نمی دانم کیستی و از کجایی!

اگر آنقدر وقتت پر است و مشغول زندگی ات هستی که در ویترین هیچ فروشگاه نصیحتی،
‌کالای جذابی چشمانت را نمی آراید، خواهش می کنم چند دقیقه و فقط چند دقیقه وقت بگذار 
و نامه زیر را بخوان.
خودت باش و خودت، چند دقیقه همه چیز را از خودت دور کن، تعصب،‌علاقه، عادت و ...

چند سطر زیر را مهمان من باش، نامه ای است عاشقانه از یک زن به همسر شهیدش ...

 نامه عاشقانه همسر شهید

سرشارم از تو و مهربانی ات. آغاز می کنم به نام او که وجودم را از مهر تو لبریز کرد. 
همو که قشنگترین لحظه های زندگی ام را با بودن در کنار تو رقم زد. 
تو را فرستاد تا همه فکر و ذکر "فاطمه" شوی و هم شب و روزش. 
اهل خانه در خوابند. چشمهایم نشانی از خواب ندارند. این سکوت شبانه فرصت خوبی است 
به هوای نوشتن برای تو. قلم به دست بگیرم و با تو حرف بزنم. 
نمی خواهم فکر کنم که تو دیگر رفته ای، دیگر تو را نمی بینم. 
می خواهم به ماه که امشب قرص کامل است چشم بدوزم و تک تک خاطرات قشنگی را که
در طول یکسال بودن در کنار هم تجربه کرده ایم مرور کنم. تلخ و شیرین را با هم به یاد خواهم آورد. 
یادم نمی رود که روزی مثل همین قرص ماه بر آسمان شبزده دلم تابیدی، 
روشنم کردی و من در لحظه لحظه این یکسال به بودن در کنار تو بالیدم. هنوز هم می بالم. 
چیزی عوض نشده تنها بین من و جسم خاکی تو فاصله افتاده همین. پس تو هم کمکم کن تا ذهنم یاری کند. 
مثل همیشه که حتی فکر کردن به تو وجودم را از لذتی شیرین سرشار می کرد.
امشب نیز سرشارم کن، توکلت علی الله
علی عزیزم سلام، رفیق زیباترین لحظه های زندگیم سلام، حالت چطور است؟
حتماً خوبی، دیگر کلیه ات اذیتت نمی کند. دیگر لازم نیست نگران کبدت باشم. 
کبدت که از کار افتاد آخرین فرصت برای پیوند کلیه و رهایی از رنجی که شب و روز با تو بود، از دست رفت. 
علی جان، یادت هست چه دردی می کشیدی و کوتاه نمی آمدی. 
به محض آنکه دردی به سراغم می آمد می گفتی: " خدایا! درد و رنج فاطمه را هم به من بده، 
نکند فاطمه ام درد بکشد ... " همین دعایت بود تا وقتی درد از وجودم رخت بربندد، 
به سهم خودت از دردم راضی نبودی و من چاره ای نداشتم جز آنکه خوب شوم.
حالت خوب است. چون دیگر نگران قرص ها و هزینه های درمان نیستی، 
نه نگران تشخیص های گوناگون و نه دکتری که از روی تنگ نظری دارویت را عوض کند. 
حتی به قیمت از کار افتادن کبدت، و نه ارگانی که برای دادن هزینه های دارو و درمان طفره برود 
و سر آخر بگوید برای دریافت بخشی از هزینه هایی که تقبل کرده اند ، 
باید شخصاً مراجعه کنی و از پلکان اداره شان با آن وضعیت جسمی بالا و پایین بروی... . بگذریم.
علی جانم بگذار از شیرینی ها بگویم، کنار این تلخی ها یادش می چسبد. 
یادت می آید روزی را که به هوای همراه شدن با هم در مسیر زندگی، به گفتگو نشستیم، کجا؟ 
در بیمارستان، الحق خوب گریه را دم در حجله کشتی تا حساب کار دستم بیاید. 
ازدواجی که صحبت های مقدماتی دو نفره اش توی بیمارستان اتفاق بیفتد. ی
عنی که در این ازدواج آماده همه چیز باش. خیلی دلم می خواست قبل از خواستگاری رسمی 
با هم صحبت کنیم. اعتماد به نفسم آن گونه که خودت بارها گفتی به دلت نشست و تو بزرگتر از آن بودی 
