیِ صِله در مجلس یزید

ای وای، بین جام شراب و سر امام

چندان نبود فاصله در مجلس یزید

بالا که رفت چوب، سه ساله بلند شد

صبرش نداشت حوصله در مجلس یزید

شد اشک چشم، بغض و بدل کرد این چنین

آتش فشان به زلزله در مجلس یزید

صحبت که از خرید و فروش کنیز شد

افتاد باز ولوله در مجلس یزید

خون خورد زینب و جگرش پاره پاره شد

از دست إبن آکله در مجلس یزید


جواد حیدری

اسارت در شام

 

خون دل بنشسته بر آئینه ها

شد نمایان عقده ها در سینه ها

بر تسلای دل آل علی

شام شد آراسته با کینه ها

***

شامیان چون بد نهادی می کنند

از علی با طعنه یادی می کنند

تا بسوزانند قلب فاطمه

پیش زینب رقص شادی می کنند

***

سنگ بر قاریِ قرآن می زنند

گاه بر روی یتیمان می زنند

گر چه گل ها زخمی و پژمرده اند

باز هم لطمه به آنان می زنند

***

طعنه بر مظلوم بی یاور چرا

جنگ با مولای بی لشگر چرا

روی بام آتش چرا آورده اند

بر اسیر آتش زدن دیگر چرا

***  



مهدی رحیمی

اسارت در شام

 

خیال کن سر نی آفتاب هم باشد

نگاه زینب تو بی نقاب هم باشد

خیال این که رقیه چه می کشد بی تو

سوال هاش اگر بی جواب هم باشد

به قول طشت طلا، باز هم چو خورشید است

سر حسین اگر در حباب هم باشد

جنون آتش و آب است و در دل زینب

کباب هیچ اگر که شراب هم باشد

کباب هیچ، شرابِ به جام ها هم هیچ

خیال کن که به مجلس رباب هم باشد

شراب، پشت کباب و طناب، دست رباب

و آخر همه توزیع آب هم باشد



غلامرضا سازگار

حضرت زینب(س)-اسارت در شام

 

ای شامیان ز چشـم پیمبـر حیا کنید

کمتـر جفـا بـه عتـرت خیرالنسا کنید

در پیش داغدیــده نرقصیــد اینقــدر

شرم از علی، حیا ز رسـول خـدا کنید

تا چند طعن و خنده و دشنام بهتر است

مثـل حسین از تـن مـا سر جدا کنید

زخم‌زبان بس است! اگر بس نمی‌کنید

ما را به تیر و نیـزه و خنجـر فدا کنید

از بام اگـر به فرق زنان سنگ می‌زنید

ما حاضریـم، رحم بـه اطفـال ما کنید

گل گر نمی‌دهیـد به دلجـوییِ مریض

زنجیــر را ز گــردن بیمــار وا کنید

زهرا کنار محمـل زینب ستـاده است

بی‌شرم‌ها! ز حضرت زهـرا حیـا کنید

مـا را بـرون بریــد ز کـوی یهودیـان

خود هرچه خواستید به عترت جفا کنید

مـا نیستیم خارجـی، اهل مدینـه‌ایم

مـا را بـه نـام آل محمّـد صدا کنیـد

سـوز شمـا دمد ز مضـامین تـازه‌اش

ای خاندان وحی! به «میثم» دعا کنید



محزون گیلانی

اسارت در شام-مجلس یزید(لعنة الله علیه)

  

چون جمله را یزید به بزم شراب خواست

ساغر گرفت و از دل زینب كباب خواست

پیمانه كرد خالی و از كاسه های چشم

زان تشنگان بی كس و مظلوم، آب خواست

از كار زشت خویش، از آن دسته های گل

هم دودِ آه كرد طلب هم گلاب خواست

لیلا كجا و مجلس نامحرمان كجا؟

مِضمار و چنگ و نای حضورِ رباب خواست

فریاد از دمی كه نكرد از خدا حیا

چوب جفا ز روی غضب با شتاب خواست

دُردِ شراب و طشتِ زرّ و رأس شاه دین

از بس كه ناله از دل عُلیا جناب خواست

كلثوم چاك كرد گریبانِ صبر را

پس دفع ظلم از پدرش بوتراب خواست...

...كای شِحنَةُ النجف نظری سوی بی كسان

بنگر یزید خانه ی ایمان خراب خواست

بینْ دخترانِ بی كس خود را برهنه سر

این تیره دل به مجلس خود آفتاب خواست

آزادگان مُقیّد و مغلول بین علیل

اطفال را به گردن و بازو طناب خواست

"محزون" به ماست چشم امیدش به روز حشر

ما را شفیع بهر خود اندر عذاب خواست


سید هاشم وفایی

امام حسین(ع)-اسارت در شام

 

سنگین دلان شام تو را سنگ می زنند

گاهی تو را و گاه مرا سنگ می زنند

آید صدای نالۀ زهرا به گوش من

از روی بام تا که تو را سنگ می زنند

سنگم اگر زنند ندارم غمی ولی

بر این سر بریده چرا سنگ می زنند؟

گوئی به جاهلیت خود باز گشته اند

بر عترت رسول خدا سنگ می زنند

تصویر خویش را همه انکار می کنند

کینه دلند و آینه را سنگ می زنند

چون قوم ابرهه به سوی کعبه آمدند

بر قبله گاه اهل ولا سنگ می زنند

گاهی به اشک دیدۀ ما خنده می کنند

گاهی به جان خستۀ ما سنگ می زنند

جز جلوۀ خدا چه در این چهره دیده اند

آخر چرا به وجه خدا سنگ می زنند

خون گریه کن «وفائی» که این مردم حقیر

بر کودکان دیده بلا سنگ می زنند

***

ژولیده نیشابوری

حضرت زینب(س)-مدح

 

کیست زینب مطلع دیوان عشق

سنبل آزادۀ بستان عشق

کیست زینب اُمّ أب را جانشین

 تربیت گردیده در دامان عشق

کیست زینب دختر شیر خدا

 شیر غم نوشیده از پستان عشق

کیست زینب اسوۀ شرم و حیا

 قهرمان صبر در میدان عشق

کیست زینب در کمان دین حق

تیر چشم منکر قرآن عشق

کیست زینب آن که در نطق و بیان

 هست استاد دبیرستان عشق

کیست زینب عقل را اوج کمال

 عقل او را در خط فرمان عشق

کیست زینب در شهامت بی نظیر

 آن که او را داده حق عنوان عشق

کیست زینب آن که با مهر حسین

کرده بر پا در جهان طوفان عشق

کیست زینب خون حق را خون بها

 جان به کف در خدمت جانان عشق

کیست زینب کلُّ ارض کربلا

 مست از پیمانۀ پیمان عشق

کیست زینب زینت دامان اب  

جسم عشاق جهان را جان عشق