که من به خاطر وضعیت جسمی و آن دیوار شیشه ای سیاه رنگ جلوی چشمهایت 
به خود اجازه ترحم کردن بدهم. همانجا آب پاکی را روی دستت ریختم و گفتم تا آخر هستم. 
نگاه نگران اطرافیان که مبهوت انتخابم بودند به جای خالی چشمهایت بود. 
از تو چه پنهان بعضی ها ترس ورشان داشت و رأیشان را برگرداندند. 
نشان به همان نشان که تو فاطمه را آنگونه دیدی و فهمیدی که آنانکه چشم داشتند باور نداشتند.
راستش را بخواهی علی جان! من هم اول خوشم نیامد، بعد از صحبت صداقتت را که شناختم، 
به دلم نشستی، زیبا آمدی و من سرمست از اینکه تو را آنگونه می دیدم که هیچکدام از اطرافیانم نمی دیدند. 
بی ادعا بودی، زجر می کشیدی و کار می کردی، پاکدل و مهربان و عاشق رهبر، 
بعدها هم بارها و بارها ثابت کردی که در انتخابم اشتباه نکرده ام. با درد شوخی می کردی، 
اهل مزاح بودی و بی نهایت عاطفی، و با این همه، بی انصافی بود که من حسرت چشمی را بخورم 
که یکی اش را در اثر ترکش از دست دادی و دیگری را عوارض کلیه و دیالیز های پی در پی از تو گرفت. 
کلیه ای که سرمای جبهه غرب به دیالیزشان کشانده بود.
بالاخره فاطمه و علی در میان بهت و شادی نامزد کردند و این سرآغازی از آسمانی شدن ما بود. 
خانواده خونگرم و مهربان و با غیرت تو پذیرای فاطمه شدند. به خاطر کلیه ات دائم یک پایت در بیمارستان بود. 
اما نمی گذاشتی سختی دیالیزهای پی در پی احساس خوشبختی را لحظه ای از فاطمه ات دور کند. 
دانشجوی سال سوم حقوق بودن برایت دردسر بود. سر به سرت می گذاشتند. 
آزارت می دادند، به روی خودت نمی آوردی، دلت به فاطمه ات خوش بود. 
بعد از چند ماه دوندگی برای وامی که هرگز نتوانستی بگیری ... بارها می گفتی: 
" اگر سالم بودم، نمی گذاشتم رنجی ببری "
و من اشتیاق به زندگی را که در وجودت زیادتر شده بود، در برق چشم های نداشته ات، احساس می کردم، 
یادت هست همیشه می گفتی که: (سه چیز از خدا میخواهم: پیوند خدا با شما، پیوند کلیه و پیوند من و فاطمه)
علی جان! یادت هست چقدر چای دوست داشتی . 
من هنوز شرمنده آن اتفاقی هستم که در بیمارستان بر تو گذشت. 
چای می خواستی، پرستاران به شوخی گرفتند،
- ایرانی باشد یا خارجی؟
گفتی: فرقی نمی کنه. لحظه ای بعد به هوای بفرما گفتنشان دستت را دراز کردی 
و آنها به دست سرگردانت در هوا خندیدند و حتی از چشمهای عاشورائی تو هم شرم نکردند. 
مریض تخت کناریت ماجرا را که برایم گفت، گر گرفتم . و حالا نوبت توست، 
نزد خدای خود روزی بخوری و به آنها و امثال آنها بخندی.
علی عزیزم! روزهای آخر را یادت هست؟ تو راهی بیمارستان شدی و من بخاطر سفر حجاز از تو دور بودم. 
اما نه ، کدام دوری؟ سایه مهربانی تو سایه سار تنهائی ام بود. 
وقتی خانه خدا با همه عظمتش در قاب نگاهم می نشست، تو با آن همه مهری که در وجودت انباشته بود 
دست مهربانی او بودی که بر سر من و زندگی ام کشیده بود. 
نزدیک مثل همیشه، روزها را به اشتیاق دیدن تو میگذارندم. می دانم که می دانی بر من چه گذشت. 
اشتیاق تو را هم میدانستم و از زبان خواهرت بیشتر دانستم. خیال نکنی نمی دانم.
- می دونی کی می خواد بیاد ؟ فاطمه، فاطمه من . هواپیما آروم میاد، 
چرخ هاش رو باز می کند می شینه و فاطمه من ...
و حتی آنها که چشم دارند نمی توانند تصویری را که در ذهن علی من گذشته تصور کنند. 
بالاخره آمدم ... و به ملاقاتت در بیمارستان آمدم.
باز همان بیمارستان و باز همان دلشوره روز اول. در خیالم باز روبان بلند دسته گل ملاقات اول به پایم می پیچید، بالاخره با تو روبرو شدم. رنگ به چهره نداشتی، نفسم در سینه حبس شد. 
آرام سلام کردم. آرامتر جوابم را دادی. 
دریغ از رمقی که اشتیاقت را بروز دهی، کوتاه نیامدی لب های زخمی ات را از هم گشودی 
و با اشتیاقی که رنگ خون، درد داشت:
- فاطمه جان می دانی چند روز است تو را ندیده ام. بیست و پنج روز.
من مبهوت که با آن حال چطور حساب روز و ماه را داری. اشک بر گونه ات جاری شد، 
روی گرداندی و من نگران دستت را گرفتم، دلم به خداحافظی و جدایی نبود.
- خداحافظ علی جان!
هیچ نگفتی، دستت را محکمتر فشردم، گریه ام را در گلو فرو خوردم، دستت را محکمتر فشردم.
- خداحافظ
دستت را کشیدی. با صدای بلند گفتی: " برو دیگه"
و من می دانم که پس از این کلامت اشتیاق هزار وصل نهفته بود. 
اشک ریزان از اتاق خارج شدم و این آخرین دیدار بود و آخرین کلماتی که بین ما گذشت. 
فردای آن روز به کما رفتی، ده روز تمام، تو در اتاق " آی سی یو " به آرامش آسمانی فرو رفته بودی 
و سهم من از آن روزها صدای گرم و گیرایی بود که از شنیدنش محروم شده بودم.
هنوز گرمای دستت را روی صورتم احساس می کنم. می دانی که کدام روز را می گویم، 
صورتم را روی دستت گذاشتم بدنبال آرامش بودم که یک هفته با رفتنت به کما از وجودم رخت بسته بود. 
قطرات اشکم که بر روی انگشتانت غلتید، لحظه ای دستت تکان خورد. 
سرم را بلند کردم آرام دستی به موهایت کشیدم. 
تکانی خوردی حیرت زده در حسرت یک لحظه چشم گشودن به چشمهای بسته ات چشم دوختم، 
سیر نگاهت کردم. حس غریبی می گفت به اندازه همه روزهایی که قرار است تو را نبینم، 
خوب ببینمت، دیدم و دیدم و خوب به خاطر سپردم و این آخرین وداع بود و تو آخر کار خودت را کردی، 
صبح دوشنبه آخرین روز تیر ماه سال 81 پر کشیدی و فاطمه را با دنیایی از خاطرات شیرینت تنها گذاشتی، 
آنقدر خاطره و آنقدر شیرینی که بتواند همه عمرش را با آن سر کند.
راستی علی جان چند روز بعد از پر کشیدن تو، دوستم زهره و همسرش به دیدنم آمدند، 
همان هایی که پارسال به خاطر درد کلیه ات نتوانستیم به عروسیشان برویم. آرام بودن من غافلگیرشان کرده بود. دلم می خواست از نزدیک آنها را ببینی، کلی از تو و این یک سالی که در کنارت بودم برایشان گفتم. 
یادداشت برداشتند، قول دادند در اولین فرصت مطلبی را تنظیم کنند و برای روزنامه بفرستند. 
یادت هست که همیشه می گفتی: " فاطمه بنویس، بنویس قبل از آنکه دیر شود " ننوشتم تا آنکه دیر شد. 
حالا شاید آنها بتوانند با قلمشان به کمکم بیایند و گوشه ای از آنچه در این زندگی مشترک کوتاه بر من رفته است را بنویسند و از این روزها و ماه ها که بین من و جسمت فاصله افتاده.
یک سال از پروازت می گذرد. ولی هنوز ننوشته اند. 
اما می نویسند، بالاخره می نویسند،می دانم، شاید نامه ای باشد برسد به دستت...

همسرت فاطمه